فیلمِ کوتاهِ «نجات یافته یِ تایتانیک» که از سوی شرکت امریکاییِ «اِلکِر» در استودیوی فوق مدرن، پوشیده از یخ و برفِ « فورت لی» در نیوجرسی ساخته شد 29 روز پس از اینکه کشتی مسافریِ تایتانیک غرق شد و جان 1517 نفر را هم با خود گرفت نمایش داده شد. دست کم در یک نظر، این فیلم 10 دقیقه ای اصالتی با خود به همراه نداشت چرا که نقش اصلی و جذابیت آن فیلم دوروثی گیبسونِ 22 ساله یِ خواب آلود – ستاره یِ فیلم های «انتقام ماسک های ابریشمی» و «پرداخت شرافتمندانه» و کسی که تصویر او بر روی جلد تعداد بی شماری از مجلات خودنمایی می کرد – بازمانده یِ قایق نجاتِ شماره 7 بود. دوروثی چند روز پس از آنکه با کشتی امدادیِ « RMS کارپاتیا» به سلامت به نیویورک رسید کار را آغاز کرد و در ابتدا مجبور بود خود را سرگرم کند که این کار را هم با اعتماد به نفسی خیره کننده انجام داد. اما گیبسون فردی بسیار مصمم و سخت سر بود. قبل از درگذشتش در سال 1946 ، وقتی در حال رانندگی با ماشینِ معشوقش (سرمایه گذار استودیو یعنی جولز برولاتور) بود یک نفر را کشت، سپس به هوادار فاشیسم تبدیل شد و آنقدر مقاومت کرد تا از سوی گشتاپو در میلان دستگیر و زندانی شد و از آنجا هم به عنوان یک «شیر زن» موفق به فرار شد. و شما گمان می کنید «کِیت وینسلت» هم جالب و جذاب بود؟ اگر چنین فکر کنید واقعا دیوانه هستید.
یک قرن از زمان فاجعه یِ کشتیِ 4 دودکشیِ تایتانیک می گذرد اما این کشتی هنوز ما و فرهنگ مشترک مان را در چنگالِ یخیِ خویش گرفتار کرده است. این کشتیِ مجلل قربانیِ غرور و بزرگیِ خود و توهم غرق ناپذیریِ خود شد و دستان سردِ مرگ این کشتیِ پر غرور را در هنگامه یِ بزم و سرورِ پُر شکوه ساکنانش در خود فشرد و تمام این ماجرا داستان سَدوم و عموره یا بل شَصَر را به یاد ما می آورد. اروپای قرن 15 با بلایایِ مصیبت بارِ غیرقابل پیش بینی صیقل یافته بود و در نقاشی و مجسمه سازی به ابداعاتی دست یابد از نوع رقص مرگ که در آن اسکلتی خندان تمام مردان و زنان - پادشاهان و اسقف ها، شوالیه ها و دوشیزگان، تاجران و دهقانان – را با داسِ بلند خویش تا سر حد مرگ وادار به رقصیدن می کند. این اسکلت خندان با نیزه ای در دست جایی در میان یخها که ارتفاع آن به بیش از 50 پا از سطح اقیانوس اطلس می رسید در شب 14 آوریل 1912 به استقبال ساکنان تایتانیک شتافت.
خیلی سریع گزارش های رسانه ای و کمیته یِ ویژه ای از سنا یک هفته پس از این فاجعه به دنبال بررسی علت آن برآمدند اما ادبیات و لحن آنها به گونه ای بود که گویی یک داستانِ اخلاقیِ قدیمی با لباس جدیدی بر تن به نمایش درآمده است. بازیگران زنده و مرده یِ این نمایشنامه با تمام شرایط و وضعیت های انسانیِ قابل مشاهده در پیش چشمان همه درگذشتند گویی هنوز در افسونِ بزمِ عصرهنگام یا در کلاه و دامنِ راحتیِ خویش در کابین های محل استراحت خودشان هستند. پست فطرتانی هم بودند (البته اگر ساده لوح ننامیم شان): مهمتر از همه «جی. بروس. ایزمای» مدیر اجراییِ شرکتِ کشتیرانیِ ستاره سفید بود که بر خلاف کاپیتان «ادوارد اسمیث» و «توماس اندرو» سرپرستِ سراسر گناهکارِ طراحانِ کشتی (که اولین کسی بود که فهمید تایتانیک محکوم به فناست) با زن و بچه به درون قایق نجات پرید و هرگز با بدنامی نزیست. در میان ثروتمندانِ حاضر در تایتانیک چهره هایی بردبار و خوش پوش هم بودند که به طور ویژه می توان از بنیامین گوتِنهایم نام برد که همراه با پیشخدمت و راننده اش و (بطور پنهانی) معشوقه اش لِئونتاین اوبرتِ خواننده و پیشخدمتِ اوبرت بار سفر بسته بود. گوتنهایم این خانم را در قایق نجات دید و سپس به کابینِ در حال غرق شدنش بازگشت تا کت و شلوار رسمی خویش را بر تن کند. او به تکرار می گفت:«ما بهترین لباس هایمان را بر تن کرده ایم و آماده ایم تا مثل یک مرد به زیر آب برویم. هر چه رخ داد، به همسرم بگویید وظیفه ام را به بهترین شکل در قبال او انجام داده ام» (اما سخنی از رابطه اش با لئونتاین بر زبان نمی آورد).
برای نشان دادن عشق می توان از نمونه عالیِ وفاداریِ زناشوییِ مهربانانه هم نام برد: ایدا استراوسِ 63 ساله که همسر خود –ایزیدور، نجیب زاده یِ مَسی- را رها نکرد (می گفت "سال ها با هم زندگی کرده ایم. هر جا بروی من هم می آیم") که در زمره آخرین نفراتی بودند که نشسته بر روی صندلی های عرشه دیده شدند و منتظر در آغوش گرفتن دریای بی پایان بودند. داستان هایی هم از دل شکستگی های تحمل ناپذیر و حوادث ناگوار حکایت دارد مثل ماجرای «بِس آلیسون» (همسر سرمایه دارِ ساکن در وینیپگ یعنی «هود آلیسون») که در این بحبوحه از فرزند خویش – ترِوُر – جدا شد. آقای هود – که کتی زمستانی از جنس موی حیوانات[12] بر تن کرده بود – همسر و دختر سه ساله اش را بر قایق نجات نشاند در حالی که هیچ یک از آنها نمی دانستند که دایه یِ خانوادگی شان کودک خردسالِ اصلی را در قایق امن دیگری نشانده است. خانم بِس که نمی دانست فرزند دیگرش – پسری خردسال – کجاست دختر خردسالی به نام «لوران» را به جای دختر خردسالِ خویش در آغوش گرفت و از پله ها بالا رفت تا به عرشه کشتی برسد و سپس در اوج ناامیدی خود و لوران را به دست این کشتی شکسته و دو نیم شده سپرد.
«اول، زنان و کودکان سوار شوند» - به عنوان نمادی از احترام - عبارت رایج در تایتانیک نبود گرچه این بستگی به این داشت که شما به کدام طبقه از مسافران تعلق دارید. به طرز تعجب آوری تنها 30 درصد از کودکانِ کشتی نجات یافتند. اما عصرِ [ساخته شدنِ] این ماشین غول پیکر به گونه ای تناقض آمیز در دوره ای بود که ثروتمندان امریکایی که فهرست درجه یکِ مسافرانِ تایتانیک را به خود اختصاص داده بودند می خواستند چیزی بیش از ثروتِ معمولی نصیب شان شود. آنها در این فکر بودند که نمادها و رموزِ افتخار که با نام اشراف باستانی همراه است به نام آنها نیز نوشته شود و به این ترتیب نام و عنوانی همچون اشراف قدیم کسب کنند و محترم تر شمرده شوند. به همین دلیل است که – وقتی چند ماه پس از غرق تایتانیک از مالک نهاییِ آن (تاجر و سرمایه دار بزرگ «جی. پی. مورگان») سوالاتی پرسیده می شود وی مدعی می شود که «اخلاق» مهمترین موضوعی است که وی بسیار امید دارد تا بتواند وارد تجارت کند. و این بدین خاطر بود که – هر قدر که نیروی انحصاری صنعت یا شیطنت های بانکداری آنها را ثروتمند کرده بود – طبقه ای مثل مورگان به شکل بارون گونه ساخته شده و سر بر آوردند، به خرید شاهکارهای اروپایی می پرداختند، فرزندانشان را به بازی فوتبال در زمین های فوتبال تشویق می کرد و دختران شان را برای تکمیل تحصیلات شان به فرانسه گسیل می کردند.
بسیاری از این دوک های ثروتمند مثل «آقاها» در تایتانیک غرق شدند: خانواده های آستور، وایدنرز و تایر از آن زمره بودند. اما قهرمان واقعیِ آن عمدتا از میان خدمه کشتی است که هیچ یک گیراتر و با اخلاق تر از هربرت لایتولر– ناخدا دوم – نیستند که قبل از اینکه به سر پُست خود در تایتانیک بازگردد به بسیاری از کشتی شکستگان کمک کرد. وقتی کشتی به کوه یخ برخورد کرد، او بر بالای دکل کشتی نظاره گر بود اما کاردان ترین، مبتکرترین و پرانررژی ترین کسی بود که می کوشید بسیاری از زنان و کودکان را به سوی قایق نجات هدایت کند؛ قایق هایی که او خود بهتر از هر کسی می دانست که حتا اگر پُر از مسافر هم بشود (که نشد) اما فقط می تواند تعداد محدودی از آنها را نجات دهد. وقتی در آخر گفته شد که کسی به یاری او بشتابد پاسخ هربرت این بود:«نه به قیمت زندگی شما». او که می کوشید آخرین قایق نجاتِ خرد شده را قابل استفاده کند اما هجوم آب وی را با خود برد. قدرت احتراق موتورها اما او را به سطح آب آورد و باز می کوشید تا قایق واژگون شده یِ در به داغان را که 30 نفر ناامیدانه به آن آویزان شده بودند را برگرداند. این تلاش ها همه در شدت سرمایِ کشنده یِ 28 درجه زیر صفر و در تاریکی شب انجام می شد. سرانجام، لایتولر که به قایق نجات دیگری منتقل شد آخرین بازمانده ای بود که سوار کارپاتیا شد. او در جنگ جهانی اول حضور یافت و با قایق خود به دونکرک رفت و 130 نفر را از آن دریای نفرین شده بیرون کشید.
وی گاهی زمانی را هم در عرشه زیرین برای دیدار با مسافرانی که در قسمت درجه 3 سوار شده بودند به صورت احساساتی و شورانگیز می گذراند. احساس و درک بهتری از دنیای آنها را می توان در زندگینامه ای یافت که از سوی دایرة المعارفِ جامعِ آنلاینِ تایتانیک جمع آوری شده است. غوطه ورشدن در عمق این دایرة المعارف دنیای کشتی را بسیار جذاب تر و در عین حال تلخ تر از هر صفحه تلویزیونیِ بزرگ و کوچکی تصویر کرده است. اگرچه تایتانیک به طور خاطره انگیزی از سوی «والتر لُرد» در اثر کلاسیکش به نام « شبی به یاد ماندنی» در قالب «شهری کوچک» توصیف و مشخص شد اما در واقع واقع می توان تایتانیک را متشکل از روستاهایی با تنوع فرهنگی بسیار چشمگیر دانست. تمام اجتماعات دهقانی و شهریِ لبنانی و سوری که بسیاری در حال رفتن به Wilkes-Barre بودند وجود داشتند، جایی که برخی از هموطنانشان پیش از آن ساکن شده بودند. اجتماعی از کشاورزانِ فلاندرز که در مزارع شان چغندر قند می کاشتند برای کار در مزارع شرکت های چغندر قندِ امریکا به اوهایو می رفتند. همچنین کرواسیایی ها، گروه بزرگی از فنلاندی ها، سوئدی ها و دانمارکی ها هم بودند که هر یک به دلیلی سوار تایتانیک شده بودند و به سوی سرنوشت می شتافتند.
بسیاری از آنها از دنیایی آمده بودند که نه تنها با فقر آمیخته بود بلکه کامشان با تضادهای شدید طبقاتی تلخ تر شده بود: اعتصاب ها، اعتصاب شکنی ها و تحریم های صنعتیِ شبه نظامی بخشی از این تضادها بود. بخشی از زخم زبان و کنایه ها هم بطور مستقیم شرکت کشتیرانیِ ستاره سفید را متاثر ساخت و خدمه ای که به کشتی نزدیک بودند – سوخت رسانان، آتش نشانان و مهمانداران – این را می دانستند. کارفرمای اصلی تایتانیک طی فرایند آزمایشِ کشتی در بلفاست – یک ناخدا هادوک (بله واقعا همین طور است، یک کاپیتان هادوکِ واقعی) – دقیقا با اعتصاب و اعتراضی بر سر مکفی نبودن تجهیزات و نیز قایق نجات در این کشتی مسافری مواجه شده بود؛ مساله ای که 1500 نفر را به کشتن داد.
بطور هراس انگیزی، کمبود قایق نجات به خاطر زیباتر و خلوت تر نشان دادن عرشه کشتی بود و دغدغه اصلی این بود که عرشه کشتی برای تفریحِ ساکنانِ کلاس A کشتی خلوت تر به نظر برسد و از شلوغیِ آن چیزی به نظر نیاید. اما این نظر ایزمای بود که ملحقات کامل و تعدادِ مورد نیازِ قایق های نجات به دلیل تکنولوژی بکار رفته در کشتی که آن را «غرق ناپذیر» می سازد لازم نیست؛ منظور از این تکنولوژی تجهیزاتِ بی سیمیِ مارکونی بود که در زمان حادثه به سرعت اقدام به ارسال پیام های فوری می کرد که سایر کشتی هایی که در همان اطراف بودند پیش از غرق شدن کشتی خبردار می شدند. اما در روز یکشنبه موعود که حادثه رخ داد رادیو تا زمان برخورد کشتی به کوه یخ دچار نقص فنی شده بود. شاید به این مساله توجه اندکی شده باشد که کشتی به اخطارهای مختلفی که در مورد خطر وجود کوه یخ به او داده می شد بی توجه به حرکت خویش ادامه می داد. در روز یکشنبه 14 آوریل، پنجمین روز مسافرت، تایتانیک پنج اخطار مختلف درباره مشاهده کوه های یخ دریافت کرد، اما گفته می شود این اخطارها به ناخدای کشتی نرسید. کشتی با سرعت 22 گره در حال حرکت رو به جلو بود و مدیر اجرایی شرکت، بروس ایزمای اعلام کرد که یک روز زودتر از برنامه به نیویورک خواهند رسید. در شب چهاردهم آوریل، اپراتور بی سیم شدیدا سرگرم مخابره پیام های کوتاه مسافرین به خویشاوندان و دوستانشان در ساحل نیوفوندلند (محل پهلو گرفتن کشتی) بود. او ششمین اخطار دیده شدن کوه یخ را نیز دریافت کرد، اما به اینکه تایتانیک چقدر نزدیک به مکان ارسال اخطارهاست هیچ توجهی نکرد. این پیام هرگز به کاپیتان اسمیت یا ناخدا یکم کشتی نرسید. کشتی «اس.اس. کالیفرنیا» که وقتی تایتانیک به کوه یخ برخورد کرد تنها 17 مایل از آن فاصله داشت نمی توانست برای نجات اقدام کند چون در آبی که به محاصره یخ ها در آمده بود بی حرکت مانده بود. یا شاید گزینه ناخدای آن این بود که کاری نکند.
مدرنیته علاوه بر نقاط قوت، نقاط ضعف هایی هم دارد. تایتانیک درهای فولادی با عملکرد الکتریکی داشت؛ درهای عظیمی که با یک کلید الکتریکی بر روی عرشه به حرکت درآورده می شدند، این بخش ها را از هم مجزا می کرد. حتا این درها می توانستند توسط حسگرهای الکتریکی سطح آب باز و بسته شوند. اما با ورود آب به پنج قسمتِ متصل به هم، این درها بی استفاده می شدند. دو ساعت و نیمِ رقت انگیز از اولین یورش آب به اتاق های زیرین نگذشته بود که این کشتی غول پیکر ناپدید شد.
تایتانیک می توانست از این کوه های یخی احتراز کند اگر یک بخش از این تکنولوژی در جای بهتری از این کشتی غول پیکر کار گذاشته شده بود. پره ها یا ملخ ها آماده حرکت دادن کشتی با سرعتی نبودند که در مواقع اضطراری لازم بود. وقتی دستور به موتورخانه رسید که گردش پروانه ها را معکوس کنند، کشتی به آرامی به چپ چرخید، اما تایتانیک بسیار بزرگ بود و بسیار سریع حرکت می کرد، و کوه یخ نیز بسیار نزدیک بود. در واقع، سی و هفت ثانیه طول کشید تا فرمان از سکان دار به موتورخانه برسد و چرخش انجام گیرد. در همین فاصله پهلوی سمت چپ کشتی به قسمت زیر آب کوه یخ کشیده شده و شکافی به طول 100 متردر بدنه کشتی ایجاد شد. آب به سرعت وارد قسمتهای کشتی شد و از آنجایی که شکاف بسیار طویل بود، بیشتر قسمتهای کشتی همزمان پر از آب شد. در طراحی تایتانیک از بهترین تکنیکهای روز و تدابیر ضد غرق شدن استفاده شده بود. تایتانیک دارای ۱۵ در امنیتی بود که با بسته شدن آنها امکان نفوذ آب به قسمتهای دیگر وجود نداشت. اما وقتی به پنج قسمت آب وارد شد تمام آنچه اندیشیده شده بود نقش بر آب شد.
در تمام نسخه هایی که به صورت فیلم از این فاجعه ساخته شده از جمله فیلم بسیار درخشانِ جیمز کامرون (که در 4 آوریل در سه سی دی بار دیگر منتشر شد) دو لحظه بسیار مهم دیده نمی شود. یکی نقطه اوج این فاجعه است یعنی زمانی که کشتی آخرین دقایق عمر خود را سپری می کند و به زیر آب می رود، صدای غرش موتورهای عظیم الجثه و فرو افتادن دودکش های غول پیکر شنیده می شود که از جای خود کنده شده و به عرشه کشتی برخورد می کرد یا در میان جمعیتِ افتاده در آب فرو می غلتید و برخی از آنها نیز منفجر می شدند. و دیگر صدای ضجه و ناله هزاران نفری است که در این تاریکی در آب افتاده اند و شدت سرمای آب آنها را – اگر نگوییم در چند ثانیه – در چند دقیقه خواهد کشت. «کارلا جِنسِن» - زن روزنامه نگارِ دانمارکی – می نویسد:« در درون قایق های نجات با وحشت نظاره گر بودیم و مثل یک تکه سنگ نشسته بودیم... چیزی که حتا بدتر از همه بود سکوت مرگباری بود که بعد از آن حادثه حکمفرما شده بود».
و بعد صحنه ای در کارپاتیا وجود داشت که تفاوت میان امداد و نجات و یک پایانِ خوش را نشان می داد. فقط آن زمان بود که نجات یافتگان دریافتند که چه کسی در میان خانواده شان – همسران، شوهران، والدین – را دیگر نخواهند دید. زنان نجات یافته به نوشته جنسن «برخی با بی تفاوتی به آسمان می نگریستند، برخی دیگر با فغان نام مردان خویش را صدا کرده و جست و جویشان می کردند، برخی سرگردان می گریستند و برخی دیگر از شوک این حادثه گیج بودند و بارها شاهد بدن هایی بی حرکت بودیم که ناگهان از آب بیرون می آمدند».
آیا ما خواهیم آموخت که بهترین سیستم ها، بیشترین پول ها، باهوش ترین مهندسان، لغزش ناپذیرترین طراحی ها وقتی به امر ناقصی – مثل انسان – می رسند که با سرعتی بی پروا به پیش می راند دیگر قابل استفاده نیست؟ اگر تردیدی بر آن وارد می کنم مرا عفو کنید. اما وقتی در آینده در اقیانوس های تاریکی به حرکت در خواهیم آمد که کسی نمی داند در آن تاریکیِ محض چه خطراتی در انتظار ماست، خیلی سخت است بپرسیم که آیا قایق های نجات به اندازه کافی برای همه – برای مایی که در کلاس 3 و در طبقه زیرین هستیم و کسی که در کلاس 1 و در طبقه فوقانی است – وجود دارد یا خیر؟