کوچه باغ خاطره
هنوزم در آن جاده حیرانـــم
که شبی با قدمهای تو پیمودم
هنوزم در پـی آن رویـای شیریـنم
که از پشت پلک چشمان تو می دیدم
هنوزم عاشق آن غزل زیبایـم
که از لبهای تو می خواندم
هنوزم خواب آن شب مهتاب را می بینم
که آغوشت را در کنار خود می آسـودم
هنوزم دلتنگ آن احساس غریبم
که روزی تو کاشتی در بالینم
نمیدانی بی تو دیگر به یک سایه می مانم
به سایه ای کنج یک تخت خـالی از خواب می مانم
سایه ای که از پچ پچ قدمهای خوابی می ریزد برهم
اکنون سایه ای شده ام که از هر تاریکی تاریکترم
بـعد ازتو من ،دگـر به رفتگر پـیـر تـنهایی می مانم
که شبها خلوت کوچه باغ خاطره موی خود را شانه میکشم
آیا میدانی که پیش از تو ،من شتابان بودم بسمتت پـایـانم
اما حال که چشم براه دیدار توام
این پایان راه است که دیگر سرا زیر است بسویم
حال که از عبور زمان می ترسم
حضور توست که دوری می کند از دستانم
کجایی ای شاه کلید پازل زنـدگـانـیم
چرا دیگر نمی آیـی بر بـالینم
حال که سمت تو شده تنهاآرمانم
بـاز تنهایی مـجددم
شده مجازات تنهاییم