به خاطر تو
بخاطر تو خورشید را قاب میکنم و بر دیوار قلبم میزنم
بخاطر تو اقیانوس رادر فنجانی نقره گون جای میدهم
بخاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند میزنم
بخاطر تو دستهایم را آیینه میکنم و بر طاقچه ی یادت میگذارم
بخاطر تو میتوان چون کودکی لجوج سلام معطر سیب ها را
نا شنیده گرفت
بخاطر تو میتوان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور
دست چشم پوشید
بخاطر تو میتوان شعله تلخ جهنم را چون نهری گوارا مزه مزه کرد
و بخاطر تو میتوان به ستاره ها محل نگذاشت
نازنینا
سایه های ما شکسته است و اگر سایه زلال تو نباشد درختان
نمی توانند تن از خستگی بتکانند
وقتی تو مثل یک زمزمه صمیمی در خلوت کوچکم حضور داری
وقتی تو دستهایم را از لمفونی باران می انباری
وقتی تو دل نا موزون مرا میخوانی
احساس میکنم صبح به شمایل توست
و من نمیتوانم با رگه های نور طنابی ببافم که مرا به تو برساند.......
هنگامی که آفتاب بر گرده کوهستان رسوب می کند و شب
بی رحمانه روی ریحانها رامی پوشاند
هنگامی که در هیچ قطاری جایی برای من نیست و تنها
و خسته پشت همه درهای عالم می مانم و تو را صدا می زنم
ناگهان نام تو شب فرسوده را به آتش میکشد
وناگهان حس با تو بودن و در کنار تو بودنو مردن
فراگیر میشوم
نگارینا
آداب نمیدانم شب طولانی شده است
تحمل این همه ستاره که به من زل زده اند آسان نیست
و تحمل این همه شعر های نا گفته که منتظرند در حریم تو پر بگیرند
حوصله ای عظیم می خواهد
اگر پنجره های
ابی لطفت را بر روی من بگشایی
اگر روح مرا روح یخ زده ام را در کنار اجاق مهربانی ات مذاب کنی
اگر نجواهای مرا بشنوی
دلم مثل لاله های باران خورده می شکفد
مهربانا
میترسم دنیا با پایان برسد و من در چشم تو جایی نداشته
باشم
میترسم کلمات نتوانند شوق مرا با تو توصیف کنند
میترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز میدهم نارسا باشند
شب طولانی شده است
وتا چشمان تو هست آفتاب جرات بر آمدن ندارد..............
نگاهم کن تا مثل صبح نورانی شوم................