توسط محمدامیرکلائی-مدیرسایت
| ۱۳۹۰/۰۷/۲۲ | 12:36 PM
قال امير المؤمنين عليه السلام:«و انه لا بد للناس من امير بر او فاجر (1) »مسئله حكومتيك مسئله فطرى است،امام رضا عليه الصلاة و السلام،درآن روايت فضل بن شاذان از سه طريق براى ضرورت حكومت در جامعه استدلالمىفرمايد،كه يك طريق آن همين راه فطرى و بديهى است كه همه انسانها درطول تاريخ،بر اين نهج اقدام كردهاند،همانگونه كه دانشمندان علم كلام مادر باب ضرورت وجود حاكم اسلامى استدلال كردهاند،و مرحوم بوعلى سينا همدر شفا از آن طريق وارد شده و در آن روايت فضل هم بر همين كيفيت استدلالشده است.
جامعه با گردهم آمدن افراد و داشتن برنامهها و كسى كه در اجراى آن برنامهها ناظر و صاحب فرمانى است قائم مىتواند باشد.يعنى اگر بخواهيم زندگى مدنى داشته باشيم،اگر بخواهيم در شهر و در جامعه زندگى بكنيم،طبعااختلاف منافع پيش مىآيد و طبعا ضعيف و قوى در جامعه هستند،و طبعا حسخودخواهى و هوى پرستى و خود محورى انسانهاى تربيت نشده و حتى تربيتشده هم بعضى ازآنها را وادار مىكند كه نظام را به هم بزند،حقوق را از بين ببرد،ضعيف را بكشد،و بالاخره هرج و مرجى به وجود آورد،از اينرو در علم كلام و فلسفه تاكيد شده است كه به اين دليل بشر نياز به قانون دارد.البته قانون تنها همكافى نيست،زيرا كه تعليم و تربيت،رشد فكرى،عقل،وجدان اخلاقى هيچ يكاز آنها نمىتواند صددرصد قانون را در جامعه حاكم كند،و لذا گفتهاند براىحفظ نظام،اجراى قانون و براى جلوگيرى از تجاوز و تعدى لازم است فردى بهنام حاكم،كه گاهى در قرآن از او به امام،و گاهى به اولى الامر و گاهى هم بهولى تعبير مىشود.آيات قرآنى در اين زمينه زياد است و اهل فن و معنى و آگاهىبر قرآن به اين حقايق توجه دارند،و مىدانند كه قرآن براى بيان ضرورتشخص حاكم در جامعه با تعبيرات مختلف سخن گفته است: «اطيعوا الله و اطيعواالرسول و اولى الامر منكم (نساء 59)، و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعلالخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين(انبياء 73)، انما وليكم الله و رسولهو الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون (مائده 55».
على عليه الصلوة و السلام،نيز در نهج البلاغه كه شاگرد قرآن است در بابضرورت حكومتبراى جامعه، آنگاه كه از خوارج شنيد:(لا حكم الا لله (2) )به ايناصل فطرى كه همه امتها و ملتها بدان تمسك كردهاند و تشكيل حكومت،حق با باطل،دادهاند،استدلال كرد.در خطبه 40 از نهج البلاغه هست:
«فىالخوارج:لما سمع قولهم:لا حكم الا لله،قال عليه السلام:كلمة حق يراد بها الباطل».
فرمود:اين كلمه كلمه حق است،چرا كه در قرآن داريم:«ان الحكم الا لله» يعنى حكم و فرمان تنها مخصوص به خدا است،بله اين كلمه حق است،اما معنى «ان الحكم الا لله»چيست؟آيا معنى آن اين است كه:تنها فرمانرواى جهان وجامعه انسانى خدا است،و در نتيجه جامعه امير نمىخواهد؟نه،معناى آن ايننيست،كلمه حق اين است كه«فرمان دادن مال خدا است»منظور اين است كهقانون را و راه را و طريقه را بايد خدا به وسيله پيامبر بيان كند،و جامعهاى كهقانون خدايى ندارد گمراه است،يا مغضوب عليهم است و يا«ضالين»است.آنجامعهاى كه بر«صراط مستقيم»حركت مىكند،جامعهاى است كه كتاب خداو دستور خدا بر آن حاكم باشد،«ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم(اسراء 9)،و انهذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله(انعام 153)»،و لذافرمود:اين كلمه«لا حكم الا لله»حق است،اما از آن باطل اراده شده.منظور ايننيست كه ما امارت جامعه را هم به خدا بدهيم،و خدا بيايد در جامعه امارت داشتهباشد،و اجراى حدود و احكام داشته باشد و سبل را امن كند و فىء را به دستبياورد و فرمان دهد و در مواضع خاص به تناسب موقعيت مردم را رهبرى كند!
هرگز اين منظور نيست مىفرمايد:«نعم انه لا حكم الا لله،و لكن هؤلاء يقولون لا امرةالا لله»اينها مىگويند:امارت و فرمانروايى و حكومت در جامعه هم با خدا است،و حال آنكه«و انه لا بد للناس من امير بر او فاجر»در صورتى كه اصل فطرى وادارمىكند كه جامعه و لو يك قبيله،شيخى براى خودش انتخاب مىكند و يكخانواده،يك سرپرستخانواده،و اينجور نيست كه مردم در زندگىاجتماعيشان،و لو مسلمان و نيكوكار باشند،به اميرى احتياج نداشته باشند.تواگر به ديگرى كار نداشته باشى ديگرى به تو كار دارد،مىآيد زرهات رامىگيرد،در دادگاه مىگويد مال من است،بايد حاكمى باشد،مرجعى باشد كهحقوق را استيفا كند،از ظلمها جلوگيرى كند و اين همان اصل فطرى است.
پذيرفتيم كه«لا بد للناس من امير بر او فاجر»اما اين امير چه كند؟مىفرمايد:
«يعمل فى امرته المؤمن و يستمتع فيها الكافر»يعنى وقتى كه امير و حاكم در جامعه بودو لو شيخ قبيله و لو رئيس يك خانواده،اگر در آن جامعه اختلاف پيدا شد،اختلافها به او ارجاع بشود،بالنتيجه در پرتو حكومت امير،انسان مؤمنمىتواند سرمايه معنوى و الهى بياموزد و شخص كافر در آن حكومت ازلذتهاى مشروع در آن دايره حكومتبهرهمند شود،و لو حكومتباطل استوقتى كه قانون دارد،مانند آمريكا،در همان آفريقاى جنوبى،در همان اسرائيل،در همان انگلستان،در تمام كشورها،و لو آنكه اسلام حاكم نيست،اما اگر قانونداشته باشند و يك حاكم بر طبق آن قانون حكومت كند،شخص مؤمن مىتوانداعمال خيرش را انجام دهد و شخص كافر هم مىتواند از لذتهاى مشروع دردائره قانون بهرهمند شود.
«و يبلغ الله فيها الاجل»يعنى اگر جامعه امير داشت مردم مىتوانند زندگىعادى داشته باشند،و عمرشان را به آخر برسانند،اما اگر حكومت درست نداشتهباشند و هرج و مرج باشد،مردم عمرشان را به آخر نمىتوانند ببرند،چونيكمرتبه يك قبيله حمله مىكند به يك قبيله ديگر يك آدم زورگو تعدى مىكندبه يك انسان ضعيف،زن و بچهاش را مىكشد و مالش را مىگيرد.
«و يبلغ الله فيها الاجل و يجمع به الفىء»از خواص حاكم اين است كهبيت المال دارد،حالا نيشكر باشد در كوبا يا نفتباشد در كشورهاى ما يا طلاباشد در آفريقا،بالاخره هر ملتى براى خودش بيت المالى دارد،آن كسى كه درراس جامعه قرار گرفته بيت المال ملت را جمع مىكند،اما اگر رئيس نداشته باشدهر كس زور بيشتر دارد بيت المال را به خودش اختصاص مىدهد و ديگران رامحروم مىكند.در حكومتهاى كفر هم پل مىسازند،بيمارستان مىسازند،فرهنگ دارند،دانشگاه دارند،بالاخره آنچه را كه منافع عمومى در آن استبابيت المال تامين مىكنند،على عليه السلام مسئله جمع بيت المال را از وظايفحكومت مىداند.
«و يقاتل به العدو»يعنى اگر جامعه حاكم داشت مىشود با دشمن جنگيد،اگر حاكم نداشته باشد همه با هم مىجنگند،روبرو شدن و مقاتله با دشمن مطرحنيست.
«و تامن به السبل»از وظايف حاكم اين است كه راهها را امن كند،اگرجامعه حاكم نداشته باشد،دزدها سر گردنهها،جا مىكنند،بالنتيجه هرج و مرجپديد مىآورند و امنيت از بين مىرود.
«و يؤخذ به للضعيف من القوى حتى يستريح بر،و يستراح من فاجر»شخصحاكم است كه حق ضعيف را مىگيرد و در سايه حمايت آن مظلوم با كمالراحتى زندگى مىكند،و از شخص فاجر مردم در امان مىمانند.
از اين خطبه امام(ع)تا حدودى ضرورت حكومتبراى جامعه و نقشحاكم در جامعه فهميده مىشود.
اما در خطبه 207،اين خطبه هم بعد از صفين ايراد شده استيا در خودصفين،حضرت در اين خطبه يك سلسله حقوقى را براى حاكم و يك سلسلهحقوقى را براى جامعه اسلامى بيان فرموده است كه ما از بيان اين حقوق،نقش ووظيفه حاكم را در مىيابيم و به ويژه با وضع زمان ما هم انطباق خاص دارد.
منقطعهاى از خطبه حضرت را مىخوانم و نتيجه مىگيرم و عرضم را پايان مىدهم.
«اما بعد:فقد جعل الله لى عليكم حقا بولاية امركم»خداوند براى من بر شماحقى قرار داد،به خاطر اينكه ولى امر شما هستم،صاحب فرمان شما هستم،«و لكمعلى من الحق مثل الذى لى عليكم»اما اينجور نيست كه در حكومت اسلامى تنهاحاكم فعال ما يشاء باشد و مردم در برابر حاكم هيچ حقى نداشته باشند،خيراصولا حق يك مسئله دو طرفى است،اگر پدر احترامش بر فرزند واجب است ازآن طرف تربيت و تعليم و ادب فرزند و نگهدارى او هم بر پدر واجب است،يعنىحق داراى طرفين است،
حق يك طرفى نيست.حضرت فرمود:«و الحق اوسعالاشياء فى التواصف و اضيقها فى التناصف،لا يجرى لاحد الا جرى عليه و لا يجرى عليه الا جرىله»يعنى حق از لحاظ گفتار خيلى راحت است،حتى اسرائيل هم خود را محقمىداند كه برود در جنوب لبنان خانههاى مردم مظلوم را خراب كند، حتىآمريكا هم براى خود حق قائل است و مىگويد:اگر بنا باشد اسرائيل به خاطرتجاوز محكوم بشود، بايد جنوب لبنان هم به خاطر تجاوز محكوم بشود،بايدجنوب لبنان هم به خاطر تروريستبودن محكوم بشود،وگرنه من اسرائيل رامحكوم نمىكنم از حق وتوى خود استفاده مىكنم.حق از لحاظ بيان و زبان خيلىوسيع است،حتى صدام هم خودش را محق مىداند،با آنكه خود به كشور ماحمله كرده،جنايت و جرم را خود آغاز كرده،ولى به خودش حق مىدهد كهشهرهاى ما را با موشك بزند، بمباران بكند.«الحق اوسع الاشياء فى التواصف واضيقها فى التناصف»در زمان وصف كردن،خيلى دائرهاش گسترده است،اما درمقام انصاف،خيلى دائرهاش ضيق است،و لذا امير المؤمنين فرمود:«لا يجرى لاحدالاجرى عليه»به نفع كسى حقى وضع نشده مگر وقتى كه به ضرر او هم حقى ازديگران وضع شده،و به ضرر ديگران حقى وضع نشده مگر وقتى كه به نفعآنها هم حقى تنظيم شده باشد.
«و اعظم ما افترض الله سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرعية و حق الرعيةعلى الوالى فريضة فرضها الله سبحانه،لكل على كل فجعلها نظاما لالفتهم»و بزرگترينحق،حق حاكم بر جامعه و حق جامعه بر حاكم است.زن و شوهر به هم حقدارند،همسايه به همسايه حق دارد،خريدار و فروشنده به هم حق دارند،معلم برشاگرد:شاگرد به معلم حق دارند،ولى«و اعظم ما افترض الله سبحانه حق الوالى علىالرعية و حق الرعية على الوالى»يعنى بزرگترين حق كه خداوند واجب كرده حقوالى به رعيت است و حق رعيتبر والى است،خداوند چرا اين حق را دو طرفهقرار داده؟«و جعلها نظاما لالفتهم»چون اگر يك طرفه باشد يك طرف خوشحالاست،براى اينكه برده دارد،و برده حق هيچگونه عكس العملى را ندارد،مىتواندبردهاش را بكشد و آتش بزند،اما در جامعه سالم اين جور نيست مردم بردهنيستند، مردم برادر واليند،و والى هم پدر آنها است.خداوند اين حق را قرار داد تا الفتشان و رابطهشان استوار بماند،«و عزا لدينهم»اين حقوق را قرار داد كه دينشان و آئين زندگيشان عزيز بماند.«فليست تصلح الرعية الا بصلاح الولاة»هيچگاه رعيتشايسته و صالح نمىشود مگر به صلاح حاكمان،زيرا در جامعه ضعيف تابع قوى است و حاكم قوى و نيرومند است و رعيت و مردم ضعيفاند و محدود،بالنتيجه اينها اطوارشان يعنى اطوار حاكم،افكار حاكم،روحيه حاكم عمل حاكم در آنها اثر مىگذارد كه از قديم به ما تعليم دادهاند«الناس بامرائهم اشبه من آبائهم»يعنى مردم بيشتر خود را شبيه مىكنند به فرمانروايانشان تا به پدرانشان زيرا امرا قدرت دارند،فرمانرواى جامعه هستند.اگر فرمانروا فاسد باشد طبعا جامعه فاسد مىشود،و اگر صالح باشد طبعا جامعه صالح مىشود،شما ببينيد همين كشور ما چرا دور برويم،ده سال است ما انقلاب كردهايم،تا ديروز در همين كشور نسل جوانمان در خيابانها چگونه حركت مىكردند،ده سال بيشتر نگذشته است همانها-رهبان الليل-در جبههها مىجنگند، چرا؟تحول در جامعهبه چه جهتبه وجود آمده؟صلاح رعيت صلاح ولى امر است و فرمانروا، فسادجامعه هم در بعد وسيعش به امراء مربوط است،و لذا مىبينيم در دوران جمهورىاسلامى همانگونه كه امام بزرگوار فرمود:ملت ما متحول شده است.
«و لا تصلح الولاة الا باستقامة الرعية»اين سخن ديگر مربوط به ملت است،صالح نمىشوند فرمانروايان مگر با صلاح ملت،زيرا روايتى از پيغمبر در كتب ماهست«كما تكونون يولى عليكم»آنگونه كه شما هستيد بر شما اميران و فرمانروايان تعيين مىشوند.اگر جامعه متحول بشود،اگر كشورهاى اسلامى از خواب بيداربشوند،اگر ملتهاى كشورهاى اسلامى صالح بشوند ناصالحان ديگر نمىتوانندبر آنها حاكم بشوند بايد ابتدا در ملت تحول بوجود آورد،و اينبه وجود آورندگان تحول علما و متفكران و روشنفكران هستند.
در هر صورت صالح نمىشود فرمانروا مگر با صلاح رعيت،يعنى مردم.
اگر مردم آگاه و روشن شدند طبعا سردمداران جامعه هم روشن خواهند شد.
فرمود:«و لا تصلح الولاة الا باستقامة الرعية و اذا ادت الرعية الى الوالى حقه»وقتىرعيت وظيفه خود را انجام داد،مردم جبهه را پر كردند و پشت جبهه را زنده نگهداشتند،در برابر همه مشكلات ايستادند،
«ادى الوالى اليها حقها»والى حقش را به اوخواهد داد و آن ترياق لازم را به او خواهد خوراند.
به خدا قسم ملت مسلمان و انقلابى ما از ملت على،امام حسن،امام حسين،و همه ائمه معصومين عليهم السلام، رشد بيشتر، صلاح بيشتر، آگاهى بيشتر، فهم بيشتر،فداكارى بيشتر دارند،على عليه السلام به مردم امر مىكرد اطاعتنمىكردند،با على مىجنگيدند!حسين عليه السلام 72 نفر بيشتر نداشتزين العابدين و زينب بزرگوار را بردند براى كوفه مركز خلافت على،مردم قيامنكردند،چرا؟
ترسيدند مبادا شمشيرهاى عمال عبيد الله آنها را بكشد!از مرگمىترسيدند،و ذلت را خريدند و خاندان پيغمبر را ذليل كردند،«فاذا ادت الرعيةالى الوالى حقه و ادى الوالى اليها حقها عز الحق بينهم»در اين وقت است كه هم ملترشيد است هم امام عارف ربانى و انسان كامل و خدايى است،در اين وقت چهمىشود؟حق،در ميانه مردم عزيز مىشود مردم حاضرند براى رسيدن به حقشهيد بشوند و زير بار ذلت صدامى نروند.
«و قامت مناهج الدين»راههاى دين استوار مىشود،چراغهاى دين روشن وفروزان مىگردد.هر جا مىروى آثار دين را مىبينى.«و اعتدلت معالم العدل» نشانههاى عدل به اعتدال مىايستد،يعنى از انحراف به راست و چپ بر مىگردد ودر وسط قرار مىگيرد.همه مىخواهند خود را با اين معالم دين تطبيق كنند،بله«واعتدلت معالم العدل و جرت على اذلالها السنن»يعنى راهها شوسه و ميدان بىدستاندازمىشود،يعنى همه چيز بر اساس حق و عدل و انصاف و مروت و فضيلت مىشود.
«فصلح بذلك الزمان»در اين وقت است كه روزگار صالح مىشود«و طمع فى بقاء الدولة»و طمع در بقاء اين حكومت مىشود،«و يئست مطامع الاعداء»و طمعهاى دشمنان هم به ياس مبدل مىشود.
امروز حكومت اسلامى ما مصداق اين كلام امير المؤمنين عليه السلام هستندو آرزومنديم هميشه در اين حال و بهتر از اين بمانند.
و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
پى نوشت
1-نهج البلاغه،فيض،خطبه 40.
2-روزى كه مسئله حكمين پيش آمد،على عليه السلام به اجبار تن به حكومتحكمين داد وهمان عدهاى كه على بن ابيطالب عليه السلام را مجبور كرده بودند كه اين تحكيم را بپذيرد،در برابر علىطغيان كردند و حادثهاى را در منطقهاى به نام(نهروان)به وجود آوردند،آنان كه حدود دوازده هزارنفر بودند تحت اين شعار كه«لا حكم الا لله حكومت تنها از آن خدا است،و كسى حق حكومتندارد»مىگفتند:تحكيمى كه بعد از حادثه صفين به وجود آمد غلط است و بايد على هم استغفار كندو گرنه كشته مىشود.
منبع:سايت راسخون