/9201.aspx-/9112.aspx-/9111.aspx-/9110.aspx-/9109.aspx-/9108.aspx-/9107.aspx-/9106.aspx-/9105.aspx-/9104.aspx-/9103.aspx-/9102.aspx-/9101.aspx-/9012.aspx-/9011.aspx-/9010.aspx-/9009.aspx-/9008.aspx-/9007.aspx-/9006.aspx-/9005.aspx-/9004.aspx-/9003.aspx-/9002.aspx-/9001.aspx-/8912.aspx-/8909.aspx-/8908.aspx-/8907.aspx-/8906.aspx-/8902.aspx-/8807.aspx-/8806.aspx- ofogherah 770 12600 /post-770.aspx زندگی نامه آنتوان لاوازیه 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

 

آنتوان لاوازیه در 26 اوت 1743 در پاریس متولد شد . پدر آنتوان تاجر ثروتمندی بود . وی در کودکی مادرش را از دست داد و پدر و عمه اش مراقبت از او را بر عهده گرفتند . لاوازیه به توصیه ی پدر ، تحصیلات خود را در رشته حقوق شروع کرد ، اما پس از اتمام تحصیلات بیشتر علاقه مند بود که به مطالعه و تحقیق علوم ریاضی ، فیزیک و شیمی بپردازد و به همین دلیل مرتباً در سخنرانی های پروفسور بوردلیان (Bourdelian) حاضر می شد . روزی با لینائوس ، طبیعی دان سوئدی ملاقاتی کرد و پس از اتمام این ملاقات بر آن شد به تحقیق علم بپردازد .

برای دیدن متن کامل به ادامه مطلب بروید.

زندگی نامه آنتوان لاوازیه,زندگی نامه,آنتوان لاوازیه,زندگی,نامه 91/10/09 9:29 PM have_more
ofogherah 756 12600 /post-756.aspx زندگی نامه آدولف هیتلر 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

زندگی نامه آدولف هیتلر

 

بيستم آوريل ۱۸۸۹ ٬دريك غروب بهارى در منطقه سرسبز باواريا ( مرز ميان آلمان و اتريش) ، آلويس و كلارا صاحب فرزندى شدند كه نامش را آدولف گذاشتند.

آلويس هيتلر كارمند اداره گمرك بود و به همين جهت دوست داشت كه پسرش نيز راه او را ادامه دهد و كارمند شود. از اين رو با آنكه درآن زمان در وضعيت مالى بدى قرار داشت پسرش را براى تحصيل به مدرسه فرستاد اما آدولف نمى خواست كارمند شود. او كارمند شدن را همتراز اسارت مى دانست و از اينكه بله قربان گوى كس ديگرى باشد متنفر بود. به همين جهت با آنكه پدرش سخت مخالف بود به هنر نقاشى روى آورد. ديرى نپاييد كه نخست پدر و سپس مادرش را از دست داد و او مجبور شد كه براى ادامه زندگى به تنهايى به وين، پايتخت بزرگ و ثروتمند آن زمان اروپا ، گام بگذارد. او در آنجا روزگار سختى را پشت سر گذاشت. در سال 1914 يعنى درست در سالى كه جنگ اول جهانى رخ داد به آلمان هجرت كرد و چون تعصبات ملى قويى داشت به جبهه اعزام شد و آن طور كه دوستانش مى گويند رشادتهاى زيادى از خود نشان داد تا آنجا كه به مدال صليب شجاعت كه تا آخر عمر با افتخار به گردن  مى آويخت نائل گشت.

به سبب جراحتهاى جنگ در بيمارستان بسترى بود كه خبر شكست آلمان را به گوشش رساندند. اين تلخ ترين خبرى بود كه تا آن زمان شنيده بود و او را منقلب نمود.او سياستمداران را مسببين اصلى اين شكست مى دانست و به همين جهت بود كه نسبت به حكومتى كه آنان بنام جمهورى وايمار تشكيل دادند هيچگاه خوشبين نبود.
پس از جنگ او در قسمت تبليغات ارتش به كار مشغول شد تا زمانيكه وارد حزب كارگران آلمان گشت. اين همان حزبى است كه بعدها بنام حزب ناسيونال سوسياليسم آلمان بزرگترين حزب آلمان گرديد.

حزب كارگران حزبى كوچك و متشكل از نهايتا 10 عضو و تعدادى هوادار بود. اما با مديريت، فعاليت و كوششهاى آدولف هيتلر و همچنين ابداعاتش از قبيل ساختن پرچم و سرود براى حزب و نيز برگزارى جلسات حزبى در اماكن مطرح و همچنين تاسيس روزنامه برا ى حزب رفته رفته تبديل به حزبى بزرگ شد تا آنجا كه دست به يك كودتا زدند كه بعدها بنام كودتاى آبجوفروشى مشهور شد. كودتايى كه در آن هيتلر و ديگر افراد حزب بر عليه دولت جمهورى براه انداختند. اما به سبب خامى او و همكارانش در اين راه با شكست مواجه شدند و نه تنها همگى را به زندان افكندند بلكه حزب تعطيل و غير قانونى اعلام و از هرگونه فعاليتى منع گرديد.

هر كس ديگرى بود دست از كار مى كشيد و يا حداقل در زمانى كه در زندان بود حركتى نمى كرد اما اين شخصيت خارق العاده دست به يكى از بزرگترين اعمال خويش زد... نوشتن كتاب نبرد من .
كتاب نبرد من بعدها بعنوان كتاب مقدس نازيها ( اعضاء حزب ناسيونال سوسياليسم ) درآمد كه در آن ريشه هاى فكرى رايش سوم بيان گرديده است. رايشى كه بزرگترين امپراتورى آلمان لقب گرفت.
پس از آزادى او با دولت توافق نمود كه بر عليه آنان حركتى انجام ندهد و اينچنين بود كه بار ديگر حزب را رو به جلو به پيش راند.
حزب نازى به علت نبوغ سياسى هيتلر به سرعت حزب اول آلمان شد و در پارلمان اكثريت كرسيها را به خود اختصاص داد بطوريكه هرمان گورينگ يكى از نزديكترين ياران هيتلربه عنوان رئيس پارلمان انتخاب گرديد.

سرانجام در 30 ژانويه 1933 ژنرال هيندنبورگ رئيس جمهور سالخورده آلمان آدولف هيتلر را به عنوان صدراعظم آلمان برگزيد و اين لحظه تاريخى آغاز رايش سوم مى باشد.

هيتلر پس از به قدرت رسيدن به سرعت وضع اقتصادى آلمان را بهبود بخشيد و با اينكه در پيمان ورساى آلمان حق داشتن نيروى نظامى را نداشت با نيرنگ يك نيروى نظامى براى آلمان آفريد كه تا آن زمان بى سابقه بود.
پس از آن اتريش را الحاق خاك آلمان كرد.اتريش پس از جنگ اول جهانى بسيار ضعيف شده بود و هيچ نشانى از شكوه و عظمت گذشته را نداشت ، به همين سبب مردم مشتاقانه به الحاق كشورشان به آلمان قدرتمند راى مثبت دادند. اين واقعه به آنشلوس معروف است.

بدين ترتيب هيتلر در 14 مارس 1938 پيروزمندانه و در حالى كه به ابراز احساسات مردم كه مشتاقانه براى ديدنش صف كشيده بودند پاسخ مى گفت وارد وين ، شهرى كه روزگارى در آن زندگى سختى را سپرى كرده بود ، گرديد.
پيمان ورساى يكى از ذلت بارترين پيمانهايى بود كه پس از جنگ اول جهانى و در پى شكست آلمانها بر ملت آلمان تحميل گرديده بود و هيتلر سوگند خورده بود كه اين پيمان را براندازد. از جمله مفاد اين پيمان دادن سرزمينهايى از آلمان به لهستان بود و چون آلمانيها، لهستانيها را ملتى پست تر از خود مى دانستند اين امر برايشان بسيار گران مى آمد. بدين سبب به دستور هيتلر در سپيده دم اول سپتامبر 1939 لشكريان قدرتمند ورماخت (ارتش آلمان ) مانند سيل از مرز لهستان عبور كردند و از شمال و جنوب و مغرب به سوى ورشو پيش راندند. انگلستان و فرانسه كه در آن زمان جزو هم پيمانان لهستان بودند، پس از اين واقعه به آلمان اعلام جنگ كردند واين آغاز جنگ دوم جهانى، بزرگترين جنگ تاريخ بشرى ، بود.
نبوغ نظامى هيتلر به صورتى بود كه همه جهان را به شگفتى واداشته بود. با تدابير نظامى اين مرد لهستان، دانمارك، نروژ،هلند ، بلژيك و سپس فرانسه به سرعت به اشغال نيروهاى آلمانى درآمد.

هيتلر انگلستان را جزء لاينفك تمدن اروپا مى دانست و در هر لحظه از جنگ براى صلح با انگلستان اقدام مى كرد اما انگليسيها كه مردمى متكبر بودند حاضر به صلحى كه كمتر از تسليم نبود نمى شدند و تا آخرين نفس دلاورانه با آلمانها جنگيدند.
هيتلر كه نه مى خواست انگلستان را از بين ببرد و نه مى خواست قدرت ارتش خود را كاهش دهد از ادامه جنگ در غرب منصرف شد و رويش را به طرف شرق ، يعنى روسيه ، برگرداند.
در ساعت 3:30 بامداد 22 ژوئن 1941 ارتش آلمان طى عملياتى موسوم به بارباروسا به روسيه شوروى حمله كردند. در ابتدا سرعت ارتش بسيار بالا بود و در همان آغاز عمليات قسمتهاى بسيارى از خاك روسيه را به تصرف خود درآوردند.هيتلر و ساير فرماندهانش اينچنين مى پنداشتند كه كار روسيه تا قبل از پائيز به اتمام خواهد رسيد و همين ، بزرگترين اشتباه ، او بود.
در زمستان سرد آن سال روسيه، ارتش آلمان ، بعلت نداشتن تجهيزات كافى براى نبرد زمستانى با آنكه تا دروازه هاى مسكو رسيده بود، بعلت مقاومت سرسختانه مردم و ارتش روسيه، مجبور به عقب نشينى شد و اين آغاز پايان بود.
پس از ورود آمريكا به جنگ جهانى دوم كه توسط ژاپن صورت گرفت ، روح تازه اى در قواى متفقين دميده شد و جنگ وارد مرحله جديدى گرديد.
سرانجام با توافقى كه توسط سران سه كشور انگلستان،روسيه و آمريكا يعنى چرچيل، استالين و روزولت انجام گرفت ، متفقين از شرق و غرب به سمت آلمان يورش بردند و توانستند ارتش آلمان را به زانو درآورند.

هيتلر تا دقايق آخر مقاومت كرد و چون ديگر هيچ نيرويى براى جنگيدن نداشت براى آنكه جسدش به دست دشمنانش نيفتد دستور داد جسدش را بسوزانند و پس از اين دستور با شليك تپانچه به زندگى پر فراز و نشيب خود پايان داد.
اما جنگ جهانى دوم ، جداى از تبعات منفى ، آثار مثبتى نيز بر جاى گذاشت كه امروزه بشراز آنها بهره مند است. اصولا انسانها در مواقعى كه ضرورت ايجاد كند دست به كارهاى بزرگى مىزنند و رشد سريع علم و دانش بشرى و پيشرفت فوق العاده تكنولوژى كه به علت رقابت شديد نظامى بوجود آمد از جمله اين آثار است.
از ديگر مواردى كه در دنياى پس از جنگ بوجود آمد و مستقيما به اين جنگ مربوط میشود مى توان از تشكيل سازمان ملل متحد، بوجود آمدن بلوك شرق و غرب و دو قطبى شدن جهان و دهها موارد ديگر را نام برد كه هنوز هم مى توانيم اين موارد را ببينيم.
اما اگر هيتلر پيروز مى شد ما يقينا در دنياى ديگرى زندگى مى كرديم و شايد اين همه كشت و كشتارهايى كه پس از اين جنگ در سرتاسر جهان به بهانه هاى گوناگون شكل گرفته و مى گيرد بوجود نمى آمد............ و باز هم شايد ... شايد ايران خوشبخت تر از آنى كه هست مى بود.

زندگی نامه آدولف هیتلر,زندگی نامه,آدولف هیتلر,زندگی,نامه 91/09/17 10:13 PM
ofogherah 730 12600 /post-730.aspx زندگی نامه جعفرشریف امامی نخست وزیر دوران پهلوی 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

زندگی نامه جعفرشریف امامی نخست وزیر دوران پهلوی

جعفر شريف‌امامي، فرزند حاج محمد حسين نظام‌الاسلام، در 27 خرداد 1291 ش در تهران متولد شد. پدر او، از روحانيون تهران در دوران متأخر قاجاريه بود كه از ناصر‌الدين شاه لقب «معتمد‌الشريعه» و از مظفرالدين شاه لقب «نظام‌الاسلام» دريافت داشت. جعفر شريف‌امامي تحصيلات متوسطه را در تهران به پايان رسانيد و براي ادامه تحصيل به سوئد و سپس به آلمان رفت و در اين كشور آخرين مدرك تحصيلي خود را در رشته برق كسب نمود. او در ايران، در راه‌آهن دولتي شاغل بود و به معاونت اين سازمان رسيد. در سال 1324 به مدير عاملي بنگاه آبياري رسيد. در تير و اسفند 1329 در دولت رزم‌آرا به وزارت راه رسيد، جعفر شريف‌امامي در دولت سپهبد فضل‌الله زاهدي مديريت عامل سازمان برنامه را به دست گرفت و در سال 1333 به سناتوري تهران انتخاب شد. شريف امامي در دولت دكترمنوچهر اقبال وزير صنايع و معادن شد و در شهريور 1339 به نخست‌وزيري رسيد. دولت مستعجل شريف‌امامي ثمرة يك دورة تنشهاي جدي در روابط ايران و‌ آمريكا بود. تشديد فعاليت‌ جناحهاي وابسته به «حزب دمكرات» آمريكا در ايران به اعتصاب معلمين و شهادت دكتر ابوالحسن خانعلي و سرانجام سقوط دولت شريف‌امامي، در ارديبهشت 1340 انجاميد. او در 1341 نايب توليت بنياد پهلوي شد و در سال 1342 مقام رياست مجلس سنا را به دست گرفت. تا آستانه انقلاب اسلامي ايران، به مدت 15 سال، در اين سمت بود.


جعفر شريف‌امامي در مرداد 1346 به رياست مجلس مؤسسان سوم رسيد كه وظيفه داشت نيابت سلطنت فرح پهلوي را تسجيل كند. شريف‌امامي از دوران جواني عضو تشكيلات ماسوني بود و در اين تشكيلات به مقام «استاد اعظم» رسيد. با آغاز امواج انقلاب اسلامي ايران، محمدرضا پهلوي در يكي از واپسين تلاشهاي خود به فراماسونري و استاد اعظم آن، جعفرشريف‌امامي متوسل شد و وي را در نقش ديرينش، به عنوان محور تفاهم و «آشتي» سياستهاي بيگانه مؤثر در ايران در 5 شهريور 1357 با عنوان «دولت آشتي ملي» به صدارت رسانيد. شريف‌امامي براي جلب نظر مردم به چند اقدام صوري از قبيل تغيير تقويم شاهنشاهي و تعطيل قمارخانه‌ها و نظاير آن اقدام كرد. اما اين اقدامات ثمري نداشت. از اين رو وي در دومين هفته صدارت خود با برقراري حكومت نظامي در تهران و چند شهر كشور و سپس كشتار مردم تهران در ميدان ژاله (شهدا) چهره اصلي خود و «كابينه آشتي ملي» را نشان داد. در كشتار 17 شهريور تهران هزاران نفر از مردم به شهادت رسيدند. بايد افزود كه برخلاف تصور شاه، هر چند شريف‌امامي طي دوران «شيخوخيت» خود، به عنوان سمبل «آشتي» و «تفاهم» كانونهاي قدرت بيگانه وجهه‌اي اندوخته بود و لذا مي‌توانست نمادي از «آشتي بين‌المللي» به شمار رود، ولي او هيچ‌گاه نتوانست در سطح مردم به عنون يك چهره «وجيه‌المله» مطرح شود. جعفر شريف امامي در تاريخ 14/8/1357 از صدارت استعفا داد و جاي خود را به دولت نظامي ارتشبد غلامرضا ازهاري سپرد. او ثروت زيادي در دوران حيات خويش اندوخت و احمد شيباني از نزديكانش به فردوست اطلاع داده بود كه هنگام خروج از

 ايران زمان انقلاب 17 ميليون دلار به حساب خود در خارج ريخته بود.شريف‌امامي از مهره‌هاي واسط و محلل به شمار مي‌رفت كه در شرايط و بحراني‌ از او استفاده مي‌شد. تلاش دائمي براي جلب حمايت دولتهاي بيگانه از ويژگي‌هاي شخصيتي او بود. شريف‌‌امامي در دوره‌ اشغال ايران تمايل به سياست آلمان هيتلري داشت و به همين دليل مدت كوتاهي بازداشت شد. پس از آزادي و حضور در صحنه سياسي ايران، طرفدار سياست انگليس شد و با تغيير سياست رژيم پهلوي به سمت آمريكا، وي نيز تغيير جهت داد. او در كشاكش انقلاب به انگليس پناهنده شد و در 1378 در آمريكا درگذشت.

زندگی نامه جعفرشریف امامی نخست وزیر دوران پهلوی,زندگی نامه,جعفرشریف امامی,نخست وزیر,دوران پهلوی 91/08/23 11:46 PM
ofogherah 707 12600 /post-707.aspx زندگی نامه شون کانری بازیگرمجموعه فیلم های جیمزباند 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

زندگی نامه شون کانری بازیگرمجموعه فیلم های جیمزباند


باند، جیمز باند! با این جمله کوتاه بود که شون کانری در سال ۱۹۶۲ با ایفای نقش مامور ۰۰۷ به شهرت جهانی رسید. اگرچه نام او با نقش جیمز باند عجین شده، اما او در طول ۵ دهه فعالیت سینمایی در نقشهای بسیاری بازی کرده است.

شون کانری در روز ۲۵ ماه اوت ۱۹۳۰ در محلهای فقیرنشین در ادینبورگ (اسکاتلند) به دنیا آمد و راه پرپیچ و خمی را پشت سر گذاشت تا سرانجام از عالم سینما سر درآورد.

شون ۱۴ ساله بود که مدرسه را ترک کرد و به کار پرداخت تا به پدر و مادرش در تأمین معاش خانواده کمک کند. هنگامی که به ۱۶ سالگی پا گذاشت به نیروی دریایی بریتانیا پیوست. خود درباره این تصمیم میگوید: از آنجا که دوست داشتم در گوشه و کنار جهان سیر و سیاحت کنم و آن را بشناسم، وارد نیروی دریایی شدم.

شون کانری اما پس از ۳ سال به علت بیماری زخم معده از خدمت معاف شد و باز بیکاری و فقر دامن او را گرفت. در این دوره به کارهای کوچک و گوناگونی پرداخت تا بتواند خود را سرپا نگه دارد. گاه شیرفروشی میکرد و گاه بهعنوان کارگر ساختمانی خرج زندگی خود را در میآورد.

از پرورش اندام تا هنرپیشگی
شون کانری پا به پای این کارهای کوچک به پرورش و زیبایی اندام روی آورد، چنانچه در سال ۱۹۵۰ به مقام قهرمانی زیبایی اندام در اسکاتلند رسید و سپس در مسابقات جهانی مقام سوم را به دست آورد. اما دست سرنوشت او را به سوی هنرپیشگی در تئاتر و سینما کشاند.

پس از آن که چند ماهی در یک نمایش موزیکال در یک گروه کر فعالیت کرد، در نمایشنامههای دیگر نیز به او نقشهای کوچکی داده شد. کانری مجذوب تئاتر و هنر نمایش شده بود و حال چشم به جهانی باز کرده بود که پیش از آن با آن بیگانه بود.

برخلاف بسیاری از هنرپیشگان که دوست دارند چون ستاره بدرخشند، اما همت و پشتکار کافی ندارند، شون کانری با سرسختی سعی در آموختن و پروراندن خود داشت و به گفته خودش: «در طول ۵ سال خود را ساختم». پس از ایفای رشتهای از نقشهای کوچک در فیلمهای سینمایی و تلویزیونی سرانجام روزنههای روشنایی و درهای شهرت به روی او باز شد.

شون کانری در سال ۱۹۵۶ نقش اول را در فیلم "عنکبوت کور" بازی کرد. پس از آن بازهم در نقشهای دیگری ظاهر شد که نظر کارگردانان سینما را به خود جلب کرد. ایفای نقش دشوار ستوان ورونسکی در فیلم تلویزیونی "آنا کارنینا" (۱۹۶۱) از روی رمان معروف لو تولستوی، قدرت بازیگری او را به کمال نشان داد.

در سال ۱۹۶۲ آرای خوانندگان یکی از روزنامههای لندن در گزینش شون کانری برای دریافت نقش "جیمزباند" کمک کرد.

ماموریتی برای بریتانیا
نخستین فیلم از سری فیلمهای جیمزباند، مامور ۰۰۷ فیلم "دکتر نو" بود که کانری را به شهرت جهانی رساند. او در پی آن ۶ بار دیگر در قالب جیمزباند روی پرده سینما ظاهر شد.

پس از آن بروکلی و سالسمن، تهیه کنندگان فیلمهای "جیمز باند" که شون کانری را برای ایفای نقش این کارآگاه جنایی کشف کرده بودند، موفق شدند او را که دیگر قصد نداشت در این نقش بازی کند، قانع کنند که برای هفتمین بار در نقش مامور ۰۰۷ روی اکران عمومی بیاید. فیلم "هرگز نگو نه!" که بازساخت فیلم "گلوله آتشین" بود، در سال ۱۹۸۳ به روی اکران عمومی آمد.

شون کانری با بازی در این فیلمها ثابت کرد که رخت "جیمزب اند" درست به قامت او دوخته شده است. به عقیده بسیاری از طرفداران جیمز باند، هیچیک از ایفاگران نقش مامور ۰۰۷ نتوانسته اند به اندازه کانری شخصیت جذاب و چند وجهی جیمز باند را به تصویر بکشند و به همان اندازه تماشاگران زن را مجذوب سازند که تماشاگران مرد را.

اگر چه نام شون کانری با جیمز باند پیوندی جدایی ناپذیر دارد، اما او در طول پنج دهه فعالیت هنری خود در نقشهای کاملا متفاوت و در ژانرهای گوناگون ظاهر شد، از فیلم روانشناسانه "مارنی" ساخته آلفرد هیچکاک گرفته تا فیلمهای درام، اکشن و تاریخی مانند "نام گل سرخ".

شون کانری تنها یک بار موفق به دریافت جایزه اسکار شد، آن هم در سال ۱۹۸۷ به خاطر ایفای نقش مکمل مرد در فیلم "تسخیرناپذیران". کانری همواره یکی از جذابترین هنرپیشگان سینما محسوب میشده است.

عشق به اسکاتلند
شون کانری به زادگاهش، اسکاتلند عشق میورزد و یکی از اعضای فعال حزب ملی اسکاتلند است که برای استقلال اسکاتلند از بریتانیا مبارزه میکند.

شاید به خاطر همین دیدگاه سیاسی بود که مدت زیادی طول کشید تا سرانجام درسال ۲۰۰۰ میلادی با دریافت لقب "سر" از ملکه بریتانیا به جرگه اشراف پیوست. گفته میشود که اگر او خود را بهعنوان یک اسکاتلندی میهنپرست دوآتشه نشان نمیداد، خیلی زودتر این لقب را دریافت کرده بود.

ناگفته نماند که شون کانری در سال ۲۰۰۸ زندگینامه خود را تحت عنوان "زندگی من، اسکاتلند من" منتشر کرد و جالب است که او در ابتدا قصد نداشت زندگینامه خود را منتشر کند.
نویسندگانی که میخواستند شرح زندگی او را به روی کاغذ بیاورند، معتقد بودند که او از بیان واقعیتها درباره زندگی خود گریزان است و برایش دشوار است اشتباهات و ضعفهای خود را باز بشناسد. اما گمان میرود که دلیل اصلی این پردهپوشی آن بوده که نمیخواسته دیگران در زندگی خصوصیاش دخالت کنند و آرامش او را به هم بزنند. در همین رابطه زمانی گفته بود: «نمیخواهم بقیه عمرم را به تصحیح دروغهایی بگذرانم که دیگران درباره من مینویسند.»

شون کانری در سال ۲۰۰۵ خود را از صحنه کنار کشید و به فعالیت بازیگری خود خاتمه داد. او در آن زمان گفته بود که از کارکردن با این "ابلهان ساکن هالیوود" خسته شده است.

زندگی نامه,شون کانری,بازیگر,مجموعه,فیلم های جیمزباند,زندگی نامه شون کانری بازیگرمجموعه فیلم های جیمزبان 91/07/20 6:58 PM
ofogherah 703 12600 /post-703.aspx زندگی نامه لیونل مسی بهترین فوتبالیست جهان 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

زندگی نامه لیونل مسی بهترین فوتبالیست جهان

لیونل آندره مسی در24 ژوئن سال 1987 درشهر روساریوی آرژانتین دیده به جهان گشود.

وی عضو تیم ملی بزرگسالان آرژانتین و تیم بارسلونا اسپانیا است. بسیاری از مطبوعات به وی لقب مارادونای جدید داده‌اند. لقب وی که توسط خودش انتخاب شده \"جانشین\" است.‌‌لیونل در سن ۵سالگی بازی را در تیم گراندولی آغاز کرد. تیمی که پدرش به عنوان مربی در آن جا مشغول به کار بود. در سال ۱۹۹۵ مسی به تیم نیوولز اولدبویز آرژانتین پیوست.

وی ۱۱‌‌سال داشت که پزشکان تشخیص دادند دچار کمبود هورمون رشد است.‌‌‌باشگاه ریور پلاته علاقه خود را برای به خدمت گرفتن مسی نشان داد اما آنها پول کافی برای خرج معالجه وی نداشتند. کارلوس ریساچ مدیر ورزشی باشگاه بارسلونا اسپانیا، از استعداد بی‌ظیر مسی آگاه شد. ریساچ پس از تماشای بازی وی به نمایندگی از باشگاه بارسلونا با مسی قراردادی امضا کرد.‌‌آنها پیشنهاد کردند تمام مخارج پزشکی لیونل را قبول می‌کنند به شرطی که وی برای شروع زندگی جدید به اسپانیا نقل مکان کند. خانواده مسی نیز به همراه این بازیکن جوان به اروپا منتقل شدند و لیونل کارش را در تیم جوانان بارسلونا آغاز کرد.‌‌

جانشین به زودی توانست در ترکیب تیم دوم بارسلونا جایگاه ثابتی به دست آورد. در آن فصل وی رکورد جالبی برجای گذاشت. میانگین بیش از یک گل در هر بازی. مسی در آن فصل توانست در ۳۰ بازی ۳۷ گل به ثمر برساند.‌‌‌‌ ‌لیونل مسی در اکتبر ۲۰۰۴ توانست اولین بازی رسمی‌اش را برای بارسلونا برابر اسپانیول انجام دهد. با این بازی وی عنوان سومین بازیکن جوان تاریخ باشگاه بارسلونا را به خود اختصاص داد.

‌‌زمانی که در تاریخ ۱‌‌می ۲۰۰۵ مسی توانست اولین گل رسمی‌اش را برای بارسا در مقابل تیم الباسته بالومپایه به ثمر برساند تنها ۱۷ سال و ۱۰ ماه و ۷ روز سن داشت. وی با این گل توانست خود را به عنوان جوان‌ترین گلزن بارسلونا در لا لیگا مطرح کند.‌‌‌‌به مسی این شانس را دادند تا بتواند به عضویت تیم ملی اسپانیا دربیاید اما وی این پیشنهاد را رد کرد. در‌‌‌‌ژوئن سال ۲۰۰۴ مسی در بازی دوستانه بین دو تیم فوتبال زیر ۲۰‌‌ساله‌هایآرژانتین و پاراگوئه به میدان رفت.‌‌‌در ژوئن ۲۰۰۵ توانست همراه با تیم زیر ۲۰ ساله‌های آرژانتین به مقام قهرمانی مسابقات جام جهانی جوانان دست یابد.‌‌لیونل با زدن ۶ گل کفش طلایی مسابقات و توپ طلایی بهترین بازیکن تورنمنت را نیز تصاحب کرد. با وجود این که لیونل بسیار جوان بود همیشه وی را با دیگو مارادونا مقایسه می‌کردند.

‌‌در تاریخ ۲۷ ژوئن باشگاه بارسلونا قرارداد جدیدی با مسی تا سال ۲۰۱۰ منعقد کرد. در این قرارداد یک ماده وجود دارد که در آن آمده است هر تیمی می‌تواند با پرداخت مبلغ ۱۵۰ میلیون یورو، مسی را به خدمت بگیرد. این مبلغ ۳۰ میلیون یورو بیشتر از مبلغ فروش رونالدینیو است.‌‌در سال ۲۰۰۵ خوزه پکرمن، لیونل مسی را به تیم ملی بزرگسالان آرژانتین دعوت کرد. وی اولین بازی‌اش را برابر مجارستان انجام داد. مسی در دقیقه ۶۳ وارد میدان شد اما به فاصله ۴۰ ثانیه از زمین مسابقه اخراج شد. پس از این مسابقه، مسی اولین بازی واقعی خود را برای تیم ملی آرژانتین برابر پاراگوئه انجام داد.‌‌

وی اولین بازی خود را در جام باشگاه‌های اروپا در تاریخ ۲۷ سپتامبر و در برابر اودینسه انجام دهد. در دسامبر همان سال روزنامه ایتالیایی توتو اسپورت جایزه پسر طلایی ۲۰۰۵ را که به بهترین بازیکن زیر ۲۱ سال اروپا داده می‌شود، به لیونل مسی داد. جانشین توانست بالاتر از وین رونی، لوکاس پودولسکی و کریستیانو رونالدو قرار بگیرد.‌‌مصدومیت شدید باعث شد مسی به‌‌‌مدت دو‌‌‌ماه از کلیه فعالیت‌های ورزشی دور بماند. به‌‌‌خاطر این مصدومیت حضور وی در جام جهانی ۲۰۰۶ در هاله‌ای از ابهام فرو‌‌رفت. با این وجود نام لیونل مسی را به عنوان بازیکن تیم‌‌‌ملی آرژانتین برای حضور در جام جهانی تحویل مقامات برگزاری مسابقات دادند. ‌‌مسی پس از روماریو (فصل ۹۳-۹۴) اولین بازیکن بارسلونا بود که توانست در معروف‌ترین دربی اسپانیا هت تریک کند.

در این فصل مسی گلی به ثمر رساند که همگان دوباره وی را با مارادونا مقایسه کردند. جانشین همانند مارادونا در بازی با انگلستان توپ را دریافت کرد، ۶۲ متر با توپ حرکت کرده ۶ نفر از بازیکنان حــریــف را پـشــت ســر گــذاشــت و دروازه خـتافه را گـشود.‌ ‌‌تمام‌‌‌کارشناسان ورزشی جهان این گل را مشابه گل قرن مارادونا دانسته و پس از این گل، مطبوعات اسپانیا به وی لقب \"مسیدونا\" دادند.‌‌لیونل مسی در فصل ۲۰۰۷ -۲۰۰۸ توانست در یک هفته ۵ گل به ثمر برساند تا تیم بارسا به صدر جدول رده‌بندی صعود کرده و خودش نیز یک شروع رویایی را تجربه کند. فرانتس بکن بائر و یوهان کرایف ستارگان سابق جهان فوتبال، از لئو به عنوان بهترین بازیکن جهان نام برده‌اند.

 

زندگی نامه لیونل مسی بهترین فوتبالیست جهان,زندگی نامه,لیونل مسی,بهترین فوتبالیست جهان,مسی 91/07/14 4:16 PM
ofogherah 700 12600 /post-700.aspx شهیدحسین خلعتبری دلاوری ازسواحل خزر 1=>------------------مذهبی------------------

شهیدحسین خلعتبری دلاوری ازسواحل خزر

 

.اگر ذره اي از خاك وطنم به پوتين سرباز عراقي چسبيده باشد آن را با خون خود در روي زمين مي شويم.

·مي گفتند نيروي دريائي عراق را خلعتبري و دوران نابود كردند و اين گفته مستند بود

· خلعتبري در انهدام ناوهاي نيروي دريايي عراق به ويژه ناوهاي اوزا آن قدر شجاعت و مهارت از خود نشان داده بود که به شکارچي ناوهاي اوزا مشهور شده بود.

· در يکي از ماموريت هاي حساس پروازي با انهدام يک ساختمان نظامي، 48 افسر عالي رتبه و دو ژنرال عراقي را به درک واصل کرده بود.

زماني که براي آموزش دوره خلباني به آمريکا سفر مي کرد به مادرش وکالت داد تا حقوق ماهيانه اش را براي رفع مشکلات نيازمندان هزينه کند.
از اولين خلباناني بود که ساعاتی پس از شروع جنگ تحميلي و بمباران فرودگاه مهرآباد در کنار 140 فروند هواپيماي جنگنده نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در آسمان بغداد ظاهر شد در حالي که فرماندهي 8 فروند از آن جنگنده ها را خودش به عهده داشت.
از طرف نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به عنوان نماينده ويژه در دادگاه بين المللي لاهه حضور يافت تا در برابر دولتمردان غربي و عربي از حقوق کشور عزيزش دفاع کند و در اين امر خطير با ابتکار عملي که در آن جا بروز داد حقانيت ايران را در جنگ ثابت کرد.
با وجود اينکه مدت ماموريت او در دادگاه لاهه 2 ماه بود، به همه وعده ها و وسوسه هاي سران کشورهاي آمريکا و انگليس پشت پا زد. ادامه امور را به کاردار ايران در سوئيس سپرد و پس از 15 روز به کشورش بازگشت. طبق اظهارات خودش نمي توانست شب ها و روزها را در سوئيس با آرامش طي کند که جنگنده هاي دشمن آرامش را از هموطنانش گرفته اند.
علاوه بر انجام مانورها و عمليات هاي جنگي غيرقابل تصور با هواپيماي جنگنده اف 4 در شليک موشک ماوريک آموزش تخصصي ديده بود و مهارت فوق العاد ه اي داشت. براي همين، ميان ژنرال ها و افسران نيروي دريايي دشمن به حسين ماوريک شهرت پيدا کرده بود.
به خاطر همين تخصص، مدتي را در هوانيروز جهت آ موزش خلبانان بالگرد جنگنده کبري براي شليک و کاربرد موشک ماوريک سپري کرد.
تاسيسات نفتي، يگان هاي دريايي، اسکله هاي البکر و الاميه، پل الاماره و پالايشگاه کرکوک بارها توسط او مورد حمله و تخريب قرار گرفت.
در طول حضورش در دوران جنگ تحميلي بيش از 70 پرواز برون مرزي برفراز خاک دشمن داشت. اين رقم تا زمان شهادتش بالاترين آمار پروازهاي عملياتي در نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران بود.
وی به همراه شهيد دوران، دورکن اصلي و محوري نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در عمليات مرواريد (آذرماه 59) محسوب مي شود که منجر به انهدام و نابودي نيروي دريايي ارتش عراق طي ماه هاي آغازين جنگ شد.
انهدام 23 ناو پيشرفته اوزا مربوط به نيروي دريايي عراق (با قيمتي بالغ بر 240 ميليون دلار) در پروازهاي عملياتي شهيد خلعتبري در خليج فارس به همراه ساير تيزپروازان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران کمردشمن را در جنگ هاي دريايي شکسته بود.
وقتي شهيد خلعتبري به همراه شهيد دوران و برخي ديگر از خلبانان تيزپرواز نيروي هوايي ارتش ايران در پروازهاي عملياتي و متهورانه خود همراه با انهدام ناوهاي اوزا، ناوهاي مين جمع کن، نيروبر و اژدرافکن دشمن را نابود کردند، نيروي دريايي ارتش عراق در همان ماه هاي نخست آغاز جنگ کاملابرچيده شد. در حقيقت خاطر فرماندهان عالي رتبه ايراني را از اين حيث آسوده نمودند.
خلعتبري در انهدام ناوهاي نيروي دريايي عراق به ويژه ناوهاي اوزا آن قدر شجاعت و مهارت از خود نشان داده بود که به شکارچي ناوهاي اوزا مشهور شده بود.
برابر اظهارات متخصصان پرواز، وي در استفاده از هواپيماي اف 4، انجام مانورها و عمليات هاي جنگي، انهدام هدف و شليک موشک ماوريک همتا نداشت.
آن قدر در مهار هواپيما و شيرجه هاي پروازي مهارت داشت که در هر شيرجه اي مي توانست چند هدف را همزمان منهدم کند.
در يکي از ماموريت هاي حساس پروازي با انهدام يک ساختمان نظامي، 48 افسر عالي رتبه و دو ژنرال عراقي را به درک واصل کرده بود.
در مجله هاي جنگي آمريکا بارها از شهيد خلعتبري به عنوان يک نابغه جنگي و خلبان توانمند درهدايت هواپيماي اف 4، در پروازها و مانورهاي حساس نظامي و عملياتي نام برده شد.
همچنين نام او به عنوان يکي از شاگردان موفق وممتاز دانشگاه شپارد و تگزاس در فراگيري علوم خلباني اف 4 طي دوران آموزشش در مصاحبه ها و گفتگوهاي اساتيد اين دانشگاه برده شد.
در سال 2006 يکي از مجلات جنگي آمريکا ويژه نامه اي در مورد مهارت هاي پروازي و ابتکار عمل ها و خلاقيت هاي خلبان شهيد خلعتبري منتشر کرد.
پزشکان او را به خاطر پروازهاي متعدد و پي در پي و فشارهايي که روي جسم او وارد شده بود از ادامه پرواز منع کرده بودند اما خلعتبري کسي نبود که جسمش را بر خاک و مردم کشورش ترجيح دهد و از اين رو توصيه پزشکان و فرماندهان جنگي اش را براي توقف پروازهاي جنگي و غير از آن را نپذيرفت.

حسين خلعتبري در سال 1328 در روستاي بصل کوه رامسر ديده به جهان گشود و در نخستين روز فروردين ماه سال 1364 در نبردي نابرابر با سه فروند هواپيماي دشمن در آسمان کردستان مورد اصابت موشک يکي از هواپيماهاي عراقي قرار مي گيرد و به معراج ابدي مي شتابد.

شهیدحسین خلعتبری دلاوری ازسواحل خزر,شهید,حسین خلعتبری,دلاوری ازسواحل,خزر 91/07/07 7:12 PM
ofogherah 689 12600 /post-689.aspx آشنايي با هرودوت ، دروغگوي بزرگ تاريخ 5=>مقاله

آشنايي با هرودوت ، دروغگوي بزرگ تاريخ

اگرچه او را پدر مورخين ناميده اند، ولي در واقع امر نخستين مورخ نبوده، زيرا قبل از او اشخاص ديگري از يوناني ها مانند "هتاكه" چيزهايي نوشته اند كه به ما نرسيده و ظن قوي مي رود كه هرودوت و مورخين قرون بعد، از اين نوشته ها استفاده كرده اند، بي اينكه اسم مؤلف را برده باشند.

هرودوت از اهالي "هالي كارناس" مستعمره يوناني  در آسياي صغير بود و چون اين شهر جزو مستملكات ايران به شمار مي رفت، مورخ مذكور تبعه ايران محسوب مي شد. مدت زندگاني او را از 484 تا 425 ق.م دانسته اند.هرودوت سياحت ها زياد در ممالك مشرق قديم كرده و تحقيقات خود را راجع به احوال و تاريخ بعضي از اين ممالك نوشته است. نوشته هاي او داراي نه كتاب است و از اين جهت آن را "تاريخ در نه كتاب" مي نامند.

كيفيات نوشته هاي هرودوت به شرح زير است:

تاريخ وقايع درهم و برهم است، در موارد زياد داستان گويي جاي تاريخ را گرفته و خود داستان ها هم به دليل اينكه از نسلي به نسل ديگر رسيده اند چنان مشوش هستند كه با زحمت مي توان مقصود را دريافت. بر اين معايب يك مورد را هم بايد افزود و آن اين است كه، يوناني هاي قديم عاشق چيزهاي فوق العاده و غريب بودند و مي خواستند چيزهاي عادي را به طور فوق العاده تأويل كنند، يا فوق العاده را بر عادي ترجيح دهند. اين نكته نيز از نوشته هاي هرودوت به خوبي درك مي شود.

سياحت او در مشرق قديم طولي نكشيده، در مصر شايد سه چهار ماه اقامت داشته. خودش گويد در بابل بوده، ولي بعضي محققين جديد بر اين عقيده اند كه اصلاً هيچگاه در اين شهر نبوده. هرودوت گويد كه غالباً اطلاعات را از كاهنان گرفته، ولي تصور نمي رود كه منبع تحقيقات او روحانيون درجه اول بابل يا مصر بوده باشد.

 

ارقامي كه هرودوت در نوشته هايش ذكر مي كند،گاهي اغراق آميز است، ولي غالب مورخين عهد قديم از اين نقص مبري نيستند.

به عقيده بعضي محققين هرودوت نوشته هاي خود را در آتن و در موقع بازيهاي " اُ لَمْپْ " براي يوناني ها مي خوانده.

اوسويوس وقايع نگار قرن سوم ميلادي، راجع به سالهاي 445 تا 446 ق.م گويد: هرودوت كتاب خود را در آتن در ملاء عام خواند و به افتخاراتي بزرگ نائل شد، پلوتارك از قول فردي به نام «دي ئيل» مورخ آتن از قرن سوم ق.م گفته: آتني ها در ازاي تمجيداتي هرودوت ازآنها كرده بود ده تالان به او دادند.

«ديون خري سس تم» نيز گفته كه هرودوت در ازاي كتاب خود از «كرنتي ها» وجهي خواست و چون جواب دادند : نام نيك چيزي نيست كه در بازار خريد و فروش شود، هرودوت از آنها در كتاب خود، در جايي كه تاريخ جنگ سالامين را نوشته، بد گفت.

در ادامه نظرات برخي اشخاص را در مورد هرودوت بررسي مي كنيم:

ارسطو، اسلوب انشاي هرودوت را براي تاريخ نويسي پسنديده ولي او را افسانه گو ناميده و ضمناً غلط هاي كتاب هرودوت را راجع به علوم طبيعي نشان داده است.

توسيديد،مورخ معروف يوناني كه تاريخ جنگ هاي پلوپونس را نوشته، در مقدمه كتاب خود گويد: هرودوت نثر نويسي است كه به حقيقت نويسي علاقه مند نبوده.

كتزياس، كه در دربار داريوش دوم و اردشير دوم طبيب بود، جاهايي را از نوشته هاي هرودوت راجع به كوروش بزرگ، كبوجيه، داريوش و خشيارشا تكذيب كرده.

ژوزف فلاويوس، مورخ يهود از قرن اول ميلادي گويد كه همه دروغ گويي هرودوت را ثابت مي كردند و مان تن مورخ مصري گفته كه در نوشته هاي هرودوت راجع به مصر غلط هاي زيادي است.

سي سرون، نطاق معروف رومي، گويد نوشته هاي هرودوت پر است از افسانه هاي گوناگون.

ديودورسي سي لي گويد : اختراعات و افسانه هايي را كه هرودوت عمداً در تاريخ مصر داخل كرده به سكوت خواهيم گذراند.

سترابون جغرافي دان عالم قديم گفته، به شعراي قديم مانند هومر و هزيود بيشتر مي توان اعتماد كرد تا به هرودوت و مورخين عهد قديم.

اين بود بطور اجمال عقايد مورخين و نويسندگان عهد قديم درباره هرودوت.

نكته قابل توجه در مورد هرودوت كه نمي توان با اغماض از آن گذشت اين است كه: هرودوت پارس و پارسي را دوست ندارد و قلم را در بعضي موارد تابع حسيات مي كند. او يك يوناني بود و يوناني ها پارسي ها را دوست نداشتند.

در زير دو نمونه از دروغ گويي هاي هرودوت را مي آورم و در پست هاي بعدي به مرور افسانه گويي ها و دروغ هاي هرودوت را خواهم نوشت.

در مورد لشكركشي خشايارشا به يونان هرودوت نوشته:

وقتي سپاهيان خشايارشا به رود ستريمون و شهر اُيِن رسيد، مغ ها براي رود ستريمون اسب هاي سفيد قرباني كردند. پل هايي براي عبور از اين رود تهيه شده بود و وقتي كه پارسي ها از پل گذشته دانستند كه اين محل 9راهه نام دارد، 9 نفر از جوانان و 9 نفر از دوشيزگان محل را زنده به گور كردند. اين عادت پارسي ها بود. چنان كه شنيدم، آمس تريس زن خشيارشا، چون به كهولت رسيد، امر كرد 14 طفل پارسي را از خانواده هاي نجيب زنده به گور كنند، تا سپاسگزاري نسبت به خداوندي كه زير زمين است كرده باشد.

 

اين گفته هرودوت خيلي عجيب به نظر مي آيد، زيرا ژوستن، مورخ رومي، گويد:

داريوش اول مأموريني به قرطانجه فرستاده، چهار چيز از آن مملكت خواست و از آن جمله قدغن كردن قرباني انسان بود.

با اين عقيده چگونه خود پارسي ها چنين كاري را مرتكب مي شدند؟ شايد براي يوناني ها اين كار عجيب نبوده، زيرا مقدوني ها قرباني انسان را جايز مي دانستند و يوناني ها هم قبل از جدال سالامين، سه جوان پارسي را كه اسير كرده بودند، قربان كردند. پرستش خداي زير زمين هم جزو معتقدات يوناني ها بود كه او را پلوتون مي گفتند، نه ايراني ها.

از هر نظر كه بنگريم، روايت هرودوت دور از حقيقت به نظر مي آيد. خود مورخ مذكور هم اطمينان به صحت آن نداشته كه نوشته : « شنيدم ».

در همان زمانيكه خشيارشا در حال لشكركشي به يونان بود فرستادگاني به آرگُس گسيل داشت. هرودوت نوشته:

  آن فرستادگان به اهالي گفتند كه شاه ما را مأمور كرده به شما بگوييم كه ما پارسي ها از اعقاب پرسس هستيم. او پسر پرسه و نوه دانائه بود و از طرف مادر زاده آندرومد دختر كفه. بنابراين ما از اعقاب شما هستيم و نمي زيبد كه ما با نياكان خود جنگ كنيم يا شما با ديگران بر ضد ما متحد شويد. پس مقتضي است كه راحت در خانه هاي خودتان بمانيد. اگر نقشه من پيش رفت، قدر شما را بيش از ساير مردمان خواهم دانست. هرودوت در ادامه مي گويد:

اما اينكه اين حكايت صحيح است يا سقيم، من نمي توانم چيزي بگويم، من روايتي را كه شنيده ام، نقل مي كنم و مجبور نيستم آن چه را كه مي گويند، كوركورانه باور دارم. اين نكته تنها شامل اين مورد نيست، بل شامل تمام كتاب من است.

با اين جمله، هرودوت عذر تمام نوشته هاي افسانه آميز و نيز اغراق گويي هاي خود را خواسته.

 

91/06/27 10:0 AM
ofogherah 671 12600 /post-671.aspx زندگی نامه هیلاری کلینتون 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

زندگی نامه هیلاری کلینتون

زندگی نامه هیلاری کلینتون هیلاری رودهام کلینتون، وزیر امور خارجهٔ آمریکا، در ۲۶ اکتبر سال ۱۹۴۷ به دنیا آمد. وی فرزند نخست دروتی و هیو رودهام بود. هیلاری و برادرانش تونی وهیو در بریج پارک در حومه شهر شیکاگو در ایالت ایلینوی رشد یافت. بعد از پایان تحصیلات در کالج ولزلی در رشته علوم سیاسی درسال ۱۹۶۹ وارد مدرسه حقوق دانشگاه ییل شد، و در این مکان برای نخستین بار با بیل کلینتون آشنا شد. او در سال ۱۹۷۳ دکترای حقوق را از همین دانشگاه دریافت کرد. بعد از مدتی در آرکانزاس در کنار بیل کلینتون که فعالیت زیادی را برای تبدیل شدن به یک سیاست‌مدار حرفه‌ای آغاز کرده بود مشغول شد. بیل کلینتون و هیلاری در سال ۱۹۷۵ با هم ازدواج کردند. هیلاری در سال ۱۹۷۶ عضو هیئت علمی دانشکده حقوق دانشگاه آرکانسا و همچنین عضو موسسه حقوقی (Rose law) شد. در سال ۱۹۷۴ در اوج رسوایی واترگیت، هیلاری به عنوان دستیار کمیتهء قضایی کاخ سفید که پیرامون ریچارد نیکسون تحقیق می‌کرد مشغول کار شد. در سال ۱۹۸۰ بیل و هیلاری صاحب دختری به نام چلسی شدند. در این موقع همسرش بیل کلینتون به عنوان دادستان کل و بعد از مدتی فرماندار آرکانزاس انتخاب شد و هیلاری به مدت ۱۲ سال بانوی اول آرکانزاسبود. او همچنین هوادار سرسخت تامین رفاه برای کودکان و آموزش و پرورش مناسب و استاندارد بود. با انتخاب بیل کلینتون به عنوان ریاست جمهوری هیلاری بانوی اول کشور شد. او همچنان فعالیت‌های عام‌المنفعهٔ خود را ادامه داد، در سال ۱۹۹۳ مسئول گروه ویژه با نام (Health Care Reform) که وظیفه اصلاحاتی را در بخش سلامت جامعه را بر عهده داشت انتخاب شد. در سال ۲۰۰۰ هیلاری کلینتون به عنوان سناتور ایالت نیویورک انتخاب شد. او یکی از اولین زنان منتخب در مجلس سنای ایالات متحده آمریکا بود. خانم هیلاری از سال ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۱ صاحب‌خانهٔ کاخ سفید و بانوی نخست ایالات متحده بود. پیش از آن وی سمت بانوی نخست ایالت آرکانزاس را نیز داشت و در آن ایالت وکیلی مهم به شمار می‌رفت. وی از اعضای میانه روی حزب دموکرات ایالات متحده آمریکا است. هیلاری کلینتون پس از یک مبارزه انتخاباتی درون حزبی که ۱۸ ماه به طول انجامید، در تاریخ ۷ ژوئن ۲۰۰۸ اعلام کرد که به تلاش‌های خود برای احراز سمت اولین رئیس جمهور زن آمریکا پایان داده است و از باراک اوباما برای احراز مقام ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا حمایت کرد. در اول دسامبر سال ۲۰۰۸باراک اوباما به طور رسمی هیلاری کلینتون را به عنوان وزیرخارجه دولت خود معرفی کرد.

زندگی نامه هیلاری کلینتون,زندگی نامه,هیلاری کلینتون,زندگی,نامه 91/06/13 10:30 PM
ofogherah 661 12600 /post-661.aspx کارنامه ی هیتلر 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

کارنامه ی هیتلر

با فروپاشی جمهوری وایمار و ظهور هیتلر، مشاهده بعضی خصوصیات و غرائب آلمانی وحشتناک و مایه حیرت است در فاصله بین دو جنگ در سرتاسر اروپا همه دموکراسی ها یکباره نابود شدند. افزون بر آن، فاشیسم به صورت یک بیماری بومی رواج یافت، هرچند قدرت آن در کشورهای مختلف، متفاوت بود. دیدگاه های هیتلر بازتاب خواست های بسیاری از معاصرانش در اروپای مرکزی و شرقی بود، جایی که آتش رنجش ها و انتقامجویی های قومی از درون شعله ور بود. قدرت احساسات نژادپرستانه فقط از سال 1989 به خوبی خود را نمایان ساخت. (1) می دانیم هیتلر پیش از آن که به قدرت برسد در کسب اکثریت انتخاباتی شکست خورد و توانایی او در جلب حمایت مردمی در پایان جمهوری وایمار، نتیجه مشکلات خاص خود آلمان بود و به خصوص به علت نبود سنت دمکراتیک در آن کشور و مشکلات بسیار دیگری در جمهوری تازه هر چند در این مورد هم مدارک گواهی می دهند که رای دهندگان کمتر تحت تأثیر دیدگاه های نامعقول قرار گرفتند و بیش تر به دنبال منافع خصوصی و رفع مشکلات شخصی خود بودند. همین امر به خوبی نشان می دهد که چرا جمهوری وایمار در آن موقع، یعنی در بحران اقتصادی 1929-1933، فروپاشید و نه در سال های تورم پیشین. جنبش پویای نازی که درنتیجه پشتیبانی مردم بر سر کار آمد و نه بر مبنای یک نظام مشخص، توانست با دیگر گروه های جناح راست کنار بیاید و از این راه، هیتلر را به قدرت برساند. تردیدی نیست که نه سیاست مداران محافظه کار قدیمی و یا افسران ارتش و نه هیات انتخاباتی نازی مدارکی ارائه نداده اند که عملاً چه راهی در پیش خواهند گرفت.
 این نکته آخر البته یک پرسش معنوی خطرناکی را در جلوی دیده می آورد که مردم کشوری که متمدن شناخته شده بود، چگونه می توانست نه تنها این همه دَدمنشی هولناک دولت نازی را تحمل کند و حتی خود، آن اعمال وحشیانه و هولناک دولت نازی را به کار گیرد که نه تنها دشمنان سیاسی خود را نابود کرد بلکه تمام گروه های « ناجور» و « بیگانه» و به خصوص، با شدت و جامعیت بیش تر؛ کولی ها و یهودی ها را از بین برد؟ از این واقعیت، بخشی در طبیعت تروریستی رایش سوم نهفته است و بخش دیگر آن مربوط می شود به کناره گیری و بازگشت به فردگرایی که به علت فرو ریختن ساز و کارهای اعتراض همگانی، افزایش یافته بود. اما دلسرد کننده تر از همه این ها، این بود که نازی ها به راستی متکی بر تعصبات نسبتاً عمومی و پیش پا افتاده شدند مانند نفرت از « بیگانگان»، خانه به دوشان، کولی ها، همجنس بازان و کمونیست ها. بدین سان با آن که رایش سوم هرگز موفق نشد همگان را شست و شوی مغزی دهد ولی توانست حمایت قابل توجهی از افراد بی شماری را که به سیاست هایش علاقه نشان می دادند، جلب کند و به آنان متکی باشد. افراد بسیاری هم با وجود نابرابری ها و یا به خطر انداختن زندگی خویش و یا ناقص شدن، حتی بیش از آن که به طور عادی تصور آن می رود در مقابل نازی ها به مقاومت پرداختند.

 پی‌نوشت‌ها:

 اشاره ظریفی است به فروپاشی یوگسلاوی به دلایل نژادی و تبدیل آن به پنج جمهوری از سال 1989 به بعد، و نیز استقلال بعضی از جمهوری های شورشی پیشین . - و.
منبع: گیری، دیک، هیتلر و نازیسم. احمد شهسا، تهران، انتشارات خجسته، ( 1379).

کارنامه ی هیتلر,کارهای هیتلر,هیتلر,نازی,جمهوری وایمار 91/06/05 9:38 AM
ofogherah 647 12600 /post-647.aspx نامه به آقای رئیس جمهور 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

ترجمه ی نامه ی 2 اوت 1939 آلبرت اینشتین به فرانکلین دی. روزولت و پاسخ پرزیدنت روزولت.
 به اف. دی روزولت از آلبرت اینشتین
 رئیس جمهور ایالات متحده ی امریکا اولد گراورواد
 کاخ سفید ناسوپونت
 واشینگتن دی. سی. پرکونیک، لانگ آیلند
 2 اوت 19
 آقا، نتایج پاره ای از آزمایشهای جدید ا. فِرمی و ل. زیلارد، که به صورت دستنویس در اختیارم گذاشته اند، مرا بر آن می دارد که فکر کنم عنصر اورانیوم در آینده ای نزدیک می تواند به منبع جدید و مهم انرژی تبدیل شود. به نظر می رسد، شرایط جدیدی که ایجاد شده است، هوشیاری خاص و احیاناً اقدام عاجلی از جانب دولت را ایجاب می کند. لذا گمان می کنم وظیفه ام باشد که توجه شما را به مطالب و به توصیه های زیر جلب کنم:
 در طی چهار ماه اخیر، ــ در نتیجه ی تحقیقات ژولیو در فرانسه و تحقیقات فِرمی و زیلارد در امریکا ــ برانگیختن واکنش زنجیره ای هسته ای در توده ی بزرگی از اورانیوم، امکان پذیر شده است واکنشی که در اثر آن ممکن است مقدار عظیمی انرژی و عناصر جدیدی نظیر رادیوم تولید شود. حالا دیگر تقریباً حتمی به نظر می رسد که این امر در آینده ای خیلی نزدیک عملی خواهد شد.
 

برای دیدن متن کامل به ادامه مطلب بروید

نامه به آقای رئیس جمهور,آلبرت اینشتین,فرانکلین دی,روزولت,پرزیدنت روزولت,رئیس جمهور,نامه 91/06/01 7:11 AM have_more
ofogherah 631 12600 /post-631.aspx زندگی نامه آنگلا مرکل صدراعظم آلمان 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

زندگی نامه آنگلا مرکل صدراعظم آلمان

آنگلا مرکل هشتمین صدراعظم آلمان پس از جنگ دوم جهانی و نخستین زنی است که از زمان ایجاد کشور آلمان نوین در سال ۱۸۷۱ به سمت صدراعظمی این کشور منصوب شده است.
این سیاستمدار آلمانی در ژوئیه سال ۱۹۵۴ در خانواده هورست کاسنر، کشیش کلیسای لوتری در شهر هامبورگ متولد شد و تا زمان نخستین ازدواج خود، آنگلا دوروتیا کاسنر نام داشت.
هورست کاسنر در همان سال تولد دخترش به سمت کشیش کلیسای لوتری در تمپلین، از شهرهای واقع در آلمان شرقی سابق، منصوب شد و آنگلا در این شهر به مدرسه رفت.
وی در سال ۱۹۷۳ وارد دانشکده فیزیک دانشگاه لایپزیگ در آلمان شرقی شد و تا سال ۱۹۷۸ در همین دانشگاه به تحصیل پرداخت.
از سال ۱۹۷۸ تا ۱۹۹۰، وی همزمان به کار و تحصیل در موسسه مرکزی فیزیک شیمی در آلمان شرق مشغول بود و پس از کسب درجه دکترا، به تحقیق و تدریس در زمینه فیزیک کوانتوم روی آورد.
آنگلا کاسنر در سال ۱۹۷۷ با اولریخ مرکل، فیزیکدان آلمانی، ازدواج کرد اما زندگی زناشویی آنان در سال ۱۹۸۲ به طلاق انجامید.
در سال ۱۹۹۸، وی با یوآکیم ساوئر، استاد رشته شیمی در برلین، ازدواج کرد اما نام خانوادگی همسر سابق خود را همچنان حفظ کرده است. خانم مرکل از دو ازدواج خود فرزندی ندارد.
در مورد زندگی سیاسی آنگلا مرکل نظرات گوناگونی ابراز شده است. واقعیت این است که تا زمانی که نظام کمونیستی آلمان شرقی در شرف فروپاشی بود از وی اثری در فعالیت های سیاسی دیده نشده بود.
برخی ناظران گفته اند که خانم مرکل، مانند هر شهروند دیگر آلمان شرقی، ناگزیر بود برای برخورداری از فرصت های تحصیلی و شغلی که در انحصار نظام کمونیستی بود لااقل به ظاهر مشروعیت حکومت را قبول کند در حالیکه به خاطر تولد و رشد در یک خانواده مذهبی قلبا با این نظام مخالف بود.
گروهی دیگر این نظر را ابراز داشته اند که وی اساسا به مسایل سیاسی علاقه ای نداشت و تا زمان ادامه حکومت کمونیستی، برای برخورداری از امکانات موجود در آلمان شرقی، در حد انتظار نسبت به نظام سیاسی حاکم ابراز وفاداری می کرد.
● مرکل با حمایت کهل ترقی کرد اما از انتقاد از وی خودداری نورزید
با به جریان افتادن روند اصلاحات در شوروی سابق که به فروپاشی اتحاد شوروی انجامید، آلمان شرقی نیز دستخوش تحولات سیاسی عمیقی شد.
پس از شکست آلمان نازی در جنگ دوم جهانی، بخش غربی آلمان تحت نظر نیروهای غربی و بخش شرقی تحت اختیار شوروی قرار گرفته بود و با اعلام تشکیل جمهوری فدرال آلمان در غرب در سال ۱۹۴۹، اتحاد شوروی نیز ضمن مخالفت با الحاق دو بخش آلمان به یکدیگر، ایجاد تشکیلات اداری کمونیستی را در شرق اعلام داشت.
در سال ۱۹۵۴، این بخش از آلمان تحت عنوان جمهوری دموکراتیک آلمان به عنوان یک کشور مستقل اما تحت نظام کمونیستی اعلام موجودیت کرد.
از جمله مهمترین تحولات این دوره از تاریخ آلمان، اقدام دولت آلمان شرقی در احداث دیوار حایل بین دو بخش غربی وشرقی برلین در سال ۱۹۶۱ بود تا از فرار شهروندان از شرق به غرب جلوگیری شود.
در سال ۱۹۸۹، حکومت آلمان شرقی سرانجام اجازه رفت و آمد بین دو بخش برلین از طریق دیوار معروفی را داد و این دیوار به زودی به دست مردم فرو ریخت.
در ماه مارس ۱۹۹۰، نخستین انتخابات آزاد پارلمانی در آلمان شرقی برگزار شد و حزب کمونیست نتوانست اکثریت کرسی های پارلمان را به دست آورد و در نتیجه، از حکومت کناره گذاشته شد.
در اوت همان سال، پارلمان آلمان شرقی تصمیم گرفت این بخش نیز به جمهوری فدرال آلمان بپیوندند و وحدت مجدد آلمان تحقق یافت.
● مرکل در صحنه سیاست
نخستین گزارش از زندگی سیاسی آنگلا مرکل به سال ۱۹۸۹ و فعالیت وی در جنبش حمایت از دموکراسی باز می گردد.
با از میان رفتن دیوار برلین، خانم مرکل به حزب جدید التاسیسی موسوم به "نقطه عزیمت دموکراتیک" در آلمان شرقی ملحق و پس از برگزاری انتخابات آزاد و تشکیل دولت جدید به رهبری لوتار دی مایزیر، به عنوان معاون سخنگوی دولت منصوب شد.
پس از وحدت دو آلمان، وی در انتخابات عمومی دسامبر سال ۱۹۹۰توانست به عضویت بوندستاگ - مجلس سفلای پارلمان فدرال - انتخاب شود و حزب وی به حزب دموکرات مسیحی پیوست.
● رقابت فشرده مرکل و شرودر به پیروزی قطعی هیچیک منجر نشد
در دولت دموکرات مسیحی به رهبری هلموت کهل، صدراعظم، آنگلا مرکل به سمت وزیر امور زنان و جوانان و در سال ۱۹۹۴ به سمت وزیر محیط زیست و ایمنی رآکتورهای هسته ای منصوب شد.
در این سمت، وی از حمایت گسترده آقای کهل برخوردار بود و پس از شکست دولت دموکرات مسیحی در انتخابات سال ۱۹۹۸ و کناره گیری هلموت کهل از رهبری حزب، اعضای حزب دموکرات مسیحی خانم مرکل را به عنوان دبیر کل حزب انتخاب کردند.
در سال های بعد، حزب دموکرات مسیحی توانست در انتخابات ایالتی و میاندوره ای به پیروزی های چشمگیری دست یابد.
در سال ۱۹۹۹ و با انتشار گزارش هایی از تخلفات مالی گروهی از اعضای حزب دموکرات مسیحی و ارتباط این ماجرا با هلموت کهل، خانم مرکل به صف منتقدین آقای کهل پیوست و خواستار بازنگری در تشکیلات حزبی شد.
در آوریل سال ۲۰۰۰، خانم مرکل به ریاست حزب انتخاب شد و رهبری حزب اصلی مخالف دولت در پارلمان را در دست گرفت.
در ماه ژوئیه سال ۲۰۰۵، گرهارد شرودر، صدر اعظم و رهبر حزب سوسیال دموکرات، در تلاش برای تقویت موقعیت حزب، برنامه ای را برای اخذ رای عدم اعتماد و فراهم آمدن زمینه انحلال پارلمان و برگزاری انتخابات پیش از موعد به اجرا گذاشت.
حزب دموکرات مسیحی و متحد کوچکتر آن، حزب اتحاد سوسیال مسیحی، به رهبری خانم مرکل با برنامه ای که بر آزادی های اقتصادی و کاهش مالیات ها تاکید داشت در این انتخابات شرکت کردند اما نتوانستند به تعداد لازم کرسی پارلمانی برای تشکیل دولت دست یابند در حالیکه حزب سوسیال دموکرات نیز در کسب کرسی های لازمب رای ادامه زمامداری شکست خورده بود.
بحران سیاسی ناشی از این انتخابات سرانجام با توافق حزب دموکرات مسیحی و حزب سوسیال دموکرات برای تشکیل دولت ائتلافی خاتمه یافت و روز ۲۲ نوامبر سال ۲۰۰۵، آنگلا مرکل رسما به عنوان نخستین صدراعظم زن آلمان ریاست دولت را در دست گرفت.

زندگی نامه آنگلا مرکل صدراعظم آلمان,زندگی نامه,آنگلا مرکل,صدراعظم آلمان,آلمان 91/05/14 6:37 AM
ofogherah 616 12600 /post-616.aspx اسطوره اي که مي خواست ايستاده بميرد 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

 اسطوره اي که مي خواست ايستاده بميرد

چه گوارا يکي از چهره هاي تاريخ ساز است که در بيشتر کشورها و فرهنگ ها به نام يک آزادي خواه مردمي شناخته مي شود.
 ارنستو چه گوارا در 14 ژوئن سال 1928 به دنيا آمد. اين انقلابي کوبايي تجربه هاي مختلفي در زندگي 39 ساله خود داشت. از فعاليت به عنوان يک پزشک تا رهبري گروه هاي مبارز چريکي و طرح ريزي تاکتيک هاي پيشرفته نظامي و نوشتن کتاب ! چه گوارا در اين دوران به چهره اصلي انقلاب کوبا تبديل شده است که نامش ناخودآگاه کلماتي چون شورش و فرهنگ مردمي را به ذهن مي رساند. آتش فعاليت هاي انقلابي وقتي جرقه زد که به عنوان دانشجوي رشته پزشکي به نقاط مختلف آمريکاي جنوبي سفر کرد و شاهد فقر و ستم ديدگي مردم کشورهاي فقير قاره آمريکا بود. او در نهايت به اين نتيجه رسيد که تنها راه درمان، انقلاب همه جانبه است.
 در ابتدا وي به گواتمالا رفت اما نتوانست فرصتي براي اجراي ايده هايش بيابد. ناچار به مکزيک برگشت و در ديدار با فيدل کاسترو و رائول به جنبش 26 جولاي پيوست. هدف آنها سرنگوني ديکتاتور کوبا، فولکنسيو باتيستا بود که از حمايت اقتصادي و سياسي آمريکا سود مي برد. او در جنگ هاي مختلف در طول دو سال فعاليت آشکار جنبش، زحمات بسياري کشيد تا اهداف اين حرکت مردمي و انقلابي محقق شود. بعد از انقلاب کوبا چه گوارا در مناصبي چون فرماندهي نيروهاي مسلح، مشاور دادگاه انقلاب کوبا، وزير صنعت، مؤسس کمپين سواد آموزي، رياست بانک مرکزي و ديپلمات روابط بين الملل فيدل کاسترو حضور داشت.
 دو کتاب «چه» بسيار معروف هستند : يکي کتابي در مورد جنگ هاي چريکي و ديگري سرگذشت خود چه گوارا به نام سفرهاي جواني در کشورهاي آمريکاي جنوبي با موتورسيکلت کتاب دوم يکي از پرفروش ترين کتاب هاي جهان محسوب مي شود که مايه اقتباس فيلمي انقلابي است به نام خاطرات موتورسيکلت که جوايز فراواني از فستيوال هاي هنري دنيا کسب کرد. وي قصد داشت تحرکات انقلابي خود را در کشور بوليوي هم ادامه دهد اما به دست مأموران دولتي دستگير و در نهايت اعدام شد. ديکتاتور بوليوي هم از حمايت هاي آمريکا استفاده مي کرد.
 چه گوارا يکي از چهره هاي تاريخ ساز و تأثيرگذار قرن است که در بيشتر کشورها و فرهنگ ها به نام يک آزادي خواه مردمي شناخته مي شود و هزاران صفحه مقاله و يادداشت در مورد زندگي و مبارزات وي به چاپ رسيده است. مجله معتبر تايم وي را جزو فهرست 100 مرد تأثير گذار قرن بيستم قرار داد و عکس وي، با عنوان شورشي قهرمان (اثر آلبرتو کوردا) به محبوب ترين عکس دنيا تبديل شد !
 اما در اين قسمت مي خواهيم مروري داشته باشيم بر جنبه هاي جالب زندگي اين انقلابي آمريکاي جنوبي که کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
 چه گوارا در بوليوي به ارنستوي مقدس معروف است و از نظر مردم اين کشور (بخصوص روستايي ها ) تقدس و احترام دارد ! آنچه هميشه خشم کليساي کاتوليک را برانگيخته، چون آنها چه گوارا يک شورشي جنايتکار مي دانند نه يک چهره مقدس !
 در سال 2007 مردم آرژانتين وي را به عنوان تأثيرگذارترين و تاريخي ترين چهره آرژانتين انتخاب کردند و يک سال بعد (در روز تولد چه) مجسمه برنزي زيبايي به ارتفاع 6 /3 متر از چه گوارا در ميدان اصلي شهر روزاريو نصب کردند. جالب است بدانيد بيشتر مدارس کشور آرژانتين هم به ياد اين قهرمان انقلابي چه ناميده مي شوند. چندين بار موزه معروف آرژانتين هم چه گوارا نام دارند.
 در کوبا تصوير به ياد ماندني چه روي اسکناس سه دلاري پزو حک شده و بچه هاي دبستاني هر روز صبح سرودي با عنوان «ما هم مثل چه خواهيم بود!» مي خوانند.
 يکي از جنجالي ترين روزهاي زندگي چه زماني بود که انقلاب کوبا پيروز شده بود و جلادان ديکتاتور باتيستا به چنگ انقلابيون افتاده بودند: چه گوارا در يک حرکت انقلابي و بدون فوت وقت دستور داد تمام شکنجه گران و مزدوران باتيستا اعدام شوند؛ حکمي که با حمايت 92 درصدي مردم کوبا همراه بود.
 وقتي صحبت از تنفر سران آمريکايي از چه گوارا و کاسترو مطرح مي شود، ذهن بيشتر مخاطبان به سمت سياست و حکومت تمايل دارد در حالي که يکي از دلايل اصلي تنفر سردمداران ينگه دنيا از انقلابيون کوبا اينجاست : کوبا در دوران ديکتاتور باتيستا يک کازينوي مافيايي بزرگ بود براي دولتمردان آمريکايي و تابستان ها، بهشت توريست هاي آمريکايي به حساب مي آمد و در طول سال، 75درصد از درآمد خالص خود را با احترام تقديم ابرقدرت هم قاره اي مي کرد : چون شرکت هاي آمريکايي صاحب بي چون و چراي بيش از دو سوم زمين هاي حاصلخيز اين کشور فقير بودند اتفاقاً همين نکته رمز اصلي پيروزي چه گوارا و کاسترو و باتيستا بود، حمايت مردم کوبا که اکثراً کشاورز بودند و ساليان سال تحت ظلم و استثمار حاکمان آمريکايي رنج کشيده بودند.
 چه گوارا هميشه از روزهاي حضورش در گواتمالا به عنوان بدترين خاطراتش ياد مي کرد. 

فاميلي اصلي وي «لينچ» است: يک نام کاملاً معمولي و پر کاربرد در کشورهاي انگليسي زبان. اين نام فاميلي نشان مي دهد که خون مردم ايرلند جنوبي در رگ هاي وي جريان داشته و مي توان از اين منظر هم به خوي انقلابي و شورشي وي پرداخت.

  
 يکي از القاب چه گوارا که توسطه هم رزمانش انتخاب شده بود، چانچو به معني خوک بود: چه گوارا معمولاً به بهداشت فردي اهميت نمي داد و هميشه معروف بود پيراهني به تن مي کند که بيش از يک هفته قبل براي آخرين بار شسته شده است!
 برخلاف چهره کليشه اي که اغلب مردم دنيا از چه گوارا ساخته اند، او در جواني و ميانسالي انسان متفکر و آرامي بود که به بازي شطرنج علاقه داشت و در ميان اعضاي خانواده و دوستان به پروفسور معروف شده بود. همچنين نکته اي که کمتر بدان پرداخته شده، عشق چه به شعر و شاعري بود : دوستان دوران جواني اين قهرمان مي گويند لحن چه در زمان قرائت اشعار کلاسيک با لحن سخنراني هاي انقلابي اش متفاوت بود و همه را مجذوب خود مي کرد.
 چه در مدرسه به دروس رياضي و هندسه و مهندسي علاقه فراواني داشت و شايد اگر در منطقه اي غير از آمريکاي جنوبي به دنيا مي آمد به يک مهندس مشهور تبديل مي شد نه يک انقلابي !
 برخلاف تصور غلط بيشتر مردم دنيا چه گوارا کوبايي نبود و هرگز تابعيت کوبا را نپذيرفت. وي در خاک آرژانتين به دنيا آمد و هميشه به آرژانتيني بودنش افتخار مي کرد. پدر چه گوارا در مورد فرزند خود مي گويد : «يک آرژانتيني شورشي با خون مردم ايرلند جنوبي. اين يعني پسر انقلابي من!»
 در نوشته هاي مختلف و حتي منابع اينترنتي کمتر با اين عنوان مواجه مي شويد : دکتر ارنستو چه گوارا !! در صورتي که مدارک مستدل ثابت مي کند چه در سال 1953 و چند روز قبل از تولدش توانسته با موفقيت، تحصيل در رشته پزشکي را به اتمام برساند. البته شايد لقب دکتر براي يک انقلابي چندان معمول نباشد، اما وي از تجربيات و علمي که به دست آورده بود در جنگ هاي چريکي استفاده مي کرد و هميشه به مسائل پزشکي دولت انقلابي کوبا نظارت داشت. وي در پايان دوران تحصيل خود در دانشکده پزشکي، تحقيقي جامع در مورد بيماري جذام آماده کرده بود.
 در سال 1964 چه به آمريکا سفر کرد تا در اجلاس رسمي سازمان ملل در نيويورک سخنراني کند. وي در اين سخنراني به شدت از سياست هاي دولت آمريکا انتقاد کرد و سردمداران آمريکايي را نژاد پرست خواند : «در آمريکا روزانه شاهد جنايت هاي فجيعي هستيم که با منش انساني و اخلاق، فاصله زيادي دارد : پدراني که کودکان خود را به مسلخ مي برند و تبعيض نژادي که هر لحظه در شهرهاي آمريکا جريان دارد. تمام اين ظلم ها فقط به خاطر رنگ تيره پوست آنهاست ؟! آنان اجازه مي دهند قاتلين سياهان، آزادانه در جامعه آمريکايي زندگي کنند و با پول کثيف خود از آنها حمايت مي کنند. سردمداران آمريکا جنبش هاي سياهپوستان را سرکوب مي کنند و با محکوم کردن اين حرکت، مانع حق طلبي بخش بزرگي از جامعه آمريکا مي شوند. در صورتي که سياهان فقط خواستار حق طبيعي و قانوني خود هستند نه بيشتر ! چگونه جانياني که ازاين دد منشي ها حمايت مي کنند، مي توانند خود را حافظان صلح و آزادي بخوانند ؟!» ويدئوي بخشي از اين سخنراني در سايت يوتيوب به محبوب ترين پست مخاطبان تبديل شده و تا به حال توسط بيشتر کاربران اين سايت بازديد شده است.
 شايد اين تصور وجود داشته باشد که يک فرد انقلابي نمي تواند پدر خوبي براي فرزندان خود باشد و نمي توان وي را مرد خانواده ناميد. اما چه به معناي واقعي کلمه يک مرد خانواده دوست بود؛ وي از همسر اولش، هيلدا گادئا يک دختر داشت که در مکزيکوسيتي به دنيا آمد. همسر دوم چه، يک انقلابي واقعي بود : آليدا مارچ. چه گوارا و مارچ چهار فرزند داشتند و هميشه از علاقه شديد آنها به فرزندان شان صحبت مي شود، مردي که به رغم همه خشونت و تندي اش در ميدان مبارزه، در فضاي خانه مهربان بود و سخاوتمند !
 بعد از اعدام چه، يک پزشک نظامي دستان وي را از تن جدا کرد. ارتش بوليوي جسد وي را به نقطه اي نامعلوم منتقل کرد و هيچ اطلاعاتي در مورد محل دفن وي منتشر نشد. دستان چه گوارا براي تطبيق با مدارک انگشت نگاري پليس آرژانتين، به بوئنس آيرس فرستاده شد و سپس به کوبا برگشت !
 چه در بيشتر روزهاي عمر خود از بيماري آسم رنج مي برد. اثرات مخرب اين بيماري هميشه وي را آزار مي داد تا جايي که گاهي در ميدان جنگ هم ناتوان مي شد. اتفاقاً يکي از دلايل محبوبيت وي در ميان مبارزان آزادي خواه آمريکاي جنوبي اشاره به همين نکته است که وي هميشه به رغم تمام مشکلات، در جبهه هاي مبارزه حضور داشت و بعد از انقلاب هم هرگز به استراحت و تفريح نپرداخت و باز بخش مهمي از دولت انقلابي را به دوش مي کشيد. در صورتي که مي توانست به خاطر درمان بيماري اش و استراحتي که واقعاً بدان نياز داشت، از مبارزه يا مناصب مختلف کناره گيري کند؛ بي آنکه به خاطر اين استراحت مورد انتقاد قرار گيرد !
 چه در دوران نوجواني به خاطر تشويق هاي عمويش به ورزش راگبي علاقه مند شده بود. وي هميشه دوست داشت يک ورزشکار حرفه اي راگبي باشد. اما فراز و نشيب هاي مختلف سرنوشت به ارنستو اجازه نداد فرصتي براي راگبي داشته باشد.
 او پس از پيروزي انقلاب کوبا از طرف فيدل کاسترو مأموريت داشت با سران کشورهاي مختلف ديدار کند و به روشنگري در مورد اهداف و نگرش انقلابيون کوبا بپردازد. در خلال اين سفرها به شخصيت هايي چون جمال عبدالناصر از مصر، جوزف بروز تيتو از يوگسلاوي و جواهر لعل نهرو از هند ديدار کرد. البته در آن دوران اين شايعه مطرح شده بود که فيدل کاسترو با برنامه ريزي قبلي چه را به اين سفر فرستاده تا وي از فضاي سياسي دولت انقلابي دور باشد و جهانيان، انقلاب کوبا را انقلاب کمونيست ها ندانند.
 چه در دوران بعد از انقلاب کوبا هم زحمات بسياري صرف پيشرفت امور جاري دولت نوپا کرد. وي همزمان رئيس بانک مرکزي بود و وزير صنعت و مجبور بود تا بامداد در دفتر کارش حاضر باشد. بيشتر همکاران چه، به اين نکته مي پردازند که برخي جلسات کاري وي ساعت سه بامداد تشکيل مي شد !
 اختلاف کاسترو و چه از زماني آغاز شد که کوباي نوين کم کم به زندگي جديد خود خو مي گرفت اما چه تصميم داشت تحرکات انقلابي خود را در ديگر کشورهاي آمريکاي جنوبي ادامه دهد؛ چه مخالف با افکار و ايده هاي فيدل کاسترو بود که مي خواست کوباي نوين را بازسازي کند و به امور معيشتي مردم بپردازد. در واقع راه اين دو مبارز از اينجا جدا شد؛ چه سلاح را زمين نگذاشت و باز به سفرها و فعاليت هاي آزادي خواهانه خود ادامه داد اما فيدل کاسترو لباس حکومت به تن کرد و به رهبر کوباي نوين بدل شد. آنچه، تفاوت هاي نگرش سياسي و اجتماعي گوارا را عيان کرد.

مرگ اسطوره
 
 روز هفتم اکتبر 1967 نيروهاي دولتي بوليوي مخفيگاه چه را محاصره کردند. وي در درگيري مسلحانه زخمي شد و فرياد زد : «شليک نکنيد، من گوارا هستم ! زنده من بيشتر به دردتان مي خورد تا مرده ام !» وي پس از دستگيري به زندان منتقل شد و به سرعت مقدمات اعدام مهيا شد. البته در آن زمان مقامات بوليوي قصد داشتند وانمود کنند چه در همان درگيري مسلحانه کشته شده است. به همين خاطر نحوه شليک گلوله ها در لحظه اعدام به گونه اي است که گويي وي مي توانسته با سلاح از جان خود دفاع کند در صورتي که اين يک دروغ بزرگ است. روز دهم اکتبر مقامات به خبرنگاران و عکاسان اجازه دادند از مرگ اين اسطوره خبر و عکس تهيه کنند.

محبوب ترين نقل قول هاي گوارا
 
 در يکي از مبارزات چريکي عليه نيروهاي سانچز موسکرا (کوبا) حمله آسم، مرا ناتوان کرده بود. روي زمين نشسته بودم و احساس مي کردم قلبم از جا کنده مي شود و مرگ نزديک است. نه مي توانستم راه بروم نه مي توانستم اسلحه دست بگيرم. يکي از سربازان جوان من کنارم نشست و گفت : «نترس فرمانده ! ما کنار هم کشته خواهيم شد ! » اما من اصلاً دوست نداشتم در آن شرايط کشته شوم. احساس مي کردم يک انسان ترسو هستم. ولي با رشادت سربازان و بهبود حالم دوباره همه چيز به نفع ما شد و آن روز به پيروزي رسيديم. اگر غير از اين بود هرگز خودم را نمي بخشيدم !
 *اگر سوال شما اين است که آيا من عضو رسمي حزبي با اين گرايشات هستم، جواب من منفي است. حضور من در کوبا فقط براي آزادي بخشي از خاک آمريکاي جنوبي از دست ظالماني است که هر روز بر جنايات خود عليه مردم بي دفاع اين منطقه مي افزايند. من هرگز نگفتم مخالف تشکيل دولت مرکزي با برقراري ارتباطات اقتصادي با کشورهاي مختلف هستم. من هم دوست دارم اين کشور (کوبا) پيشرفت کند و به رؤياهاي مردمانش جامعه عمل بپوشاند! (مصاحبه تلويزيوني چه)
 *ما نبايد به دشمن فرصت نفس کشيدن بدهيم. مهم نيست او به کجا فرار مي کند بايد سايه سرد ما را روي سرش احساس کند. هر لحظه که دشمن احساس آرامش کند شکستي براي ما ثبت مي شود.
 *نتيجه هر انقلابي پيروزي يا مرگ است. (خطاب به کاسترو قبل از ترک کوبا)
 *شايد بيشتر آدم ها از من به عنوان يک ماجراجو ياد کنند. اين درست است من ماجرا جو هستم و جانم را به خطر مي اندازم تا از پلشتي ها و ابتذال روحم خلاص شوم!
 *بهتر است ايستاده بميرم تا روي زانوهامان زندگي کنيم !
 *احمقانه است که فکر کنيم يک انقلابي راه عشق ورزي را نمي داند !
 *وقتي يک شورشي به نتيجه مي رسد که قدرت خود را از مردم کسب کرده باشد.
 *يک گروه شورشي شايد تسليحات نظامي ارتشي ها را نداشته باشد اما قادر است با شجاعت بر آنها پيروز شود چون اهداف والاتري دارد.
 *بياييد کمي واقع بين باشيم : هميشه بايد طالب غيرممکن بود !
 *ما بايد تا پاي جان مبارزه کنيم تا آيندگان باور کنند عشق به انسانيت نمرده است.
 *براي رسيدن به آرزوها بايد پاک باخته بود !
 *بزرگ ترين پيروزي زماني است که به مردم جهان نشان دهيم چند نفر در دنيا با گرسنگي و تنگ دستي روزگار مي گذرانند. تنها در اين صورت مي توانيم به همديگر کمک کنيم و دنياي بهتري داشته باشيم !
 حرف مفت يعني حرفي که بدان عمل نشده است !
منبع: نشريه همشهري سرنخ، شماره 99.

اسطوره اي که مي خواست,ايستاده بميرد,گوارا,لينچ,ارنستو چه گوارا 91/04/23 5:6 PM
ofogherah 608 12600 /post-608.aspx زندگی نامه دکترمحمد معین 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

زندگی نامه دکترمحمد معین

 

سیزدهم تیرماه مصادف با سالگرد درگذشت “محمد معین” استاد دانشگاه تهران و پدر فرهنگ فارسی است. او در روز نهم اردیبهشت ماه سال ۱۲۹۷ هجری شمسی در محله زرجوب شهر رشت به دنیا آمد. شش ساله بود که نخست مادرش طلعت و شش روز بعد پدرش ابوالقاسم را از دست داد و تحت سرپرستی پدر بزرگش محمدتقی معین العلما که از روحانیون مورد احترام زادگاهش بود، قرار گرفت.
سیزده ساله بود که پدر بزرگش را از دست داد و تنهایی پر مشقت و غمبار او همچنان ادامه یافت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مدرسه شماره یک رشت به پایان رساند، سپس برای ادامه تحصیل به تهران آمد. دوره دوم متوسطه را در دارالفنون تهران گذرانید. در دوران تحصیل همیشه شاگردی برجسته و ممتاز به شمار می رفت زیرا علاوه بر استعدادی که در ادبیات فارسی داشت در عربی نیز دارای معلومات و اطلاعاتی بود که حتی معلمان و استادانش را به حیرت می انداخت. در سال ۱۳۱۳ در شانزده سالگی لیسانس ادبیات فارسی و فلسفه و علوم تربیتی را از دانشگاه تهران گرفت و  موضوع رساله او که به زبان فرانسه نوشته شد “لوکنت دولیل و مکتب پارناس ” بود  . در سال ۱۳۱۴ پس از فراغت از تحصیل و انجام خدمت نظام به ریاست دانشسرای مقدماتی اهواز منصوب شد در حالی که تنها ۱۷ سال داشت ؛ سپس ریاست دانشسراهای وزارت فرهنگ(آموزش و پرورش فعلی) را به عهده گرفت و در همین زمان توانست دوره روانشناسی عملی، خط شناسی، قیافه شناسی و مغز شناسی را به صورت مکاتبه یی در آموزشگاه روانشناسی بروکسل بلژیک بگذراند و تصدیق نامه آن دوره را کسب کند. در سال ۱۳۲۱ در سن ۲۴ سالگی با نوشتن رساله ” مزدیسنا و تاثیر آن در ادبیات فارسی” اولین کسی بود که در ایران به اخذ درجه دکترای ادبیات فارسی نایل شد. در همین سال با بانو مهین امیرجاهد دختر امیر جاهد(مدیر سالنامه پارس) ازدواج کرد که ثمره این ازدواج پنج فرزند است. بعد از اخذ دکترا به عنوان استاد کرسی ” تحقیق در متون ادبی” دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و استاد در دانش سرای عالی مشغول تحقیق و تدریس شد. در سال ۱۳۲۴ طبق تصویب مجلس شورای ملی و توصیه علامه قزوینی همکاری با علامه دهخدا را در تنظیم لغت نامه شروع کرد و معاون او در کار لغت نامه بود و پس از وی ریاست سازمان لغت نامه را به عهده گرفت و با کمال دقت در انتشار این اثر کوشید 
دکتر محمد معین به زبانهای اوستایی، پارسی باستان، پهلوی، عربی، فرانسوی، انگلیسی، آلمانی، لاتینی و سانسکریت آشنایی داشت و در مسافرتهای متعدد از موسسات فرهنگ نویسی کشورهای دیگر مانند لاروس در پاریس و بروکهاوس در ویسبادن دیدار کرد و از نزدیک به روش کار آنان آشنا شد و در ملاقات با نویسندگان، شاعران، منتقدان و هنرمندان رشته های مختلف استفاده ها برد و یادداشتها برداشت و مدتی نیز در موزه های کشورهای مختلف(آمریکا، انگلستان، فرانسه، سویس، آلمان، هلند، ایتالیا، سوئد، فنلاند، روسیه و کشورهای دیگر) به مطالعه و تهیه یادداشت مشغول بود و پس از تهیه مواد اولیه که بیش از نیمی از عمر پر برکتش را صرف تحقیق و تتبع در لغت فارسی کرده بود به تدوین فرهنگ فارسی کنونی که به نام فرهنگ فارسی معین معروف است همت گماشت. قریب یک سوم جلد آخر آن رو به اتمام بود که مصادف با بیماری او شد و ادامه آن به همت دوست و همکارش مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی به پایان رسید.
از آثار تالیفی معین می توان به ” ستاره ناهید” یا “داستان خرداد و امرداد” ، ” یوشت فریان مرزبان نامه( به فارسی و روسی)”،” یادنامه پورداوود”،” برگزیده شعر فارسی (دوره طاهریان، صفاریان، سامانیان، آل بویه)”،” قاعده های جمع در زبان فارسی”،”مزدیسنا و ادب پارسی ( در دو جلد)”، ” برگزیده نثر فارسی(دوره های سامانیان و آل بویه)”،” مفرد و جمع”،” تحلیل هفت پیکر نظامی”،” اسم جنس”،” حافظ شیرین سخن (در دو جلد)”و ” مجموعه مقالات (در دو جلد)” اشاره کرد و تحصیحات او شامل ” برهان قاطع ( در ۵ جلد)” ، ” دانشنامه علایی ابن سینا”،” چهار مقاله نظامی عروضی”،” جامع الحکمتین ناصر خسرو”،” شرح قصیده فارسی خواجه ابوالهیثم”،” مجموعه اشعار دهخدا”،”جوامع اشعار دهخدا”،” جوامع الحکایات و لوامع الروایات محمد عوفی”،” عبهرالعاشقین روزبهان بقلی شیرازی” و ” حواشی بر اشعار خاقانی” هستند و ترجمه های او نیز عبارتند از: “روانشناسی تربیتی”،” کتبیبه های پهلوی”،” خسرو کواتان و ریدک وی” و” ایران از آغاز تا اسلام”.  
معین در دوران فعالیت خود نشانها و افتخاراتی را کسب کرد که از آن جمله: نشان درجه دوم علمی در سال ۱۳۱۶، نشان درجه دوم علمی در سال ۱۳۲۱، نشان درجه دوم سپاس در سال ۱۳۲۷، نشان لژیون دونور، دریافت جایزه Tambour در سال ۱۳۲۲، دریافت نشان هنر و ادبیات از دولت فرانسه در سال ۱۳۴۰، دریافت نشان Order des palmes Academiques از ژنرال دوگل رئیس جمهور فرانسه هستند.
حسن انوری، فرهنگ پژوه معاصر، استاد بازنشسته دانشگاه تهران و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی که تاکنون کتابهای فراوانی را در زمینه زبان و ادبیات فارسی تالیفات و تدوین کرده است  یادداشتی را برای بخش کتاب خبرگزاری میراث فرهنگی به رسم یادبود به زنده یاد معین و همه جامعه ادبی و فرهنگی ایران تقدیم کرده است که متن آن در ذیل آمده است:
«
مرحوم معین یکی از پژوهندگان پرکار بود که در عمر نسبتا” کوتاه خود آثار بسیار ارزنده ای به جامعه فرهنگی ایران عرضه داشت که من در این گفتار کوتاه به سه مورد اشاره می کنم: اول، تصحیح “برهان قاطع “: “برهان قاطع” کتاب لغتی است که در قرن ۱۱ هجری قمری در دوران پادشاهان گورکانی در هند تالیف شده است و در زمان خود یکی از مهمترین فرهنگهایی بود که برای زبان فارسی تالیف شده و در قرن یازدهم در واقع بزرگترین فرهنگ فارسی بشمار می رفت چرا که از جهت احتوا بر واژگان فارسی، پر واژگان ترین کتاب لغت محسوب می شد. نسخه هایی از فرهنگ ” برهان قاطع” که در دست بود و چاپ ایران و هندوستان اغلب مغلوط بود. 
مرحوم دکتر معین، تصحیح بسیار جانانه ای از این کتاب انجام داد که نه تنها اغلاط نسخه ها را تصحیح کرد بلکه اغلاط متن برهان را هم درحاشیه توضیح داد و علاوه براین، ریشه لغات را نیز از متون معتبر در حاشیه آورد به طوری که تصحیح برهان قاطع در زمان خود یکی از بهترین منابع ریشه شناسی زبان فارسی بود. جدا از اینها مرحوم معین سقطات برهان قاطع را نیز یادآور شد. بهرحال تصحیح ایشان نمونه والایی از برخورد با متون کهن بشمار می رود 
اثر دیگری که از مرحوم معین در اینجا نام می برم ” چهار مقاله نظامی عروضی” است که از متون معتبر قرن ششم بشمار می رود. او این کتاب را به وجهی عالی تصحیح کرده و مشکلات آنرا در حاشیه و نیز در تعلیقات مفصل یادآور شده است به طوری که حواشی و تعلیقات استاد معین بر چهار مقاله چند برابر متن اصلی کتاب است. 
اثر دیگری از معین که باید نام برد ” فرهنگ فارسی” در ۶ مجلد است که ۲مجلد از این فرهنگ شامل واژگان زبان فارسی و ۲ مجلد آخر اعلام است. 
فرهنگ فارسی معین نخستین فرهنگی است در زبان فارسی که با متد جدید با عنایت به آوانگاری دقیق و هویت دستوری لغات و ریشه شناسی تدوین شده است، علاوه بر این اصطلاحات علمی را نیز دارد و به ویژه در مورد دانش گیاه شناسی، اطلاعات بسیاری را در مورد گیاهان در اختیار خوانندگان می گذارد.»  
عبدالرحیم جعفری، بنیانگذار موسسه انتشارات امیرکبیر نیز خاطرات خود را که در طی همکاری خود با  دکتر معین درزمینه چاپ فرهنگ او داشته، در کتاب ” در جستجوی صبح” چنین بازگو کرده است: « من، دکتر معین را از تالیفات و آثارش می شناختم و به دانش و علم و معلومات او واقف بودم ولی از نزدیک با او آشنایی و مراوده نداشتم. دکتر معین سوای همکاری با انتشارات دانشگاه تهران و بنگاه ترجمه و نشر کتاب، در بخش خصوصی با کتابفروشی ابن سینا کار می کرد. کتابهای دستور زبان فارسی او را ابن سینا چاپ و منتشر کرده بود. با کتابفروشی زوار نیز همکاری داشت. کتابفروشی زوار از او چهار مقاله عروضی و یکی دو کتاب دیگر چاپ و منتشر کرده و همچنین پس از انتشار فرهنگ امیرکبیر، “فرهنگ برهان قاطع” تصحیح دکتر معین را هم به نحو بسیار نفیسی چاپ و منتشر کرده و الحق برای حروفچینی آن زحمات بسیاری متحمل شده بود. ولی متاسفانه دکتر معین با هر دو آنها اختلاف پیدا کرده و حتی با کتابفروشی زوار کارش به دادگستری کشیده و چاپ دوم ” فرهنگ برهان قاطع” را که کتابفروشی زوار آن همه برایش زحمت کشیده بود بر اثر ناراحتی و بروز اختلافات به کتابفروشی ابن سینا واگذار کرده بود. اما بر خلاف انتظار دکتر معین، کتابفروشی ابن سینا هم برای تجدید چاپ آن کتاب نفیس به طریق افست، از زینکهای ارزان قیمت استفاده کرده و کتاب به وضع بسیار نامطلوبی منتشر شده بود و دکتر معین هم از این جهت و هم از جهت پرداخت حق التالیف از هردو آنها ناراضی بود 
دکتر معین تالیفات بسیاری داشت. در حدود پانزده سال قبل از این تاریخ هم کتاب ” حافظ شیرین سخن” را توسط شرکت طبع کتاب منتشر کرده بود. در کار خود متبحر و علاقه مند و بر خلاف بعضی از همکارانش بی ادعا و متواضع بود، و باز بر خلاف بعضی از همکاران خود، اصلا” در سیاست و بعضی از اموری که خارج از رشته تخصص و علاقه اش بود دخالت نمی کرد. کار سرپرستی ” لغت نامه دهخدا” کار سنگینی بود و این لغت نامه به همت او جزوه جزوه، هر جزوه در قطع رحلی باروکش کاغذی چاپ و منتشر می شد. معاون او آقای دکتر ” سید جعفر شهیدی” و عده ای از اساتید و مدرسان دانشکده ها در رشته های مختلف با او همکاری می کردند و چون به کار خود اعتماد داشت، در عین بی ادعایی به کار خود می بالید و حق هم داشت. در ضمن اینکه خوش برخورد بود با کوچکترین ناملایمی از کوره در می رفت. از کثرت کار عصبی و زودرنج بود. هیچ تفریح و عادت و اعتیادی نداشت. خانواده دوست بود، از محل کارش در دانشگاه یا لغت نامه یکسر به خانه می رفت و پس از مختصر استراحتی به کار می پرداخت و تا پاسی از نیمه شب غرق در کتاب و مطالعه و تحقیق و تالیف و نوشتن بود. آرام صحبت می کرد. وقتی لبخند می زد و صدای خنده اش کمی بلند می شد، آدم خیلی خوشحال می شد که او سرانجام لبخند به لب آورده یا خندیده است. هیچگاه دلش نمی خواست کسی از او دلگیر و ناراحت شود

زندگی نامه دکترمحمد معین,محمد معین,دکتر,زندگی,نامه 91/04/13 9:20 AM
ofogherah 580 12600 /post-580.aspx زندگی نامه ذبیح الله منصوری 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

زندگی نامه ذبیح الله منصوری

                              

                 

ذبيح الله حکيم الهي دشتي فرزند اسماعيل معروف به ذبيح الله منصوري در سال 1276 شمسي در شهر سنندج متولد شد. تحصيلات مقدماتي خود را در آن شهر و کرمانشاه انجام داد و زبان فرانسه و انگليسي را فرا گرفت. پدرش علاقه اي به تحصيل او نداشت ولي مادرش از خانواده علماء و روحانيون بود

 

 **  ذبيح الله حکيم الهي دشتي در سال 1299 وقتي به تهران آمد مي خواست در رشته دريا نوردي تحصيل کند ولي در روزنامه کوشش به ترجمه چند کتاب پرداخت و از آن به بعد به نوشتن اشتغال يافت. گفته مي شود حدود 1400 کتاب و نشريه منتشر کرده که از پرفروش ترين کتابها به زبان فارسي مي باشند.   

 

 ** ذبيح الله منصوري بسيار ساده مي زيست و به همسر و دو فرزند خود علاقه فراواني داشت همواره از خودکشي برادرش که جزو 53 نفر همراهان اراني به زندان افتاده بود و سه سال محکوميت يافت و بعداً خود را از بين برد ناراحت بود.   

 

 ** ذبيح الله منصوري که نوشته ها و ترجمه هايش خوانندگان فراوان يافت، نويسنده اي بود بسيار متواضع و دير جوش و گوشه گير؛ وقتي بعد از شهريور 20 او را شناختم و کراراً براي ترجمه و نوشتن مقاله در چاپخانه او را مي ديدم گفتگو با او فقط در چند جمله خلاصه مي شد.  

 

 ** ذبيح الله منصوري در سال 1365 در سن 89 سالگي در تهران در گذشت.  يادش گرامي باد

از ذبيح الله حکيم اللهی دشتی که جامعه کتابخوان ما او را با نام «ذبيح الله منصوری»می شناسد نزديک به هزار و 400 نوشته، ترجمه و کتاب باقی مانده که بعضی از آن ها با وجود حجم زياد صفحات و مجلدات متعدد به فروش بالايی دست پيدا کرده اند.


درباره اين مترجم نام آشنا حرف و حديث هايی مثل اين مورد که الحاقات او به متن چندين برابر متن اصلی نويسنده است و ... بسيار است اما نمی توان ناديده گرفت که چاپ های چهل و چندم بعضی از ترجمه های او حکايت از اقبال عمومی به آثار وی دارند.

                         
منصوری شهرت خود را بين اهل مطالعه به ترجمه کتاب هايی همچون «خواجه تاجدار»، «سينوحه» و «محمد پيغمبری که از نو بايد شناخت» مديون است.


ناشرانی که کار های وی را چاپ کرده اند مي دانند که ترجمه های منصوری- هرچند که حجيم و چندجلدی هستند- همواره از پر درآمد ترين کتاب ها بوده و هستند.
ترجمه ذبيح الله منصوری از«سينوحه» نوشته «ميکا والتاری» که چاپ اول آن در سال 1364 منتشر شد تا به امروز به 47 چاپ رسيده است.


برگردان او از «فرزند نيل» نوشته هوارد فاوست تا به حال 10 چاپ خورده و چاپ چهاردهم «محمد پيغمبری که از نو بايد شناخت» نوشته کنستان ويرژيل گيورگيف با ترجمه وی به چاپ چهاردهم رسيده است.


چاپ دهم «سفرنامه ماژلان» نوشته «پيگار فتادی لومبارد» و بيست و هفتمين دوره انتشار کتاب «کنيز ملکه مصر» اثر «ميکل پيرامو» از ترجمه های ديگر اين مترجم پرتلاش هستند که توسط نشر زرين چاپ و منتشر شده اند.


«خداوند الموت» نوشته نويسنده فرانسوی «پل آمير»* با ترجمه منصوری در حال حاضر به چاپ 43 رسيده و برگردان او از کتاب «امام حسين و ايرانيان» تاليف «کورت فريشلر» چاپ 17 خود را در انتشارات جاويدان سپری می کند.


علاوه بر آثار ياد شده، رمان 10 جلدی «سه تفنگدار»، کتاب 4 جلدی «سرزمين جاويد»، «منم تيمورجهانگشا»، «کنت مونت کريستو»، «جنگ ايرانيان»، «زندگی و سرانجام ماری آنتوانت»، «اسپارتاکوس»، «غرش طوفان»، «ژوزف بالسامو»، «ملاصدرا» و بسياری رمان و کتب تاريخی ديگر بخش کوچکی از ترجمه های معروف منصوری در عمر 89 ساله او را تشکيل می دهند.


آثار اين مترجم که به خاطر حجم وسيع ترجمه ها و نوشته هايش** جزو نوادر تاريخ تاليف و ترجمه در ایران و شاید جهان به حساب می آيد همان اندازه که پر فروش و عامه پسند بوده و هستند، به همان اندازه نيز جدی و مورد پسند حرفه ای های ادبيات نيز بوده اند.


منصوری در کنار چاپ کتاب هايش که توسط چند ناشر معروف و نام آشنا مثل «امير کبير»، «جاويدان»، «زرين»، «مستوفی» و ...منتشر شده، با نشريات و جرايد کثير الانتشار جدی و عامه پسند نيز همکاری داشته که از ميان اين دو طيف مختلف المنافع می توان از «کتاب هفته» که توسط احمد شاملو اداره می شد و «خواندنيها» که علی اصغر اميرانی آن را می گرداند اشاره کرد.
برای هر دو اين مجلات هرهفته می نوشت و ترجمه می کرد.


ذبيح الله منصوری در سال 1276 در سنندج به دنيا آمد و پس از تحصيل مقدماتی در زادگاهش و کرمانشاه به سال 1299 به شوق تحصيل رشته دريانوردی به تهران آمد.


زبان انگليسی و فرانسه می دانست و به واسطه همين دانايی اول بار ترجمه هايش را به روزنامه «کوشش» سپرد.


ترجمه به دلش نشست و از تحصيل رشته ای که قصد خواندنش را داشت منصرف شد و اين گونه بود که هزار و 400 مقاله، نوشته و ترجمه از خود بر جا گذاشت. وی سرانجام در تاريخ18 خرداد 1365 جان به جان آفرين تسليم کرد.


نقل است که اصلا شخصيتی به نام «پل آمير» در تاريخ ادبيات فرانسه وجود ندارد. عده ای معتقدند «خداوند الموت» پرداخته ذهن منصوری بوده است.


** منصوری 89 سال نوشت و ترجمه کرد. نگاهی به آثاری که از وی بر جامانده و مقايسه آن ها با مدت عمر او (صد البته با کسر کردن ساعات خواب و خوراک) از اين حکايت می کند که او هنگام راه رفتن و خوردن هم مشغول نوشتن و ترجمه بوده است. نمونه مشابه منصوری با کمی توفير را می توان در احمد شاملو سراغ گرفت.

زندگی نامه,ذبیح الله منصوری,منصور,الله,کتاب ها 91/03/18 9:55 AM
ofogherah 571 12600 /post-571.aspx منوچهراقبال نخست وزیردوران پهلوی 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

منوچهراقبال نخست وزیردوران پهلوی

 

منوچهر اقبال از نخست‌وزيران عصر پهلوي دوم در 20 مهر 1288 ش در مشهد به دنيا آمد. پدر او حاج مقبل‌السلطنه خراساني-معروف به «اقبال التوليه» در آذر 1304 عضو مجلس مؤسسان شد كه انتقال سلطنت را به رضاخان سردار سپه تسجيل نمود. مقبل‌السلطنه علاوه بر منوچهر داراي 5 پسر و 6 دختر نيز بود.
منوچهر اقبال تحصيلات ابتدايي را در مشهد و تحصيلات متوسطه را در مدارس ثروت و دارالفنون تهران پايان برد.
اقبال در 1305 عازم اروپا شد و در سال 1311 به‌عنوان متخصص امراض عفوني از دانشگاه پزشكي پاريس فارغ‌التحصيل گرديد.
وي در همين سال با يك دختر مسيحي فرانسوي ازدواج كرد. منوچهر اقبال پس از بازگشت به ايران نشان درجه 2 علمي گرفت و در مهر 1312 به خدمت سربازي رفت. او چند ماه در هنگ 29 پياده خدمت كرد و سپس در بيمارستان لشكر 8 شرق خراسان به كار پرداخت . در سال 1313، رضاخان در سفري به خراسان دچار زنبور گزيدگي شد و منوچهر اقبال درد او را التيام بخشيد و مورد محبت او قرار گرفت. پس از پايان سربازي، در سال 1314 رئيس بهداري شهرداري مشهد شد و مدتي بعد به تهران آمد و در شهريور 1315 رياست بخش بيماريهاي عفوني بيمارستان رازي را به‌عهده گرفت. وي در سال 1318 دانشيار پزشكي دانشگاه تهران و سپس استاد كرسي بيماريهاي عفوني در اين دانشكده شد.
او از اعضاي رسمي و فعال فراماسونري ايران بود ولي ورود وي به صحنه سياست با شهريور 1320 و سقوط ديكتاتوري رضاخان مقارن است. او از جمله جوانان تحصيل‌كرده‌اي بود كه ديدارها و مذاكرات پنهاني با محمدرضا پهلوي داشت و از همين زمان سهم مهمي در تحكيم مواضع شاه جوان به‌عهده گرفت و روابط نزديكي ميان اين دو آغاز شد. منوچهر اقبال به تبع اين نقش در احزاب سياسي راست‌گراي روز چون حزب اراده ملي متعلق به سيد ضياءالدين طباطبائي، حزب دموكرات قوام‌السلطنه و حزب پيكار مشاركت فعال داشت.
اقبال در دولت اول قوام ـ مرداد تا بهمن 1321ـ به معاونت وزارت بهداري رسيد و اين سرآغاز مشاغل طولاني دور و دراز دولتي او بود. در شهريور 1323 در كابينه محمد ساعد كفيل وزارت بهداري شد و در دولت دوم قوام ـ بهمن 1324 تا آذر 1326 ـ به وزارت بهداري و وزارت پست و تلگراف رسيد.
منوچهر اقبال در دولت عبدالحسين هژير ـ تير تا آبان 1327 ـ علي‌رغم رقابتهايي كه با وي براي تصاحب پست نخست‌وزيري مي‌شد، وزير فرهنگ شد و به‌عنوان رئيس سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي نفوذ خود را گسترده ساخت. اقبال در سمت وزير فرهنگ دولت هژير به اقداماتي دست زد كه براي وي شهرت مثبتي درپي نداشت. مهمترين اين اقدامات، پيگيري تز «سياست را از فرهنگ جدا كنيد» به‌منظور سياست‌زدايي از مدارس و دانشگاهها بود.
منوچهر اقبال در دولت دوم محمد ساعد ـ آبان 1327 تا فروردين 1329 ـ ابتدا وزير راه شد و مدت كوتاهي بعد ـ 21 آذر 1327 ـ وزير بهداري و سرپرست وزارت كشور گرديد، در 21 اسفند به وزارت كشور رسيد. در اين دوران اقبال به‌عنوان يك چهره وابسته به استعمار بريتانيا و دربار شهرت بيشتري يافت. اوج شهرت وي زماني بود كه به بهانه ترور نافرجام شاه در 15 بهمن 1327، اجراي يك سلسله اقدامات سركوبگرانه از جمله توقيف و تبعيد آيت‌الله كاشاني و انحلال برخي احزاب و توقيف جرايد را به مجلس پانزدهم اعلام داشت. منوچهر اقبال در دولت حسنعلي‌منصور ـ فروردين سال 1329 ـ نيز به‌عنوان وزير راه حضور داشت.
با صعود رزم‌آرا به صدارت، اقبال به كابينه راه نيافت و توسط شاه به‌عنوان استاندار آذربايجان راهي اين خطه شد. در دوران دولت مصدق، اقبال متصدي شغلي نبود و تنها در دانشگاه تدريس مي‌كرد. او مدتي بعد در 1331 عازم اروپا شد و در اين زماني بود كه برخي مجامع فرهنگي غرب، با اهداف سياسي، عالي‌ترين نشانهاي علمي خود را به اقبال دادند و وي به عضويت فرهنگستان پزشكي فرانسه درآمد. او در اين سفر به عضويت فراماسونري نيز درآمد. و طبق اسناد ساواك در سالهاي پس از آن، در رأس لژهاي تابع تشكيلات فراماسونري فرانسه قرار گرفت. در كابينه اقبال نيز 5 تن از وزيران ـ دكتر كيان، مهندس اشراقي، دكتر هادي هدايتي، اشرف احمدي و دكتر جلالي ـ فراماسون بودند و فراماسونها تلاش داشتند تا كابينه كاملاً در اختيار آنان باشد.
پس از كودتاي 28 مرداد 1332، منوچهر اقبال به تهران بازگشت، به دستور شاه سناتور شد و در 18 دي ماه 1333 رياست دانشگاه تهران را به‌عهده گرفت. وي در 12 خرداد 1335 وزير دربار شد. اوج موفقيت اقبال از اين زمان بود. اقبال در سمت وزارت دربار به منظور تحكيم موقعيت خود نزد خانواده شاه، دختر خود ـ مريم ـ را به عقد پسر اشرف پهلوي ـ شهريار شفق در‌آورد.
منوچهر اقبال در 15 فروردين 1336 پس از حسين علاء به نخست‌وزيري رسيد. دولت اقبال به سرعت به‌عنوان يك دولت مطيع شاه شهرت يافت. روي كارآمدن وي نتيجه نارضايتي مقامات امريكايي نسبت به دولت علاء بود.
تاسيس حزب مليون به امر شاه و به دبيركلي اقبال، تشكيل كنفرانس پيمان سنتو به رياست شاه در تهران، مذاكره با دولت اسرائيل براي ايجاد رابطه «دو فاكتو» و شناسايي اسرائيل، حمله تبليغاتي جمال عبدالناصر به ايران و قطع روابط سياسي تهران و قاهره، سفر ملك فيصل دوم پادشاه عراق به تهران و كودتاي عبدالكريم قاسم عليه وي كه به سقوط حكومت سلطنتي در آن كشور انجاميد، برگزاري انتخابات پر تقلب دوره بيستم مجلس شوراي ملي و افزايش مدت 2 ساله كار نمايندگان به 4 سال، از جمله رويدداهاي دوران نخست‌وزيري منوچهر اقبال بود.
دولت اقبال پس از سه سال و 4 ماه، در روز 5 شهريور 1339 سقوط كرد و جعفر شريف‌امامي به دسئور شاه مأمور تشكيل كابينه شد. 
روز ششم اسفند 1339 دكتر منوچهر اقبال ـ رئيس دانشگاه تهران، رهبر حزب مليون و نماينده مجلس بيستم ـ در ساختمان دانشكده پزشكي دانشگاه تهران مورد حمله و توهين دانشجويان قرار گرفت و اتومبيل وي به آتش كشيده شد. اقبال پس از اين تحولات عازم لندن شد و سپس در آبان 1342 به ايران بازگشت و توسط شاه به جاي عبدالله انتظام به‌عنوان مديرعامل شركت ملي نفت ايران منصوب شد. او در اين پست تا آخر عمر باقي ماند و در آذر 1356 درگذشت.

منوچهراقبال نخست وزیردوران پهلوی,منوچهر,منوچهراقبال,نخست وزیر,پهلوی 91/03/12 6:0 PM
ofogherah 565 12600 /post-565.aspx زندگی نامه فرانسوا اولاند رئیس جمهورفرانسه 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

زندگی نامه فرانسوا اولاند رئیس جمهورفرانسه

 

فرانسوا ژرار ژورژ اولاند، پیشتر علاوه برنمایندگی مجلس ملی دبیر اولی حزب سوسیالیست فرانسه را نیز برعهده داشت. 
وی فرزند کوچک دکتر  ژرژ گوستاو اولاند و  "نیکل فره دریک مارگریت تریبر" است که 12 اوت سال 1954 در شهر روان / ROUEN / فرانسه چشم به جهان گشود. 
وی کودکی خود را در ' بوا دو گییوم ' ، حومه نزدیک شهر روان گذرانده و تحصلات ابتدایی خود را نیز در مدرسه ' ژان باپتیست دو لا سال ' سپری کرد. 
اولاند سپس تحصیلات مقطع دبیرستان خود را در مدرسه ' پاستور' در حومه اشراف نشین ' نویی سور سن' ، پاریس ادامه داد. 
وی دارای لیسانس حقوق بوده و درمدرسه ملی اداری / ENA / پاریس که اکثر سیاستمداران و نخبه های فرانسوی نیز درآن به تحصیل پرداخته اند، کسب دانش و تجربه کرد. 
اولاند در سال 1976 میلادی به دلیل نزدیک بینی از خدمت سربازی معاف شد. 
رییس جمهور ی منتخب فرانسه در سال 1970 میلادی با ' سگولن روایال'، رقیب ' نیکلا سارکوزی ' از حزب / او ام پ / در مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری سال 2007 میلادی، در مدرسه ملی اداری فرانسه آشنا شد که نتیجه این آشنایی بدون آن که با یکدیگر ازدواج رسمی داشته باشند، سرآغاز یک زندگی مشترکی میان آنان بود که ماحصل آن نیز سه فرزند پسر و یک فرزند دختر بود. 
هم اینک ' توماس ، فرزند ارشد اولاند به کار وکالت اشتغال دارد، ' کلمانس ' فرزند دوم وی دانشجوی پزشکی بوده ، ' ژولین فرزند' سوم وی در کار سینما فعالیت داشته و بالاخره دخترش ' فلورا ' ، نیز دانشجوی روانشناسی است. 
اولاند و روایال در سال 2007 میلادی دوستانه از یکدیگر جدا شدند. هم اینک روایال عهده دار نگهداری و تربیت فرزندانشان است. 
اولاند پس از جدایی از روایال بلافاصله با ' والری ترایه ولر' خبرنگار فرانسوی ازدواج کرد. 
وی در سال 1970 به حزب سوسیالیست پیوسته و به مرور مدارج ترقی و پیشرفت حزبی را طی کرد. 
'
ریاست شورای عمومی منطقه کوررز' ، ' نماینده مجلس ملی ' ، ' شهردار ' تول ' از سال 2001 تا 2008 میلادی ، ' دبیراولی حزب سوسیالیست فرانسه از سال 1997 تا 2008 میلادی از جمله تجارب کاری رییس جمهوری جدید فرانسه است. 
اولاند توانست در دو مرحله از انتخابات درون حزب در سال 2011 میلادی بر تمامی رقبای خود چیره شده و نامزدی خود برای ریاست جمهوری کشور را قطعی کند. 
بالاخره اولاند 31 مارس سال 2011 میلادی بطور رسمی نامزدی خود برای ریاست جمهوری فرانسه را به صورت زود هنگام اعلام و فعالیت های غیررسمی خود را آغاز کرد. 
وی در حالی سکانداری قوه مجریه کشورش را به مدت پنج سال در دست می گیرد که نظر سنجی های دو سال اخیر حاکی از پیشی گرفتن وی از دیگر رقبا بوده است. 
اولاند که از تجربه وزارتی برخوردار نیست در شرایطی رهبری فرانسه را بدست می گیرد که این کشور با چالش بزرگ اقتصادی و اجتماعی ناشی از بحران سال 2009 میلادی دست به گریبان است. 
وی برای نجات کشور و ترمیم جایگاه داخلی و بین المللی فرانسه 60 برنامه در نظرگرفته است که به نظر برخی از صاحب نظران بویژه مخالفان جناح راست این برنامه ها جاه طلبانه و اجرای تمامی آن در شرایط کنونی کشور به آسانی میسر نخواهد بود. 

اصلی ترین برنامه های اولاند بر سه محور ، ' تولید ' ، ' توسعه اقتصاد ' و همچنین ' ترویج آموزش ' در کشور استوار است
تنظیم قرارداد همکاری جدید با کشورآلمان '،' راه اندازی مدیریتی ویژه برای امکان حمایت از خدمات عمومی '، ' تلاش برای ایجاد یک آژانس ارزش سنجی اقتصادی و مالی اروپایی ' ، ' جداسازی فعالیت های اعتباری و سرمایه گذاری بانک ها'، از جمله برنامه های اقتصادی اولاند در عرصه اروپایی و خارجی است. 
'
کاهش اتکا صرف به انرژی هسته ای و جایگزین سازی آن با انرژی های جدید' ، ' تقلیل سهم انرژی هسته ای کشور از 75 به 50 درصد تا سال 2025 میلادی' ، ' متوقف کردن یکی از نیروگاه های اتمی قدیمی کشور در طول پنج سال ریاست جمهوری ' ، ' اعمال مالیات 45 درصدی برای درآمدهای بیشتر از 150 هزار یورو درسال ' ، ' اعمال تدابیر و اتخاذ سیاست ها در زمینه مالیات ها و لانه های مالیاتی با هدف کسب درآمد 29 میلیارد یورویی' ، ' ایجاد 500هزار واحد مسکونی اعم از دولتی و خصوصی ظرف پنج سال آینده ' و ' ایجاد اشتغال به تعداد 60 هزار معلم در سطح آموزش و پرورش کشور ظرف پنج سال با تخصص با 500 میلیون یورو اعتبار' از جمله برنامه های وی است. 
'
کمک به ارتقاء جایگاه بین المللی فرانسه در سطح مجامع جهانی ' ، ' خروج نیروهای فرانسوی از افغانستان ' و ' کمک به بهبود تراز بازرگانی خارجی با احیاء مجدد صنایع کشور و توسعه صادرات ' نیز از جمله برنامه های اولاند در عرصه های خارجی عنوان شده است. 
اولاند در شرایطی ریاست قوه مجریه کشور را در دست می گیرد که این کشور هم اکنون با چالش های جدی اقتصادی و همچنین معضل مهارنشدنی بیکاری در عرصه کشورمواجه است. 

زندگی نامه فرانسوا اولاند رئیس جمهورفرانسه,فرانسوا اولاند,رئیس جمهور,فرانسه,رئیس جمهور حال فرانسه 91/03/07 5:58 PM
ofogherah 552 12600 /post-552.aspx توماس اديسون 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

 توماس اديسون

علما و دانشمندان که حاصل و ثمره ي عالي تربيت و پررش اند همه هنگام در اين ترقيات و پيشرفت ها سهم بزرگ و به سزايي را دارا بوده و در انتشار و توسعه دانش از هيچ چيز فرو گذار ننموده و محرک اصلي اين عامل به شمار مي روند .
البته براي درک و استفاده از اشيائي که ما را احاطه نموده اند در عصر اتمي محتاج به تعليم و پرورش بيشتري مي باشيم . جاي بسي خرسندي است که آموزش و پرورش جاي خود را حفظ نموده و سطح زندگاني را بالا برده و ثروت و سلامتي که به وسيله ي دانشمندان و مربيان انتشار و توسعه يافته در تمام کشورها به خصوص در آمريکا در رفع احتياجات پيشرفت تقاضاهاي عمومي تربيتي کمک هاي شايان نموده است توجه و نظري به صد سال اخير پيشرفت هاي ما را به خوبي نشان مي دهد .
يکي از بزرگ ترين ثمرات مؤسس و موفقيت هاي تربيت و پرورش توماس آلوا اديسون است که در يازدهم فوريه 1847 در آمريکا متولد شد. اديسون فقط سه ماه در مدرسه ماند. چه روش تعليم و تربيت آن زمان از پيشرفت و جولان افکار نابغه به شدت جلوگيري مي کرد و اجباراً دبستان را به مناسبت استهزاء و تمسخر معلم جاهل و نادان ترک نمود و تحت تعلميات و مراقبت و مواظبت مادرش و حس کنجکاوي زوال ناپذير خود يکي از ناطقين زبردست و تربيت شدگان مشهور عالم گرديد.
شايد هم ترک محيط دبستان محرک تربيت و کسب فضائل او شد ولي در هر حال فکر و نبوغ او هميشه متوجه استفاده تربيت و آموزش در اختراعاتش بود. همين فکر در مورد دو نوع از اختراعاتش که گرامافون و عکس متحرک باشد او را بيش از هر اقدام و وسيله ي ديگر در عالم پرورش و تربيت متوجه و مشغول نموده بود و علاقه ي اديسون در اين موضوع ا زمان ترک دبستان تا روز آخر عمرش در سال 1931 به خوبي مشهود و هويدا است .
محققاً تاثيرات و نفوذ زياد او در تعليم و تربيت از کلماتي که هانري فورد درباره ي او اظهار داشته است مجسم مي گردد . فورد مي گويد : « اديسون بيش از هر انسان ديگر از اول خلقت عالم تا به حال براي محو و نابودي فقر و فاقه زحمت کشيده است. » و به طوري که همه ما مي دانيم فقر و ناچيزي دشمن بزرگ تربيت و تعليم مي باشد .
از طرف ديگر مي توانيم با اطمينان اظهار بداريم که اختراعات اديسون در راه ارتباطات بيش از هر شخص ديگر براي نابودي و از بين بردن جهالت و ناداني خدمت نموده است . در همين زمان نيز از دو اختراع نام برده که همان فيلم سينما براي ديدن با چشم و گرامافون براي مطالعه ي موسيقي و زبان از راه گوش مستقيماً در مبحث تعليم و تربيت از آن استفاده مي نمايند .
يکي از موارد عمده و مهم تعليم و پرورش همان ارتباط و انتقال دانش و علوم از نسلي به نسل ديگر در طي زمان مي باشد و عامل موثر در اين عمل همان عکس متحرک ( سينما ) و گرامافون است .
بايد اذعان نمود که از زمان اختراع چاپ به وسيله ي گوتنبرگ ( Gutenberg) يعني از سال 1450 به اين طرف، ديگر اختراعاتي مانند اسباب عکاسي و عکس متحرک و فوتوگراف تعبيه نشده است تا اين اندازه که اساس اصلي و مبناي پيشرفت تمدن و پرورش باشد. حتي اگر فرض نماييم که اديسون فقط موفق به توليد نور الکتريک و برق شد و اختراعات او هم محدود به همين يکي بود و تنها طرق وسائل توليد برق و توزيع و انتشار آن را تکميل نمود، تازه خدمت بزرگي به فرهنگ و تعليم و تربيت نمود چه کسي نمي تواند منکر فقدان روشنايي و نور در اطاق هاي درسي مدارس گردد و محيط تاريک آنها را که متعلق به چند سال قبل است از خاطر خود محو سازد . کشور ما امروز، علاقه و بستگي کامل به نيروي برق و روشنايي آن دارد و شاهد مدعاي ما همان نطق و خطابه هربرت هوور رئيس جمهور اسبق امريکا در روز دفن جسد اديسون در تاريخ 21 اکتبر 1931 مي باشد که اظهار داشت :
« پيشنهاد شده است که جريان الکتريکي کارخانجات مولد برق را در اين ساعت خاموش و از کار باز داريم ولي در مورد اين تقاضا من متوجه شدم که خطرات جاني در حيات اين کشور همراه خواهد بود. چرا که موسسات زيادي همگي از نيروي برق جهت آتش نشاني و توزيع آب و بهداشت و آسانسورها و اعمال جراحي بيمارستان ها و تعداد زياد ديگري از کارهاي اجتماعي استفاده مي کنند و در نتيجه يک لحظه خاموشي برق توليد تلفات و خطراتي در کشور خواهد نمود . اين تعلق بستگي موسسات کشور و شئون اجتماعي به نيروي برق در حيات و زندگاني، همگي نبوغ بزرگ سر اديسون را به ياد مي آورند » .
کميته ي صدمين سال توماس آلوا اديسون جهت شناساندن ارتباط و دخالت اختراعات او با تمدن و فرهنگ دنيا از يک عده فرهنگيان و دانشمندان و صاحبان صنايع و مردان اجتماعي تشکيل گرديده و مسئوليت تهيه هشت مرکز تربيتي و فرهنگي ديگر که اين مقاله را همراه و مطابقت نمايد، به عهده گرفتند، عمل و وظيفه ي اين کميته را به اطلاع کليه دبيرستان ها و مدارس ملي رساندند و وظايف و عمليات فرعي و هر گونه اطلاعي که مورد تقاضا باشد بدون پرداخت وجه از مرکز کميته در نيويورک 40 وست خيابان چهلم مي توان دريافت دارند .


معرفين و نمايندگان کميته نه تنها شرح و تاريخ اختراعات و اکتشافات علمي او را بيان مي نمايد بلکه جزئيات زندگاني، زمان کودکي و بلوغ او را شرح داده و توجه عموم را به صفات عالي انساني و ارزش معنوي او در جامه بشري توصيف نمايند. معرفين به تنهايي يا دسته جمعي به تظاهر مي پردازند و در اين حال مي توانند به مباحثات در فضاي محدود از قبيل کلاس هاي درس مدارس و يا در سالن هاي سخنراني و کتابخانه ها مجتمع شوند و به علاوه به نحو مطلوبي در حوالي تاريخ تولد اديسون يعني يازدهم فوريه 1847 توضيحاتي با ارائه عکس ها و نمايشگاه ها درباره ترقي صنايع درطي صد سال اخير داده شود .
تقريباً کليه کارخانجات نيات اين کميته را با تهيه وسائل مجهز تاريخ صنعت خود همکاري و استقبال نمايند . و حتماً اين قبيل نمايشگاه ها براي روزنامه هاي محلي موضوع جالب توجه و مفيدي در دسترس قرار خواهد داد و زمينه ي بهترين تبليغات و نشر آگهي هاي اين قبيل نمايشات فراهم مي شود.پيشنهاد مي شود که مديران مدارس نيز جهت استفاده عموم اين قبيل نمايشگاه ها را به اطلاع عموم برسانند .
به معلمين پيشنهاد مي شود که معرفين کميته اديسون که داراي عنوان مسجل مي باشند به قرار زير معرفي مي نمايند .

توماس اديسون که بود ؟
زندگاني اديسون به آمريکايي ها نشان داد که فرد مسيکن و حقير نيز ممکن است به موفقيت هايي نائل آيد، هر چند که پدر و مادر او چندان فقير نبودند وي از نظر اقتصادي قدرت تهيه تجملات را نداشتند. انرژي جواني توماس در اوان زندگاني، او را وادار به تکاپو داشت و در سن نه سالگي در اطاق محقر بالاخانه، آزمايشگاه شيمي جهت خود تهيه کرد و در دوازده سالگي به فروش شيريني و روزنامه در قطار راه آهن پورت هورن ميشيگان و دترويد پرداخت.
در واگن توشه آزمايشگاه کوچکي برقرار نمود و همچنين چاپخانه کوچکي جهت طبع روزنامه و اخبار بر پا داشت. اگر دانشجويان هنگام هجي کردن کلمات به زودي دلسرد و خسته مي شوند، بايستي مانند اديسون به خود اعتماد به نفس داشته باشند. چرا که او هر چند در اخبار روزنامه هفتگي خود به نام «ديلي هرالد» غلط هاي املائي داشت، دست از کار و فعاليّت نکشيد . نمونه خطوط دستي او کاملاً خوانا و واضح است و از صفحات يادداشت هاي روزانه او نيز پي به رشد فکري او مي بريم و در مورد فراست و کياست او در اين سن تعجب مي نمائيم .

عصر اديسون :
امروزه جوانان موقعيت عصر خود را قدرداني نمي کنند و آن را با زمان گذشته مقايسه نمي نمايند . لذا بايستي معرفي اختراعات اديسون و رابطه انها را با پيشرفت ها و ترقيات صنعتي و ماشيني ارائه داده و آنها را جلب نمايد . مثلاً در يکي از صفحات تقويم پانچ متعلق به سال 1879 نقاشي ايده هاي صنعتي را با وهم و تصورات و خيالاتي تصوير نموده است که مردم آن را مسخره و شوخي مي پنداشتند ولي امروزه مي بينيم که تصوير و نقاشي هر چند که از روي کمال بي اطلاعي ترسيم شده بود ولي به لباس حقيقت جلوه نموده و يک دستگاه تلويزيون دو طرفي را پيش بيني کرده بود .
حکايت اختراع باتري الکتريکي که بعدها به نام باتري اديسون مشهور گشت يکي از حکايات استقامت و پشتکار علمي مي باشد . براي اختراع اين باتري اديسون ده سال زحمت کشيد و رنج برد و 50 هزار آزمايش به کار برد و هزاران زخم زبان و ياس آور شنيد تا بالاخره موفق گرديد که باتري بدون اسيد را تهيه کند. درطي اين مدت يکي از همکارانش که از عدم موفقيت او بيمناک بود از اديسون سوال کرد: آيا خسته نشده ايد؟ شما تا به حال بيش از 30 هزار آزمايش کرده ايد و هنوز هم مانند رو زاول بي اطلاعيد. اديسون جواب داد: به هيچ وجه خسته نشده ام بلکه از روز اول هم اطلاعاتم بيشتر گرديده چه امروز مي دانم که سي هزار چيز ديگر به درد نمي خورد .

اختراع چيست ؟
معرفين بايستي جهت روشن شدن اين موضوع تفاوت بين اکتشافات علمي و اختراع را بيان نموده و به اضافه بايستي بدين عمل که سعي و کوشش و استقامت در کار ثمره ي آن بيش از بيکاري مي باشد، متوجه سازد. به نظر و عقيده خود اديسون نبوغ و ژني عبارت از يک درصد وحي و الهام و نود و نه درصد زحمت و عرق ريختن است و نظري به ورقه روزنامه کارش نشان مي دهد که اين مرد در هفته نود و پنج ساعت کار مي کرد و عقيده ي او کاملاً به عبارت بالا راسخ بوده است و به واسطه ي مدارکي بايد ارزش حس عدم تکبر و خودستايي و همکاري را نشان داد و به دلائل کافي ثابت نمود که چگونه استقامت در کار علي رغم ناکامي ها و نائل نشدن به مقصود بالاخره شکست را به فتح و پيروزي مبدل مي سازد .
هنگام تجسس و عمل روي دستگاه مغناطيسي استخراج آهن از سنگ معدن که فلز کم دارند کليه ثروت حاصله خود را در طرح نقشه هايي که در تجارت بي بهره بود به کار انداخت و نتيجه عايدش نگرديد. چه معادن پر بهره ديگري در ايالات ديگر کشف شده بود ولي مهارت و هوش او را از استيصال و فقر نجات داد و دستگاه اختراعي خودش را به ماشين تهيه سيمان پورتلاند بدل ساخت و در نتيجه نه تنها آنچه از دست داده بود عايدش گرديد بلکه در راه تکميل فن و علم سيمان سازي پيشرفت به سزايي نمود .

انسان و ارتباطات :
به طوري که شرح داديم ارتباطات يکي از عوامل حياتي فرهنگ و تمدن است و ممکن است تکامل و رشد ارتباطات و انواع صفحه کاغذي به شکل شجري نشان داد که ريشه ي آن طرق ارتباطي قبل از سال 1400 ميلادي و تنه و شاخ هاي آن تکامل و رشد بعدي باشد.
ارتباطات را مي توان به سه دسته عمده تقسيم نمود:
ارتباطات زمان، نقليه، مکان و مسافات. تنها اديسون در هر سه موارد حياتي فوق وارد شده و تفحصات نموده است . مثلا فونوگراف ( گرامافون ) و عکسهاي متحرک او مربوط به زمان مي باشد و اختراع لوکوموتيو برقي او از وسايل ارتباطي ناقله او است و بالاخره در راه ارتباطات مسافات و مکان تعبيه، تکميل دستگاه تلفن گراهام بل و ساير اختراعات تلگرافي متعدد و پديده ي اديسون درباره ي ميدان الکتروني که منجر به کشف و اختراع راديو و تلويزيون گرديده است .

اديسون و نور الکتريکي :
اديسون در آزمايشگاه خود در منوپارک اولين چراغ برق را کشف کرد و چگونه نتيجه اختراع او که بسيار مفيد و پر حاصل کمک به تمدن نمود و عايد جامعه انساني گرديد و آسايش بشر را تامين ساخت. حکايت جالبي را از اختراع چراغ برق اديسون در تاريخ 21 اکتبر 1879 نقل مي کنند: مي گويند يک سال سه روز کم يک کمپاني جهت فروش و توزيع برق تاسيس گرديد ولي هنوز نيروي برقي در اختيار نداشت و يک عده علماء مرکب از سيزده نفر که روي لامپ برق اديسون کار مي کردند براي حمايت و تقويت اديسون در حل اين موضوع و تهيه يک لامپ چراغ برق عملي بالاخره در 24 اکتبر 1878 يک شرکتي به نام کمپاني چراغ برق اديسون تاسيس نمودند اين نشانه و مثال کلاسيک است براي مواردي که جرات و شجاعت و اقدام در عمل توام با صرف سرمايه جهت آزمايش بالاخره منتج به نتايجي مي شود که ارزش آن در دنيا فوق العاده زياد و پر بهره و ثمره مي باشد .

اديسون و نيرو ي برق :
در حالي که اختراع لامپ برق اديسون در ميان توده مردم بزرگترين اختراع او محسوب شد ولي فعلاً طريق توليد و تقسيم و توزيع نيروي برق به طور مطمئن و کامل با ارزش کم، اهميت بيشتري را در بردارد ، و اديسون به خوبي مي دانست که چراغ و لامپ برق به تنهايي ارزش کمي دارد و در نتيجه سيستم توليد و توزيع برق را تکميل نموده و در اين مرحله کليه عوامل از قبيل عايق و هادي و فيوز و غيره را تهيه ساخت و خلاصه 360 امتياز براي اختراعات خود در اين زمينه به دست آورد.

اديسون و عکس متحرک ( فيلم سينما ) :
به سختي مي توان ارزش فيلم سينما را که تاثير به سزايي در حيات آمريکائي ها دارد و شصت سال قبل شروع گرديده،معين کرد. اديسون در سال 1887 که فيلم سينما را اختراع نمود، مي خواست که براي چشم نيز مانند گوش وسيله ي نشاط و لذتي فراهم سازد. نتيجه هدف او اختراع دوربين فيلم سينما بود که آن را با فونوگراف توأم ساخته و در اکتبر 1889 فيلم گويا را اختراع کرد و اتاق نمايش فيلم گوياي او متحرک روي چرخ ها قرار گرفته در سال 1892 در حوالي آزمايشگاه او در وست آرنج نيوجرسي برقرار ساخت و نتيجه آن را امروز مي بينيم که صنايع فيلم و سينما چقدر تکميل گرديده و سيصد هزار نفر از قبل آن نان مي خوردند .

موسيقي براي همه کس :
اديسون را بتهوون اختراعات مي نامند چه او نيزمانند بتهوون که دنيا را با موسيقي خود محفوظ نمود، گوش هايش کر بود ولي اختراعاتش موسيقي را براي ميليون ها بشر هديه آورد و علي رغم عدم حس شنوايي از يک گوش گرامافون را اختراع کرد و اختصاص موسيقي را که در ابتدا يک موضوع تجملي و مختص اغنيا بود از ميان برده و براي کليه طبقات فقير و ثروتمند يکسان ساخت . اختراعات او از قبيل فونوگراف و طرح نقشه هاي فيلم گويا، لامپ برق و چراغ فلورسانس و چراغ راديو و رادار و تلويزيون و تلگراف بي سيم و دستگاه سينما و غيره، همه مهم و جهت تأمين آسايش ملل و بسط فرهنگ مي باشد و نفوذ و تاثير زيادي از نظر تعليم و تربيت در دنيا دارد

توماس اديسون,توماس اديسون که بود,عصر اديسون,اختراع چيست,انسان و ارتباطات 91/02/27 2:6 PM
ofogherah 530 12600 /post-530.aspx زندگی نامه آبراهام لینکلن 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

زندگی نامه آبراهام لینکلن

 

آبراهام لینکلن» در 12 فوریه 1809 (همزمان با چارلز داروین) در خانواده اي فقير و در کلبه ای چوبی در مزرعه «سینکینگ اسپرینگ» به دنیا آمد. پدرش «توماس لینکلن» و مادرش «ننسی هانکز» نام داشت و هر دو بی سواد بودند. آبراهام یک خواهر بزرگتر به نام سارا لینکلن داشت که در سال 1805 به دنیا آمد. برادر کوچک وي، توماس در اوان کودکی جان سپرد. 
والدین آبراهام عضو کلیسای پروتستان بودند که به دلیل رد حمایت از برده داری، از کلیسای بزرگ جدا شده بود. وي از دوران کودکی برخورد زيادي با احساسات ضد برده داری داشت. با این وجود، هرگز به کلیسای پدر و مادرش و یا کلیساهای دیگر نپیوست. در سال 1816، زمانی که لینکلن 7 ساله بود، همراه با پدر و مادرش به بخش بری هند نقل مکان کرد. در این ناحیه، در کلبه‌ای چوبی و بدون در و پنجره زندگي مي كردند كه کف آن پر از علف‌های وحشی بود. رختخواب‌هائی که تشک‌های آن را با برگ خشک پر کرده بودند، یک یا دو چهار پایه، یک میز و یک کتاب مقدس، همه اثاث و دارایی آنها را تشکیل می داد. او بعدها پی برد که این جابجایی بعضاً به دلیل برده داری و نیز به علت مشکلات اقتصادی موجود در کنتاکی صورت گرفته است. در سال 1818، مادرش در سن 34 سالگی و بر اثر عارضه ای جان باخت. اندک زمانی بعد، پدر لینکلن با سارا بوش جانستون ازدواج کرد. سارا، لینکلن را مانند بچه های خودش بزرگ کرد و در مقایسه لینکلن با پسر واقعی خودش چنین گفت : «هر دو بچه های خوبی بودند. اما اکنون که دیگر هیچکدام نیستند، باید بگویم که آبراهام بهترین پسری بود که در تمام عمرم دیدم » ( لینکلن، نوشته  دیوید هربرت دونالد، 1995).
 
تحصیلات رسمی او احتمالاً فقط 18 ماه آموزش، آن هم به وسیله معلمان غیر رسمی بوده است. در واقع، او خود آموخته بود، هر کتابی كه می توانست، قرض می گرفت و می خواند. بر انجیل، آثار ویلیام شکسپیر، تاریخ انگلستان و تاریخ آمریکا کاملاً مسلط بود و خود شیوه ای بسیار ساده برای سخن گفتن برگزید که حضار را - که به سخنان پرطمطراق عادت کرده بودند - متحیر می ساخت. روزی کتابی کهنه و موش خورده از شرح زندگی واشنگتن بدست آورد، آنرا با دقت فراوان خواند و بقدری شیفته آن شد که شاید اساس فکری و شخصیت ترقی جوی آبراهام متاثر از آن باشد. 
در ۱۸ سالگی، در دکانی کوچک مشغول به كار شد. در ۱۵ مایلی خانه‌اش، دادگاههائی در فصول معینی از سال تشکیل می‌گردید. لینکلن گهگاه صبح زود خود را به ‌آنجا می‌رسانید و پس از آنکه تمام روز خود را به شنیدن سخنان قاضیان و دادستان و متهمان مي گذراند، شامگاهان به خانه باز می‌گشت. او کتاب « قانون اساسی تجدید نظر شده ایالت ایندیانا» را نيز برای مطالعه به عاريه گرفت. مدتی نیز به كمك برادر ناتنی خود، کشتی بی بادبان مسطح می‌ساخت و چون با دقت فراوان این کار را به انجام رسانید، صاحب کار، تصدی یک کارخانه و همچنين دکان بزرگی در نیوسالم را به او واگذار نمود. لینکلن با مشتریان رفتار خوبی داشت. یکبار از یک مشتری اشتباهاً حدود ۶ سنت اضافه گرفته بود، شب هنگام دو سه مایل راه رفت تا مبلغ مزبور را به مشتری پس بدهد.


لينكلن كه در خانواده اي فقير پا به دنيا گذاشت، در تمام طول زندگيش با ناكامي مواجه شد. او در هشت دوره انتخابات شكست خورد و دو بار در كار تجارت ناكام ماند و به درهم ريختگي رواني دچار شد. بارها امكان داشت كه از همه چيز دست بشويد و تسليم شود، اما چنين نكرد و بزرگترين رئيس جمهور در تاريخ آمريكا شد. لينكلن قهرمان بود و هيچ گاه اسير ياس و نااميدي نشد. وي در سال 1860 و در سن 51 سالگی به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد و در سال 1865، در آغاز دومین دوره ریاست جمهوری خود به قتل رسید وي در اين مورد بيان داشت: 
«
راهي خسته كننده و لغزنده بود، يك پايم لغزيد و به پاي ديگرم خورد تا آن را هم از راه رفتن باز دارد، ولي من به خود آمدم و گفتم اين صرفاً لغزشي است، نه از پا افتادن». 
آبراهام لينكلن پسر يك كفاش بود و زماني كه رئيس جمهور آمريكا شد، طبعاً همهاشراف زادگان سخت برآشفتند، و آزرده و خشمگين شدند.
در اولين روزي كه ميرفت تا نطق افتتاحيهخود را در مجلس سناي آمريكا ارائه دهد، درست موقعي كه داشت از جا برميخاست تا به طرف تريبون برود، اشراف زاده اي بلند شد و گفت : « آقاي لينكلن، هر چند شما بر حسب تصادف پست رياست جمهوري اين كشور را اشغال كردهايد، اما فراموش نكنيد كه هميشه به همراه پدرتان به منزل ما ميآمديد تا كفشهاي خانوادهما را تعمير كنيد و در اين جا خيلي از سناتورها كفشهايي به پا دارند كه پدر شما آنها را ساخته است. بنابراين، هيچ گاه اصل خود را از ياد نبريد». اين مرد فكر ميكرد با اين كار او را تحقير ميكند؛ اما انسانهاي عاليقدر فراتر از تحقيرند. آبراهام لينكلن گفت : 
«
من از شما سپاسگزارم كه درست پيش از ارائه اولين خطابهام به مجلس سنا، مرا به ياد پدرم انداختيد. پدرم چنان طينت زيبايي داشت، چنان هنرمند خلاقي بود كه هيچ كس قادر نبود كفشهايي به اين زيبايي بدوزد. من خوب ميدانم كه هر كاري هم انجام دهم، هرگز نميتوانم آن قدر كه او آفرينشگر بزرگي بود، رئيس جمهور بزرگي باشم. من نميتوانم از او پيشي بگيرم. در ضمن، ميخواهم به همهشما اشراف زادگان خاطر نشان سازم، اگر كفشهاي ساخت دست پدرم پاهايتان را آزار ميدهد، من هم اين هنر را زير دست او آموختهام. البته من كفاش قابلي نيستم، اما حداقل ميتوانم كفشهايتان را تعمير كنم. كافي است به من اطلاع بدهيد تا خودم شخصاً به منزلتان بيايم ».
سكوتي سنگين بر فضاي مجلس حكمفرما شد. 
لينكلن تلاش بسياري براي لغو بردگي نمود و تصميم گرفت تا برده فروشي را بطور قطع براندازد. وي در 23 سپتامبر 1862به اعضاي کابينه گفت، من با خداي خود عهد کرده‌ام که اين عمل را انجام دهم  و به دنبال آن، اعلاميه آزادي را صادر نمود که به موجب آن، چهار ميليون برده آزاد مي شدند. اين اقدام لينكلن، بزرگترين حادثه قرن نوزدهم به شمار مي‌رود.
در 14 آوريل 1865 ( ساعت 10 و چند دقيقه شب )، پنج روز پس از پايان جنگ داخلي 4 ساله آمريكا، آبراهام لينكلن رئيس جمهوري وقت اين كشور در جايگاه شماره 7 تماشاخانه فورد در مركز شهر واشنگتن هدف گلوله « جان ويلكس بوث John Wilkes Booth » يك بازيگر 26 ساله تئاتر و از هواداران كنفدراسيون آمريكا ( طرفداران كاهش قدرت دولت مركزي ــ جنوبي ها ) قرار گرفت و چند ساعت بعد ( ساعت 7 و 22 دقيقه بامداد 15 آوريل ) درگذشت. ضارب موفق شد از پنجره فرار كند و با اسبي كه از قبل زير پنجره آماده بود، از محل دور شد. وي پس از تيراندازي به لينكلن، كه در كنار همسرش نشسته بود و صحنه را تماشا مي كرد، فرياد زد : جنوب انتقام گرفت. بوث از فاصله يك متر و نيمي تنها يك گلوله به پشت جمجمه لينكلن شليك كرده بود. 


 
نامه آبراهام لينكلن به آموزگار پسرش
-
او بايد بداند كه همه مردم عادل و صادق نيستند.
-
به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر آدم شياد، انسانهاي درست و صديق هم وجود دارند.
-
به او بگوييد در ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر باحميتي نيز وجود دارد.
 -
به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن، دوستي هست
 -
مي دانم كه وقت مي گيرد، اما به او بياموزيد، اگر با كار و زحمت يك دلار كسب كند، بهتر از اين است كه پنج دلار از روي زمين پيدا كند.
-
به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد.
 -
او را از غبطه خوردن برحذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد.
-
اگر مي توانيد به او نقش مهم كتاب در زندگي را آموزش دهيد.
-
به او بگوييد كه تعمق كند
به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان،
                      
به گلهاي درون باغچه،
به زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند، ‌دقيق شود.
-
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر است مردود شود، اما با تقلب به قبولي نرسد.
-
به پسرم ياد دهيد كه با ملايم ها، ‌ملايم و با گردن كشان، گردن كش باشد.
-
به او بگوييد به باورهایش ايمان داشته باشد، ‌حتي اگر همه خلاف او حرف بزنند.
-
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرفها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد، انتخاب كند.
-
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد، اگر مي توانيد به پسرم ياد دهيد كه در اوج اندوه تبسم كند
-
به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتي وجود ندارد.
-
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست.
-
به او بگوييد تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند، پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد.
-
در كار تدريس به پسرم ملايمت بخرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد؛ بگذاريد كه شجاع باشد.  
 

زندگی نامه آبراهام لینکلن,زندگی نامه,بیوگرافی,آبراهام لینکلن,عکس های آبراهام لینکلن 91/02/16 10:49 PM
ofogherah 510 12600 /post-510.aspx بتهوون 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

بتهوون

 

لودويگ وان بتهوون در 17 دسامبر سال 1770 در شهر بن آلمان ديده به جهان گشود. وی به عنوان بزرگترين موسیقیدان تاریخ در دوران کلاسیک و آغاز دوره رومانتیک بشمار مي رود. پدرش «یوهان وان بتهوون» اهل هلند (فلاندر آن زمان) بود و مادرش «ماگدالِنا کِوِریچ وان بتهوون» تبار اسلاو داشت.
خانواده او در اصل بلژيکي بودند. پدرش نوازنده دربار بن بود كه علاقه‌ ديوانه‌واري به مشروب داشت. او يک خواننده و آهنگساز لاابالي بود که هميشه تلاش مي کرد از راههاي آسان، هزينه زندگي خانواده اش را تامين کند ؛ از مادر بتهوون هميشه به عنوان بانويي مهربان و خوش‌قلب ياد مي‌شود. بتهوون نيز از مادرش به عنوان بهترين دوست خود ياد مي‌كرد. 
خانواده‌ بتهوون هفت فرزند داشتند كه تنها 3 پسر از آنها زنده ماند و لودويگ پسر ارشد خانواده بود. لودويگ در شرايطي به دنيا آمد که والدينش داغدار مرگ برادرش «لودوينگ ماريا» بودند و اين غم تا پايان عمر بر زندگي بتهوون سايه افکند. او به سرعت دريافت كه  پدر ، غمگين مرگ برادر است و کوچکترين شيطنتي از جانب وي خشم پدر را برمي انگيزد. مادرش پيوسته داستان هايي از پدر بزرگش «کپل ميستر» روايت مي کرد ، تا پندارهاي مثبت از يک مرد را در ذهن کودکش پديد آورده و جديت و خشم بي مورد پدر را در سايه آنها پنهان کند و در نهايت، پدر بزرگ به الگوي زندگي لودويگ تبديل شد. نخستين آموزش هاي موسيقي او در سن 5 سالگي آغاز شد. اولین معلم موسیقی بتهوون پدرش بود. يوهان وان بتهوون اعتقاد داشت كه به سرعت مي تواند اين کودک را به عنوان پديده دنياي موسيقي به جهان معرفي کند. به همين خاطر آموزش پيانو را از سنين خردسالي آغاز کرد. بتهوون در همان اوايل كودكي به موسيقي علاقه‌ نشان داد و پدرش روز و شب به تعليم وي همت گماشت. اين آموزش حتي پس از تمرين‌هاي روزانه يا بازگشت از نوازندگي در سالن‌هاي موسيقي ادامه داشت. بدون شك، اين كودك استعداد خدادادي داشت و پدرش آرزوي پرورش موزارت ديگري از وی را در سر مي‌پروراند. بعد از آن، بتهوون تحت آموزش «کریستین گوت‌لوب نیفه» قرار گرفت. نيفه پي‌برد كه بتهوون تا چه حد در موسيقي با استعداد است. بنابراين علاوه بر آموختن موسيقي، بتهوون را با آثار فلاسفه كهن و نوين آشنا كرد.
همچنین بتهوون تحت حمایت مالی شاهزاده اِلِکتور (همان درباری که پدرش در آن کار می‌کرد)، قرار گرفت. بتهوون در سال1782 و در سن 12سالگي نخستين اثر خود را نوشت. اين اثر، 9وارياسيون در گام سي‌‌مينور براي پيانو بود كه بر روي مارشي از «ارنست كريستون درسلر» نوشته شده‌بود.
نيفه در سال1783 يعني يك سال بعد مجله‌اي با عنوان «مجله‌ موسيقي» منتشر نمود و درباره‌ دانش‌آموز خود نوشت : ‹‹ اگر او به همين منوال پيش برود، بدون شك موزارت جديدي خواهد شد››.
در ژوئن1784 و به سفارش نيفه، لودويك در حالي كه تنها 14سال داشت، به عنوان نوازنده‌ ارگ در دربار «ماركسيميليان فرانز» عضو هيئت گزينش شهر كوگولن منصوب شد. اين شغل به او اين توان را داد كه با محافل ديگري علاوه بر محفل خانوادگي و دوستان آشنا شود؛ او با افرادي آشنا شد كه تا آخر عمر به عنوان دوست در كنار وي بودند كه از جمله آنها مي‌توان به خانواده‌ «ري‌يس»، «فان برونينگ»، «چارمينگ اله‌ئونور»، «كارل آمندا» كه يك نوازنده‌ي ويولون بود و دكتر «فرانز گرهارد وگلر» اشاره كرد. پرنس ماكسميليان فرانز از استعداد بتهوون با خبر بود. از اين رو، در سال1787 او را به وين فرستاد تا با موزارت ديدار كرده و مراتب موسيقي خود را افزايش دهد. از وين به عنوان شهري ياد مي‌شود كه مهد فرهنگ و موسيقي بود.
اسناد و مدارك روشني درباره‌ي ديدار موزارت و بتهوون وجود ندارد ولي در برخي اسناد آمده است كه موزارت گفته است: «نام او را فراموش نكنيد. به زودي اين نام بر سر زبان‌ها جاري خواهد شد
وقتي بتهوون در وين بود، نامه‌اي به دست او رسيد و از وي خواسته‌شد به بن برگردد، چرا كه مادرش در حال مرگ بود. او در سن ۱۷ سالگی ( 17 ژوئيه 1787) مادر خود را از دست داد و با درآمد اندکی که از دربار می‌گرفت، مسئولیت دو برادر کوچکترش را برعهده داشت.
وي در سال ۱۷۹۲ به وین نقل مکان کرد و تحت آموزش «ژوزف هایدن» قرار گرفت. ولی هایدن پیر در آن زمان در اوج شهرت بود  و زمان بسیار کمی را می‌توانست صرف بتهوون بکند. به همین دلیل، بتهوون را به دوستش یوهان آلبرشت‌برگر معرفی کرد. از سال ۱۷۹۴ بتهوون به صورت جدی و با علاقه شدید، نوازندگی پیانو و آهنگسازی را شروع کرد و به سرعت، به عنوان نوازنده چیره ‌دست پیانو و نیز کم‌کم به عنوان آهنگسازی توانا، سرشناس شد. 
 
بتهوون بالاخره شیوه زندگی خود را انتخاب کرد و تا پایان عمر به همین شیوه ادامه داد : به جای کار برای کلیسا یا دربار (کاری که اکثر موسیقیدانان پیش از او می‌کردند)، به کار آزاد پرداخت و خرج زندگی خود را از برگزاری اجراهای عمومی و فروش آثار و نیز دستمزدی که عده‌ای از اشراف بدليل توانایی هايش به او می‌دادند، تأمین می‌کرد.
زندگی او به عنوان موسیقیدان به سه دوره «آغازی»، «میانی» و «پایانی» تقسیم می‌شود :
 
دوره آغازی
در دوره آغازی (که تقریباً از سال ۱۸۰۲ آغاز می‌شود)، کارهای بتهوون تحت تأثیر هایدن و موتزارت بود، و به تدریج دید وسیع‌تری در کارهایش پيدا كرد. بعضی از آثار مهم وی در دوران آغازی : سنفونی‌های شماره ۱ و ۲، شش کوارتت زهی، دو کنسرتو پیانو، دوازده سونات پیانو (شامل سوناتهای مشهور پاتِتیک و مهتاب).
 
دوره میانی
دوران میانی کمی بعد از بحران روحی بتهوون به علت کری آغاز شد. آثار بسیار برجسته‌ای که درون مایه اکثر آنها شجاعت، نبرد و ستیز است در این دوران شکل گرفتند. این آثار بزرگ‌ترین و مشهورترین آثار موسیقی کلاسیک را شامل می‌شود. آثار دوره میانی : شش سنفونی (شماره‌های ۳ تا ۸)، سه کنسرتو پیانو (شماره‌های ۳ تا ۵) و تنها کنسرتوی ویولن، پنج کوارتت زهی (شماره‌های ۷ تا ۱۱)، هفت سونات پیانو (شماره‌های ۱۳ تا ۱۹) شامل سوناتهای والدشتاین و آپاسیوناتا، و تنها اپرای بتهوون «فیدلیو».
 
دوره پایانی
دوره پایانی فعالیتهای بتهوون در سال ۱۸۱۶ آغاز شد. آثار دوران پایانی بسیار قابل ستایش اند و آنها را می‌توان عمیقاً متفکرانه و تا حد زيادي، بیانگر سیمای شخصی بتهوون توصیف کرد. همچنین بیشترین ساختار شکنی‌های بتهوون را در آثار این دوره می‌توان یافت (به طور مثال، کوارتت زهی شماره ۱۴ در دو دیِز مینور دارای ۷ موومان است، همچنین بتهوون در آخرین موومان سمفونی شماره ۹ خود از گروه کُر استفاده کرده). آثار برجسته این دوره : سونات پیانوی شماره ۲۹ هامرکلاویر، میسا سولمنیس، سمفونی شماره ۹، آخرین کواتت‌های زهی (۱۲ - ۱۶) و آخرین سونات‌های پیانو (۲۰ - ۳۲). بتهوون در این زمان شنوایی خود را به طور کامل از دست داده بود.
با توجه به عمق و وسعت مکاشفات هنری بتهوون، همچنین موفقیت وی در قابل درک بودن برای دامنه وسیعی از شنوندگان، هانس کلر موسیقیدان و نویسنده انگلیسی اتریشی‌تبار، بتهوون را اینچنین توصیف می‌کند : «برترین ذهن در کل بشریت».
 
شخصیت
بتهوون بیشتر اوقات با خویشاوندان و بقیه مردم  درگير بود و با آنان به تلخی برخورد می‌کرد. شخصیت بسیار مرموز او برای اطرافیانش به مانند یک راز باقی ماند. لباسهایش هميشه کثیف بود و در آپارتمانهای بسیار به هم ریخته زندگی می‌کرد. طی ۳۵ سال زندگی در وین، حدود چهل بار مکان زندگی‌اش را تغییر داد. در معامله با ناشرانش همیشه بی‌دقت بود و اکثر اوقات مشکل مالی داشت.
بتهوون پس از مرگ برادرش گاسپار، مدت ۵ سال بر سر حضانت برادر زاده‌اش کارل با بیوه گاسپار نزاع قانونی تلخی داشت. سرانجام بتهوون در این نزاع پیروز شد. ولی این پیروزی برای کارل فاجعه بود؛ زندگی با یک کر، مرد بی زن و غیر عادی در بهترین شکل اش هم وحشتناک بود. سرانجام کارل اقدام به خودکشی کرد (البته خودکشی کارل منجر به مرگ نشد) و بتهوون که سلامتی‌اش حالا کمتر شده بود، زیر بار آن خرد شد.
بتهوون هیچگاه در خدمت اشراف وین نبود. وي اعتقاد داشت که هنرمندان به اندازه اشراف قابل احترام‌اند. در یکی از روزهای ملاقات گوته با بتهوون در سال ۱۸۱۲ چنین نقل می‌کنند : «روزی گوته و بتهوون در کوچه‌های وین در حال قدم زدن بودند. جمعی از اشراف زادگان وینی از مقابل آنها در حال عبور از همان کوچه بودند. گوته به بتهوون اشاره می‌کند که بهتر است به کناری بروند و به اشراف زادگان اجازه عبور دهند. بتهوون با عصبانیت می‌گوید که «ارزش هنرمند بیشتر از اشراف است. آنها باید کنار روند و به ما احترام بگذارند». گوته بتهوون را رها می‌کند و در گوشه‌ای منتظر می‌ماند تا اشراف زادگان عبور کنند. کلاهش را نیز به نشانه احترام بر می‌دارد و گردنش را خم می‌کند. بتهوون با همان آهنگ به راهش ادامه می‌دهد. اشراف زادگان با دیدن بتهوون کنار می‌روند و راه را برای عبور وی باز می‌کنند و به وی ادای احترام می‌کنند. بتهوون هم از میان آنها عبور می‌کند و فقط کلاهش را به نشانه احترام کمی با دست بالا می‌برد. در انتهای دیگر کوچه منتظر گوته می‌شود تا پس از عبور اشراف زاده‌ها به وی بپیوندد».
بتهوون در سال ۱۸۰۹ تهدید کرد که پستی را خارج از اتریش خواهد پذیرفت، اما سه نفر از نجبا ترتیبات خاصی برای نگهداشتن وی در وین به عمل آوردند. شاهزاده کینسکی، شاهزاده لوبکوویتز، آرشیدوک رودلف برادر امپراتور و شاگرد بتهوون، داوطلب پرداخت حقوق سالانه به او شدند. تنها شرط آنها برای این قرار بی‌سابقه در تاریخ موسیقی این بود که بتهوون به زندگی در پایتخت اتریش ادامه دهد.
 
موسیقی
بسیاری معتقدند موسیقی بتهوون بازتاب زندگی شخصی اوست که در اکثر اوقات تجسمی از نبرد و نزاع همراه با پیروزی است. مصداق این توصیف را می‌توان در اکثر شاهکارهای بتهوون که بعد از یک دشواری سخت در زندگی‌اش پدید آمدند، یافت. بتهوون در سال ۱۸۰۲ در هایلیگنشتاد (روستایی خارج از وین) وصیت نامه‌ای خطاب به دو برادرش نوشته که به وصیتنامه هایلیگنشتاد معروف است. پس از واقعه هایلیگنشتاد و غلبه بر یأس اش از ۱۸۰۳ تا ۱۸۰۴ سمفونی عظیم شماره ۳ خود به نام«اروئیکا» را که نقطه تحول در تاریخ موسیقی است، تصنیف کرد. طی مبارزه چند ساله‌اش برای قیمومیت کارل، بتهوون کمتر آهنگ ساخت و وینی‌ها شروع به زمزمه کردند که کار او تمام است. بتهوون شایعات را شنید و گفت : «کمی صبر کنید، بزودی چیزی متفاوت خواهید فهمید» و اینطور شد. بعد از ۱۸۱۸ مسائل داخلی بتهوون مانع از انفجار خلاقیت او نشد و بعضی از بزرگ‌ترین آثارش : میسا سولمنیس، سمفونی شماره ۹، آخرین سوناتهای پیانو و آخرین کوارتتهای زهی را به وجود آورد. او از سال ۱۸۰۰ به ناشنوایی تدریجی خود پی برد. برای یک آهنگساز و نوازنده هیج اتفاقی نمی‌تواند ناگوارتر از ناشنوایی باشد، اما حتی آن هم نتوانست مانعي جدی‌ برای بتهوون باشد. آخرین کارهای او شگفتی خاصی دارند، و مملو از معانی مرموز و ناشناخته هستند. بتهوون را بزرگترین هنرمند تاریخ موسیقی و پیانو می دانند.
 
مرگ
بتهوون از سلامت کمی برخوردار بود، مخصوصاً بعد از سن ۲۰ سالگی، زمانی که درد در ناحيه شکم او را آزار مي داد. اما وي علاوه بر این مشکلات جسمی، درگیر چندین مشکل روحی نیز بود، که ناکامی در یک سری روابط عشقی از جمله آن‌ها مي باشد. در سال ۱۸۲۶ سلامت وی به شدت به خطر افتاد، تا اینکه یک سال بعد در ۲۶ مارس ۱۸۲۷ از دنیا رفت. در آن زمان تصور می‌شد مرگش به دلیل مرض کبد بوده‌است، اما تحقیقات اخیر بر اساس دسته‌ای از موهای بتهوون که پس از مرگش باقی مانده، نشان می‌دهد که مسمومیت سرب باعث بیماری و مرگ نابهنگام وی بوده است (مقدار سرب خون بتهوون ۱۰۰ برابر بیشتر از مقدار سرب در خون یک فرد سالم بود). 
از بتهوون تنها نامه اي برجاي مانده که هنوز مخاطبي براي آن يافت نشده است؛ نامه اي که روزي يکي از لطيف ترين هنرمندان دنيا براي محبوبش نگاشت و هرگز به مقصد نرسيد .در میان آثار شناخته شده وی می‌توان از سمفونی نهم، سمفونی پنجم، سمفونی سوم، سونات پیانو پاتتیک، مهتاب و هامرکلاویر، اپرای فیدلیو و میسا سولمنیس نام برد.
 
داستان دیدار بتهوون و لیست
هر چند بتهوون در اواخر عمر، قدرت شنوایی خود را تقریباً بطور کامل از دست داده بود، اما پس از آنکه در سیزدهم آوریل سال 1823فرانتس لیست (Franz Liszt) کنسرت بسیار جذابی با پیانو اجرا کرد، بتهوون 53 ساله که در آن زمان در محل کنسرت حضور داشت، بر پیشانی این نوجوان 12 ساله بوسه ای زد و از نوازندگی فوق العاده او تشکر كرد.
در تایید علاقه بتهوون به نوازندگی لیست، ایلکا هورویتز بارنی (Ilka Horovitz-Barnay)  از نوازنده های توانای پیانو می گوید : 
»
بهترین خاطره ای که من از لیست دارم، مربوط می شود به هنگامی که او راجع به اولین دیدارش با بتهوون صحبت کرد». وي اینگونه بیان مي دارد : 
»
یازده ساله بودم که معلم پیانوی من آقای چرنی (Czrny) مرا به بتهوون معرفی کرد. چرنی قبلاً بارها راجع به من با بتهوون صحبت کرده بود و علاقمند بود که مرا به او معرفی کند تا شاهد نوازندگی من باشد. اما بتهوون علاقه به تماشای نوازندگی افراد حرفه ای نداشت و اغلب از این کار سر باز می زد». 
بالاخره پس از پیگیری های زیاد چرنی روزی بتهوون گفت : « پس فقط برای رضایت خدا این کودک سرکش را به اینجا بیاورید». 
ساعت حدود ده صبح بود که ما وارد خانه محل زندگی بتهوون شدیم. من کمی دچار دست پاچگی شده بودم، اما چرنی مرا دلداری می داد و تشویق به آرامش می کرد. بتهوون پشت میز کارش در کنار پنجره نشسته بود و برای چند دقیقه به ما دو نفر با حالت عجیبی نگاه کرد. سپس خیلی سریع دو کلمه به چرنی گفت که من متوجه نشدم، اما بعد از آن چرنی فوری به من اشاره کرد که باید پشت پیانو بروم.
 
اولین قطعه ای که زدم از یکی از شاگردان و موسیقیدانان مورد علاقه بتهوون یعنی فردیناند رایس (Ferdinand Ries) بود. پس از اتمام آن بتهوون از من پرسید : آیا می توانم یک فوگ (Fugue) از باخ بزنم. من هم با جرات تمام، فوگ باخ در دو مینور (C Minor) را انتخاب کردم. پس از اجرای این قطعه، بتهوون به من گفت: 

«آیا می توانی این قطعه را در گام دیگری اجرا کنی؟«

من از عهده این کار بر آمدم و پس از اجرای آخرین میزان، متوجه صورت قرمز و بر افروخته و نیز چشمان متحیر بتهوون شدم که به نزدیک من آمده بود. از ترس در حال مرگ بودم که ناگهان لبخندی در صورت جدی او ظاهر شد.
او مرا بغل کرد و چند باری با مهربانی دستانش را بر سر من کشاند و زیر لب اینگونه گفت :
»
بله او یک شیطان کوچک است».
پس از آن جرات من گل کرد و با گستاخی از بتهوون پرسیدم : «آیا اجازه می دهید یکی از کارهای شما را بنوازم؟«

بتهوون با لبخندی که برلب داشت، سر خود را تکان داد و من اولین موومان از کنسرتو پیانو بتهوون در دو ماژور (C Major) را اجرا کردم. پس از آن بتهوون مرا بغل کرد و پیشانی مرا بوسید و گفت«ادامه بده، تو یکی از خوشبخت ترین ها هستی! سرنوشت تو اینگونه خواهد بود که برای مردم شور و هیجان به ارمغان بیاوری و این بزرگترین سعادتی است که یک نفر می تواند به آن دست پیدا کند.» 
 

بتهوون,موسیقی,موسیقیدان,مجموعه آثار بتهوون,مرگ بتهوون 91/02/03 11:59 PM
ofogherah 496 12600 /post-496.aspx جیمزوات وماشین بخار 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

جیمزوات وماشین بخار


                                     

جیمز وات مخترع اسکاتلندی که اغلب از او به عنوان مخترع ماشین بخار زیاد یاد می‌شود چهره اصلی انقلاب صنعتی است.

وات در واقع اولین سازنده ماشین بخاری نیست. «هرو او آلکساندریا» در قرن اول میلادی ابزارهای مشابهی را توصیف کرده بود. در سال 1698 «توماس ساوری» ماشین مشابهی را به ثبت رساند که برای تلمبه کردن آب از آن استفاده می‌شد و در 1712 «توماس نیوکومن» نوع پیشرفته‌تری از آن را به ثبت رساند. با وجود این ماشین ساخته شده توسط نیوکومن کارایی بسیار کمی داشت و آن را فقط برای خارج کردن آب از معادن زغال سنگ به کار می‌گرفتند.

وات با اینکه فقط یک دوره کارآموزی یکساله را در زمینه ابزارسازی گذرانده بود ولی از استعداد ابداع و نوآوری فراوان برخوردار بود. وی در سال 1764 هنگامی که مشغول تعمیر یک مدل از ماشین‌های نیوکومن بود به ماشین بخار علاقمند شد. وات اصلاحاتی آنچنان مهم و ارزنده در ماشین اختراعی نیوکومن به عمل آورد که می‌توان او را مخترع اولین ماشین بخار دانست.

اولین تغییر مهم وات که در سال 1769 به ثبت رساند اضافه کردن یک محفظه جداگانه تراکم بخار بود. او همچنین با عایق‌بندی سیلندر بخار را مجزا کرد و در سال 1782 ماشین دوطرفه را اختراع نمود. تمام اینها همراه با چند فقره تغییرات و اصلاحات کوچک‌تر به کارایی بیشتر ماشین‌های بخار منتج شد. این ازدیاد کارایی عملاً به معنای تفاوت بین یک ابزار ماهرانه ولی نه چندان قابل استفاده با وسیله‌ای با توان صنعتی فراوان بود.

وات در سال 1781 با اختراع یک سری چرخ‌دنده حرکت تناوبی موتور را به حرکت دورانی تبدیل کرد. با استفاده از این ابزار بر موارد استفاده از موتور بخار به شکل چشمگیری افزوده شد. علاوه بر انجام اصلاحات و تغییرات گوناگون وات در سال 1788 پروانه تنظیم دو موتور، وسیله‌ای که امکان کنترل اتوماتیک سرعت موتور را فراهم آورد، فشارسنج (1789) شمارشگر (کنتور) نشانگر و شیر فشارشکن را اختراع کرد.
وات که خود فاقد استعداد لازم در کارهای تجاری بود، در سال 1775 به اتفاق «ماتیو بولتون» که مهندی چیره‌دست و معامله‌گری توانا بود شرکتی تأسیس کرد، طی 25 سال بعد شرکت وات – بولتون تعداد زیادی موتورهای بخاری تولید و به بازار عرضه کرد که در نتیجه ثروت سرشاری نصیب آن دو گردید.

در باب اهمیت ماشین بخار مبالغه و گزافه‌گویی نمی‌شود. درست است که بسیاری از اختراعات دیگر در انقلاب صنعتی نقش داشته‌اند. در معدن و متالوژی و در بسیاری از ماشین‌آلات صنعتی پیشرفتهای فراوانی پدید آمد. معدودی از اختراعات مانند دستگاه نساجی (جان‌کی، 1733) و ماشین نخ‌ریسی (جیمز هارگریوز، 1764) قبل از کارهای وات عرضه شدند. مخترعین دیگر اختراعات و پیشرفتهایی هر چند کوچک پدید آوردند ولی هیچ‌یک از آنها به تنهایی نمی‌توانستند برای انقلاب صنعتی حیاتی باشند. تمامی آنها با موتور بخار که نقشی کاملاً تعیین‌کننده داشت و بدون آن انقلاب صنعتی به کلی چیز دیگری بود، تفاوت عمده‌ای داشتند. قبل از آن اگر چه از نیروی آب و باد برای به گردش درآوردن چرخ آسیاب‌ها استفاده می‌شود ولی منبع اصلی نیرو همواره عضلات انسان بود. استفاده از این عامل ظرفیت تولید صنعتی را به کلی محدود می‌کرد. با اختراع ماشین بخار این محدودیت بر طرف شد. پس از آن انرژی بسیار زیادی برای تولید در دسترس بود و مرتباً نیز به میزان آن افزوده می‌شد. تحریم نفتی سال 1973 یک اخطار جدی بود که چگونه کمبود انرژی می‌تواند به سیستم صنعتی ضربه وارد کند. این تجربه تا حدی بیانگر اهمیت انقلاب صنعتی ناشی از اختراعات وات می‌باشد.

ماشین بخار صرف نظر از تأمین منبع انرژی برای کارخانه‌ها، موارد استفاده مهم دیگری نیز داشت. در سال 1783 «مارکیز دو جفروی» موفق شد ماشین بخار را برای به حرکت درآوردن یک قایق به کار گیرد. در سال 1804 «ریچارد ترویتیک» اولین لوکومتیو بخار را ساخت. اگر چه هیچ یک این مدل‌های اولیه از لحاظ تجاری با توفیق همراه نبود اما در خلال چند دهه کشتی بخار و راه‌آهن، حمل و نقل دریایی و زمینی را دستخوش تحولی بنیادین کرد.

انقلاب صنعتی با انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه هم‌زمان بود. امروز می‌توانیم دریابیم که تأثیر انقلاب صنعتی در زندگی روزانه بشر به مراتب عظیم‌تر از هر یک از آن دو انقلاب سیاسی بوده است هر چند این نکته هنگام بروز آن انقلابات آنچنان بدیهی و مسلم نبود. به همین دلیل جیمز وات را باید یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های تاریخ دانست.

جیمزوات وماشین بخار,جیمز وات,ماشین بخار,دانشمندان,مخترع 91/01/25 2:51 PM
ofogherah 492 12600 /post-492.aspx جمشیدآموزگار 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

جمشیدآموزگار

 جمشيد آموزگار از جمله سياستمداراني است كه هم خود او و هم پدرش اكثر سالهاي عمر را در خدمت رژيم پهلوي سپري كرده‌اند. آموزگار در چهارم تير 1302ش در تهران متولد شد. پدرش حبيب الله خان كه از قضات وزارت عدليه رضاخان بود، هم در دوران سلطنت رضاخان و هم در دوره محمدرضا پهلوي عهده‌دار مسئوليت‌هاي مهمي بود؛ در مجلس مؤسسان عضويت داشت و در دوره‌هاي دوم و سوم مجلس سنا از اعضاي آن بود. مدتي هم در كابينه حسين علاء وزير فرهنگ بود. 
جمشيد آموزگار دوران ابتدايي و متوسطه را در تهران گذراند. تحصيلات دانشگاهي جمشيد آموزگار با جنگ دوم جهاني همزمان شد و او تحصيلات خود را در تهران رها كرد و راهي امريكا شد و در رشته مهندسي راه و ساختمان در دانشگاه «كرنل‌» Cornnell ادامه تحصيل داد. پس از اخذ كارشناسي مهندسي، فوق ليسانس خود را در رشته هيدروليك از دانشگاه واشنگتن دريافت كرد و با ادامه تحصيل در همين رشته دكتري گرفت. 
جمشيد آموزگار در 1328 ش. و در سن 26 سالگي به استخدام سازمان ملل درآمد و در زمينه مهندسي سدسازي‌، راهسازي‌، آبياري و بهداشت‌، با اين سازمان همكاري كرد. 
وي در اواخر اقامت خود در امريكا همسري يهودي آلماني‌تبار به نام «اولريش» برگزيد. آموزگار در 1330 به ايران بازگشت و در 1332 به استخدام وزارت بهداشت درآمد و معاون آن وزارتخانه در امور مهندسي بهداشت شد. در اين سالها حضور حبيب الله آموزگار در مجلس سناي دوم و سوم‌، نقش مؤثري در ارتقاء شغلي پسرش داشت‌. وي با اعمال نفوذ پدرش، توانست به منوچهر اقبال ـ نخست وزير وقت ـ نزديك شود و مدارج سياسي را به سرعت طي كند. او در 1335 با گشايش كنفرانس بغداد، به عنوان عضو كميته اقتصادي در آن حضور يافت و به رياست يكي از كميته‌هاي تخصصي آن انتخاب شد. 
آموزگار در 9 شهريور 1337 در كابينه ترميمي اقبال وزير كار شد. در دوره وي نخستين قانون كار ايران از تصويب مجلسين گذشت. وي سپس در 9 آبان 1338 جاي خود را به حسنعلي منصور داد و خود وزير كشاورزي شد. 
از شهريور 1339 كه دولت منوچهر اقبال بركنار شد تا آخر تيرماه 1341 دولتهايي به رياست شريف امامي‌، علي اميني و اسدالله علم اداره امور كشور را به عهده داشتند. در اين دولت‌ها، آموزگار نقش مهمي نداشت و هيچ سمت رسمي به وي واگذار نشد. در اين دوره كشور درگير مسائل عمده‌اي همچون نحوه اجراي لوايح شاه «انقلاب سفيد» شد كه از حمايت آشكار غرب برخوردار بود. يكي از بازتاب‌هاي اجتماعي ومذهبي آن در كشور، مخالفت بسياري از علما به رهبري امام خميني(ره) بود كه منجر به حوادثي همچون 15 خرداد 1342 گرديد. 
با انتصاب حسنعلي منصور به مقام نخست وزيري‌، در هفدهم اسفند 1342، دوره فترت آموزگار از تصدي مقام‌هاي وزارت به پايان رسيد و دوره طولاني و مستمر حضور وي در دولت تا پايان عمر حكومت پهلوي آغاز شد. 

                                                         

حسنعلي منصور كه از 1338 و 1339، گروهي از نخبگان جوان تحصيلكرده در غرب را پيرامون خود جمع كرده بود و نام «گروه مترقي‌» بر خود نهاده بودند، توانست اين نيروها را در آغاز دهه 40 ش. همگام با سياست‌هاي دربار، تحت عنوان «حزب ايران نوين‌» سازماندهي و وارد جناح سياسي كشور نمايد. 
پس از ترور منصور در اول بهمن 1343، اميرعباس هويدا دوست نزديك منصور و همنشين شاه‌، به قدرت رسيد. آموزگار در كابينه هويدا، ابتدا در پست وزارت بهداري ابقا شد و سپس براي مدت طولاني وزير دارايي كابينه هويدا بود، در اين دوره هم آموزگار مانند گذشته از پشتيباني اقبال برخوردار بود. توصيه دكتر منوچهر اقبال مديرعامل شركت ملي نفت ايران به مجلسيان در حمايت از وزير دارايي در پشتيباني اكثريت نمايندگان از وزير دارايي بي‌تأثير نبوده است‌. 
اما آموزگار در وزارت دارايي با مشكلات عديده‌اي مواجه بود و مدارك موجود نشان مي‌دهد كه گروه عمده كارشناسان و مديران ارشد وزارت دارايي نسبت به اقدامات آموزگار در آن وزارتخانه اظهار نارضايتي مي‌كردند و رشته تخصصي آموزگار را كه هيدروليك و بهداشت آب بود، براي اداره يك وزارتخانه مالي‌، مناسب نمي‌دانستند. شكوائيه‌ها و اعلاميه‌هايي از طرف كارمندان آن وزارتخانه در اين دوران انتشار يافت كه حاكي از سوءمديريت‌، ارتشاء و سوءاستفاده در ادارات تابعه وزارتخانه از جمله اداره وصول وتشخيص مالياتي بود. تبعيض و توصيه‌هاي غيرقانوني براي معافيت مالياتي افراد خاص‌، خروج 17ميليون دلار از پول كشور و واريز كردن به حساب شخصي خود در بانك سوئيس در 1348ش.، انتصاب منسوبين خود به مشاغل مهم از جمله سرتيپ آزموده ـ دايي‌اش ـ به مقام رياست كل گمركات كشور و تعيين برادرش ـ جهانگير آموزگار ـ به عنوان رئيس هيئت اقتصادي ايران در امريكا و اظهار ناتواني در برخورد قاطع با نقش هزار فاميل در وزارتخانه و موارد ديگر، نكات مورد توجه زندگي آموزگار است. با اين همه واگذاري مسئوليت محاسبات محرمانه سازمان برنامه و بودجه و چند وزارتخانه بدون اطلاع سرپرست سازمان برنامه و بودجه به آموزگار و همچنين انتخاب وي به عنوان مشاور نفتي از جانب شاه، قدم‌هاي مهمي براي پذيرش مسئوليت‌هاي آتي بود. واگذاري چنين مسئوليت‌هاي مهم‌، رسمي يا غيررسمي به آموزگار، وي را به تدريج به منظومه محدود قدرت نزديك كرد. 
در 1346ش‌. آموزگار در مقام يك كارشناس اقتصادي ايران به مجمع سالانه بانك جهاني و صندوق بين المللي پول راه يافت و در همانجا به رياست مجمع سالانه بانك مذكور انتخاب شد. اما مسئوليت مهمي كه موجب شهرت بين‌المللي آموزگار شد، رياست هيأت نمايندگي ايران در اجلاسيه‌هاي اوپك بود. اين سمت در واقع از زمان ورود وي به جمع مشاوران شاه آغاز گرديد. با تأسيس سازمان كشورهاي صادر كننده نفت (اوپك‌) در آغاز دهه چهل‌، براي تعيين قيمت و حجم توليد نفت توسط يازده كشور نفت خيز دنيا، آموزگار هم درجمع كساني قرار گرفت كه طرف مشاورت با شاه قرار مي‌گرفتند. 
محمدرضا پهلوي‌، تصميم‌گيري درباره نفت‌، امور خارجه و دفاع را در شخص خود متمركز كرده بود و براي هريك از اين زمينه‌ها، مشاوراني در اختيار داشت‌. 
در 1350ش. آموزگار با حفظ سمت (وزارت دارايي‌) رياست هيأت نمايندگي ايران را براي شركت در دومين اجلاسيه اوپك از جانب شاه برعهده داشت‌. در اين اجلاسيه كه آموزگار به رياست آن انتخاب شده بود قيمت نفت با چند برابر افزايش به تصويب اجلاسيه رسيد. اين افزايش كه با رياست آموزگار همزمان شده بود به عنوان پيروزي سران اوپك از جمله شخص آموزگار تلقي شد، و اين براي اولين بار بود كه در شرايط خاص بين المللي‌، كشورهاي صادركننده نفت قادر شدند درباره نرخ نفت تصميم بگيرند. 
از اين پس آموزگار با حفظ سمت به عنوان رياست هيئت ايراني در اجلاسيه‌هاي سران اوپك شركت مي‌كرد. اين دوران با افزايش تقاضاي روزافزون غرب براي نفت و در نتيجه موفقيت اوپك در تعيين قيمت بر مبناي تقاضاي نفت همزمان بود كه بي تأثير از بحران‌هاي سياسي و نظامي بين‌المللي نبوده است‌. اين وضع شهرت فراواني براي آموزگار به همراه داشت‌. حادثه گروگانگيري در اجلاسيه اوپك در وين، ـ 1355 ش. ـ كه توسط «كارلوس‌» صورت گرفت‌، از رويدادهاي همين دوره است‌. 
تصدي آموزگار در مقام وزارت كشور گامي ديگر از زندگي سياسي وي محسوب مي‌شود. در هفتم ارديبهشت 1353 اميرعباس هويدا، نخست وزير، در ترميم كابينه يازده وزير جديد معرفي كرد. در اين تغيير جمشيد آموزگار به وزارت كشور و سرپرستي سازمان امور استخدامي منصوب شد. 
پس از تأسيس حزب رستاخير در 1354ش.، آموزگار در سمت وزير كشور وبعد در مقام مشاور اجرايي نخست وزير مراتب حزبي را به سرعت طي كرد. در چهارم بهمن 1354 مسئول هماهنگي خدمات شهري در حزب شد وبالاخره در ششم آبان 1355، بعد از هويدا به عنوان دومين دبيركل «حزب رستاخيز ايران‌» و مشاور نخست وزير به كنگره حزب معرفي گرديد. 
در تير 1356، شاه كه با نارضايتي روزافزون عمومي و مشكلات فراوان اقتصادي مواجه بود، اميرعباس هويدا را از سمت نخست وزيري بركنار و پست وزارت دربار رابه وي داد و آموزگار را به جاي وي نشاند. در واقع شاه برآن بود كه با طرح وعده «گسترش فضاي باز سياسي از طريق وارد كردن اعضاي جديد و جوان كابينه‌» درصدد جلب نظر مخالفان برآيد و درهمين خصوص دولت آموزگار را سكوي پرش به دوره «آزادي‌، پيشرفت و دمكراسي‌» اعلام كرد. 
در عرصه بين‌المللي‌، با پيروزي كارتر در انتخابات رياست جمهوري امريكا در 12 آبان 1355، حمايت نامحدود خارجي از بعضي سياست‌هاي رژيم كاهش چشمگيري يافت‌. دولت هويدا ديگر مورد حمايت دمكراتها نبود. به علاوه شاه براي پيروزي جمهوريخواهان هزينه فراواني كرده بود و اين امر وي را بيشتر در مقابل انتقادات دمكراتهاي امريكا قرار داد. 
آموزگار در شرايطي به نخست وزيري رسيد كه جامعه ايران در آستانه انقلاب اسلامي قرار داشت‌. با آشكار شدن ناتواني دولت در درك و انجام خواسته‌هاي واقعي اقشار مختلف مردم‌، دولت آموزگار از نيمه دوم 1356 با اقدامات گسترده مخالفان در داخل و خارج مواجه شد. اجتماعات مذهبي و دانشگاهي به طور روزافزون دامنه اعتراضات خود را گسترده‌تر كردند، به طوري كه تا پايان سال حوادثي كه محرك مردم براي شركت فعال در اعتراض به دولت بود جنبه عمومي و مردمي يافت و به موازات آن دولت عملاً نشان ‌داد كه چندان پايبند به شعارها و برنامه‌هاي سياسي خود نيست‌. 
افزايش اجتماعات مذهبي با شهادت سيدمصطفي خميني ـ فرزند امام خميني ـ در آبان 1356، به شكل اعتراض شديد به سياست‌هاي سركوبگرانه دولت‌، بروز نمود و تداوم اين اجتماعات در مناسبت‌هايي همچون 16 آذر، در دانشگاه‌هاي كشور و17 دي‌ ماه‌، مخالفت‌ها را عموميت بخشيد. به خصوص چاپ مقاله توهين‌آميز عليه امام خميني‌(ره‌) در روزنامه اطلاعات 17/10/1356 موجبات اعتراض سراسري را در شهرهاي بزرگ فراهم كرد. مردم شهر قم‌، همراه با روحانيت مبارز حوزه علميه قم‌، در اعتراض به مقاله اهانت‌آميز روزنامه اطلاعات دست به راهپيمايي زدند. اين راهپيمايي باهجوم پليس‌، سركوب شد كه در نتيجه عده‌اي مجروح و شهيد شدند. به دنبال آن مراجع تقليد اين اقدام رژيم را محكوم كرده و به خانواده قربانيان و مجروحين تسليت گفتند. 
امام خميني‌(ره‌) نيز پس از شنيدن خبر هجوم مأمورين رژيم به مردم‌، در شهر قم‌، به منظور همدردي باملت مظلوم ايران به مدت يك هفته درس و نماز جماعت خود را تعطيل اعلام كردند. 
اقدام حكومت در مقابله با اعتراضات داخلي ايجاد رعب و وحشت و در صورت لزوم تيراندازي به سوي مردم بود و بدين منوال بسياري از نويسندگان‌، خطبا و رهبران گروه‌هاي سياسي در معرض تهديد جاني قرار گرفتند و يا تهديد به دستگيري و زندان و تبعيد شدند. 
آموزگار در واكنش به اظهار نگراني محافل خارجي‌، در خصوص نفوذ گسترده مذهبي‌ها در ميان مردم‌، ناباورانه قدرت آنها را رو به زوال اعلام كرد. در پي بيانات امام خميني‌(ره‌) به مناسبت چهلم شهداي قم‌، مراسمي به همان مناسبت در 29 بهمن در شهر تبريز برگزار شد و مأمورين مسلح رژيم با حمله به مردم بي دفاع‌، فاجعه‌اي به مراتب هولناكتر از حادثه قم آفريدند. با شكل‌گيري قيام تبريز، در اين شهر حكومت نظامي اعلام شد. از طرفي جمعي از روحانيت مبارز تهران با انتشار بيانيه‌اي از مبارزات مردم تبريز، خصوصاً در بزرگداشت چهلم شهداي قم تجليل كردند و خواستار ادامه مبارزه تا پيروزي شدند. از ابتكارات شخص آموزگار در مقابله با راهپيمايي مردم تبريز، اجير كردن «چماقداران‌» براي سركوبي تظاهرات خياباني بود. او قيام مردم تبريز را برانگيخته دست بيگانگان شمرد و تظاهركنندگان را از اهالي تبريز ندانست‌. پس از آن شاه نيز حوادث تبريز را اتحاد نامقدس بين كمونيست و اشخاص مرتجع اعلام كرد. آموزگار پس از بروز آرامش نسبي در خرداد و تيرماه 1357 در مصاحبه با روزنامه السياسه با اطمينان بيان كرد: «آشوب‌هايي كه در ايران روي داد، براي هميشه به پايان رسيده است‌.» و بدين طريق منكر وجود مشكلات اساسي در رژيم و مخالفت جدي مردم با برنامه‌ها و سياست‌هاي رژيم سلطنتي شد. 
در هشتم و نهم فروردين 1357 و بانزديك شدن چهلم شهداي تبريز، جوشش مخصوصي در مردم ايران به چشم مي‌خورد. مردم مسلمان در شهرهاي تهران‌، اصفهان‌، آبادان‌، آباده‌، قزوين‌، كاشان‌، بابل‌، تبريز، شيراز و برخي شهرستانها به مناسبت چهلم شهداي تبريز دست به تظاهرات زدند. تظاهرات يزد به خاك و خون كشيده شد و شهر جهرم نيز شاهد حوادثي مانند يزد بود. چند روز بعد، حركت سراسر مردم كشور در چهلم شهداي تبريز، در مطبوعات انعكاس وسيعي داشت‌. چندي نگذشت كه موج عظيمي از مخالفت‌هاي مردم سراسر شهرهاي ايران را فرا گرفت‌. در 25 مرداد 1357 در شهرهاي اصفهان‌، نجف‌آباد، شهرضا، همايون‌شهر، اعتراضات عليه دولت به اوج رسيد و در همين ايام حكومت نظامي در اين شهرها اعلام شد. از اين پس مردم علناً خواهان سقوط شاه و تغيير رژيم و ايجاد حكومت اسلامي شدند. يك هفته بعد از فاجعه سينماي ركس آبادان (28مرداد 1357) كه منجر به شهادت حدود ۳۷۷نفر از اهالي شهر شد، آموزگار در مقابل اعتراض عمومي در سراسر كشور به علت ناتواني در پاسخگويي به خواسته‌هاي مردم و عجز در مقابل خواسته‌هاي شاه در سركوبي مردم و مهار بحران‌، از قدرت ساقط شد و از مقام نخست وزيري و دبيركلي حزب رستاخيز استعفا داد. هفت روز پس از استعفاي آموزگار، حزب رستاخيز متلاشي و مدتي بعد منحل گرديد. به دنبال آن آزادي احزاب‌، اعلام شد و استعفاي آموزگار مورد پذيرش شاه قرار گرفت‌. 
باقبول استعفاي آموزگار كه شاه بعدها آن را يك خطاي سياسي اعلام كرد، شريف امامي در چهارم شهريور 1357، به نخست وزيري رسيد. شعار «دولت آشتي ملي‌» شريف امامي با واقعه 17 شهريور 1357، به زودي رنگ باخت و اين براي بسياري از طرفداران و زمامداران رژيم محمدرضا پهلوي زنگ پاياني در حيات رژيم بود. 
پس از آن واقعه آموزگار، عملاً از منظومه قدرت دربار خود را خارج نمود و از شاه به عنوان مركز قدرت كمي فاصله گرفت‌. مخالفت انقلابيون دراين زمان حاكي از آن است كه آموزگار رابه خاطر رفتار كاملاً متضاد با آنچه درباره گسترش فضاي سياسي كشور وعده داده بود، خائن به آرمان‌هاي مردم اعلام و تقاضاي محاكمه وي را كردند. پس از اين كه دولت ازهاري براي مهار انقلاب‌، تصميم به دستگيري و حبس تعدادي از دست اندركاران دولت‌هاي گذشته گرفت‌، آموزگار بااجازه شاه و دريافت گذرنامه سياسي به بهانه بيماري همسرش از كشور خارج شد و با آنكه داراي گذرنامه آمريكايي بود و تابعيت مضاعف (ايراني ـ آمريكايي) داشت، در هنگام خروج از ايران از سفارت امريكا در ايران‌، تقاضاي ويزاي قانوني در امريكا نمود. در اوايل آذر ‌1357 نام آموزگار در فهرست 144 نفري منتشره از سوي كاركنان بانك مركزي بود كه از كشور ارز خارج كرده بودند. 
با پيروزي انقلاب اسلامي‌، نام جمشيد آموزگار در فهرست اسامي ممنوع الخروج‌ها از كشور منتشر شد كه از 1341 در كشور مسئوليت عالي رتبه داشتند. به دنبال آن اموال وي طبق حكم غيابي دادستاني انقلاب در فروردين 1358 به نفع بنياد مستضعفان مصادره شد. 
آموزگار پس از ترك ايران ابتدا به ايالت فلوريداي امريكا رفت‌، سپس در ايالت ميامي نزد پدر زن يهودي خود مقيم شد و به همراه جهانگير آموزگار كه مدتي مسئوليت رياست هيئت نمايندگي اقتصادي ايران در امريكا را به عهده داشت‌، شركت ساختماني تأسيس كرد. 
در سالهاي نخستين اقامت آموزگار در امريكا، وي با باشگاه «پان امپريال‌» همكاري داشت‌، ارتشبد اويسي و اردشير زاهدي از گردانندگان ديگر اين كلوپ بودند. هدف اين باشگاه تلاش براي اتحاد ايرانيان مقيم امريكا و اروپا و اجراي طرح مبارزه با جمهوري اسلامي ايران بود. سرمايه اين كلوپ از محل اجاره ساختمان بزرگ بنياد پهلوي در نيويورك كه از طرف شاه در اختيار هوشنگ رام‌، مديرعامل فراري بانك عمران گذاشته شده بود، تأمين مي‌شد. جمشيد آموزگار، هوشنگ انصاري‌، جهانگير آموزگار، فريدون هويدا كه به ياران اربعه مشهور بودند مديريت و پيگيري امور فرهنگي اين مجموعه را در دست داشتند. بيان نظرات و بازگويي حوادث سياسي‌، اقتصادي گذشته كشور در مطبوعات فارسي زبان خارج از كشور به همراه محمد باهري‌، هوشنگ نهاوندي‌، داريوش همايون و عبدالمجيد مجيدي از ديگر اقدامات آموزگار و هم مسلكانش عليه جمهوري اسلامي ايران در غرب بود.

جمشیدآموزگار,نخست وزیر,پهلوی,شاه,آموزگار 91/01/24 3:24 PM
ofogherah 476 12600 /post-476.aspx مادام کوری 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

                        مادام کوری

                

سرگذشت ((مادام کوری)) دانشمند نام آور لهستانی که به قلم دخترش ایکوری نگارش یافته است.تار و پود زندگی این زن که دو بار جایزه ی معروف نوبل گرفته است امید و کوشش بود
او که در آغاز جوانی در دهکده ای دور افتاده معلمی می کرد توانست در پرتو تلاش شبانه روزی به بزرگترین مقام علمی جهان آید.

مادام کوری به یاری همسر خویش پی یر کوری به کشف رادیو م توفیق یافت و برای کشورش افتخاری بزرگ کسب کرد. ولی هیچگاه شهرت و افتخار او را فریفته نساخت و با وجود پایه ی بلند علمی در خانه زنی کد بانو و مادری مهربان بود تا آنجا که انیشتین درباره ی او می گوید: نام آور ترین فردی است که نام و آوازه او را فریب نداد و مغرور نکرد.

ساعت درس تاریخ بود و شاگردان مدرسه مادموازل (سیکورسکا ) که از بانوان جوان تشکیل می شدند به سوالهای معلم جواب می دادند . مانیای ده ساله موهای قشنگ پر چینش را که همیشه در هم ریخته بود. پشت گوشهای ناز کش گره زده و نزدیک دریچه ی بزرگی در ردیف سوم کلاس قرار داشت.
با وجود این به مانیا با نگاه آمیخته به مهر و محبت می نگریست زیرا نمی توانست فراموش کند که به این شاگرد ممتاز افتخار میکند. مانیا دو سال از هم کلاسهایش کوچکتر بود ولی هیچ چیز برایش مشکل نبود و تقریبا در تمام مواد بر دیگران برتری داشت. امتحان تمام شد.بازرس از جا برخاست و با مدیر مدرسه که در پشت سر او قرار داشت به اتاق دیگر رفتند. توسیا سرش را بلند کرد و ده مانیا گفت : بیا اینجا دختر کوچکم ... .و بعد بدون  آن که کلمه ای به زبان بیاورد. پیشانی مانیا را بوسید.
دانش آموزان در غیاب بازرس نفس تازه میکردند . یاد بدبختیهایی که از چهار سال پیش پشت سرهم به سر هم به خانواده روآور شده بود. چون رویایی وحشت از برابر چشمانش می گذشت. ابتدا مادرش برای معالجه به اتفاق زوزیا به ( نیس ) رفت.به مانیا گفته بودند که مادرش پس از بازگشت کاملا تندرست خواهد بود.اما وقتی که مادرش از سفر یک ساله مراجعت کرد مانیا به زحمت توانست زن سالخورده ای را که هدف تیر تقدیر شده بود بشناسد.
برای مانیا کوچک هیچ وقت این طور اشکالات پیش نمی آمد او دختر روشنی بود حافظه ای قوی داشت به طوری که برای حفظ کردن شعر کافی بود که دوبار آن را بخواند و بعد بدون غلط آن را بازگو کند.
همیشه وظیفه اش را پیش از دیگران انجام می داد و بعد به همکلاسان عقب مانده اش  کمک می کرد و یا به خواندن کتابهایی که خودش انتخاب کرده بود می پرداخت. موقع خواندن غرق در مطالعه بود و دوستان و خانواده اش با تعجب می دیدند که رقصهای هلا و برو نیا که گرداگرد او می چرخیدند توجهی نمی کند و حتی صدای موحش خواهرانش هم حواس او را از خواندن منحرف نمی نمود.
شاید این دقایق از بهترین لحظاتی بود که او در طفولیت داشت. مانیا درس می خواند و جاسوس های تذار بازدید ترسناک بازرس صورت محزون پدرش و سر و صدای مداوم محیط خانه را فراموش کرده بود.
مادرش هم که مرگ را در چشم اندازی نزدیک و وحشت زا می دید امور را طوری ترتیب می داد که خانواده او حداقل را ببرند. بیمار روز نهم کشیش را طلبید تا در حضور از این که شوهر محبوب و چهار فرزندش را تنها می گذارد بیان کند او برای فرزندانش مخصوصا مانیای 10 ساله نگران بود می کوشد تا اضطراب صورتش پیش فرزندانش نمایان نباشد و در واقع آخرین ساعت زندگی به چهره ی او صفایی ملکوتی بخشیده بود. شوهرش پسرش و دخترانش در کنار تخت مواظب او بودند او تمام نیروی حیاتش را به کاربرد و برای آخرین بار رو به هر یک از آنها کرد و گفت : شما را دوست دارم . مانیا غم زده و سرگردان به این اتاق می رفت او نمی توانست ببیند که برو نیا اتاق مادرش را اشغال کرده است از آن پس هر روز یک نفر برای سرپرستی خانه استخدام شد که به خدمتکاران دستور می داد.
پدرش تمام وقت آزاد خود را برای تربیت فرزندانش صرف می کرد اما هیچ گاه نتوانست مانند یک زن از آنها نگهداری کند در این روزهای تنگ مانیا با ستم های زندگی آشنا شد.
مانیا در ده سالگی با دریافت مدال تحصیلات خود را به پایان رسانید . مانیا برای آخرین بار در برابر سرپرست فرهنگی لهستانی سر فرو آورد . مانیا دوران تحصیل را با موفقیت کامل گذرانده بود. بنابراین پدرش می خواست او را برای یک سال به ییلاق بفرستد.
مانیا احساس می کرد که خیلی جوان تر و خوشحال تر از گذشته شده است حتی جوان تر از دوران کودکی ! اگر چه میل به استراحت به او فرصت این را نمی داد تا خوشبختی خود را شرح دهد اما گاهی به کازیا نامه می نوشت. قرار بود مانیا زمستان را در خانواده ی عموی دیگرش که منزلش تا این محل چندان دور نبود بگذراند. به این ترتیب مانیا در بین رفقای جدیدش اوقات خوش تری در پیش داشت. در ژوئیه 1884 مانیا تازه به خانه اش در ورشو باز گشته بود.
 
 مانیا کشور فرانسه را برای تحصیل از هر جای دیگری بیشتر دوست می داشت. در فرانسه به آزادی احساسات و کلیه عقاید افراد احترام می گذاشتند.مانیا با خود می گفت : آیا آن روز می آید که من برای مسافرت به پاریس بلیط قطار بگیرم ؟ آیا این شادی بزرگ روزی به من روی آور می شود ؟
هر وقت درباره ی وضع خودش می اندیشید می دید آرزوی رفتن به پاریس خیالی محال است. چون پدرش در ورشو به سر می برد و هر دقیقه احتمال آن می رفت که به وجود ش احتیاج پیدا نماید.
هر شب کتابهای فیزیک و جامعه شناسی را که از کتابهای کتابخانه کارخانه گرفته می خواند .از وقتی که خانواده ی زی راضی به ازدواج پسرشان با ماری نشدند ماری خیال عشق و ازدواج را از سر خود بیرون کرد خاطره ی تلخ این عشق ماری را سر سخت کرد و از آن پس به زندگانی مستقل خود پرداخت.
پی یر فقط یک فیزیک دان نبود بلکه نویسنده ی بزرگی هم بود و عقاید ش را با ابتکار قدرت و لطف مخصوص بیان می کرد و دارای احساسات و تخیلات شاعرانه بود . یکی از افکار دلپسند او اینست که ((انسان باید از زندگانی رویا به وجود آورد و سپس به آن رویا واقعیت بخشد . پس از گذشتن چند ماه دوستی آنها محکم تر شد . پی یر از ماری اطاعت میکرد و به راهنماییش  گوش می داد ماری پی یر را وا داشت که نتیجه ی تجربیات خود را راجع به نیروی مغناطیسی بنویسد. پی یر از ماری تقاضای ازدواج کرد اما جواب موافقت دریافت نکرد.زیرا به نظر ماری ازدواج با یک فرانسوی ترک خانواده و میهن خلاف میهن پرستی و دور از افتخار بود . ماری در امتحان نهایی دانشکده ی ریاضی رتبه ی دوم شده بود . ماری به پی یر قول ازدواج داد . بنابراین نباید تحقیقات موفقیت آمیز پی یر و ماری را که در طول سالهای سخت انجام گرفت به چشم حیرت بنگریم . این دو دانشمند بین سالهای 1899و1904 لااقل یازده مقاله ی آموزنده درباره ی ( رادیو اکتیو ) نگاشتند که هر یک از آن مقالات به تنهایی نماینده کنجکاوی اراده و نبوغ نویسنده بود . در سال دو نفر از دانشمندان آلمانی اظهار داشتند که رادیو م اثر مخصوصی بر روی پوست دارد . پی یر که از هر خطر هراسی نداشت بازوی برهنه ای را در معرض رادیو م قرار داد و در نتیجه سوختگی عمیقی در آن قسمت از بدنش ایجاد شد که جای آن بعد از دو ماه درد می کرد . در درجه ی اول باید گفت که رادیو م فوق العاده مفید تشخیص داده شد. 
پنج شنبه نوزدهم آوریل 1906 روز شومی بود . پی یر که می خواست از طرف پیاده رو به طرف دیگر برود قدم به خیابان گذاشت در این لحظه او عقب یک کالسکه قرار گرفته بود اما ناگهان خود را در سینه ی اسب رمیده ای که به کمک اسب دیگری واگن سنگینی را می کشید یافت . یک لحظه بعد ناگهان پاهای پی یر روی خیابان خیس لغزید و فریادهای وحشت بر خاست . از آن روز ماری کوری  بیوه و تنها شد . او به گذشته با حسرت می نگریست و به آینده امیدی نداشت . آری ماری کوری درست همان کاری را که پی یر از دست داده بود دست گرفت . ماری به این منظور وقت خود را صرف توسعه ی تسهیلات برای کمک به دانشجویان    فقیر و ایجاد بورس های علمی نمود.
موسسه رادیو م ماری اسکلدوسکا کوری در سال 1932 رسما از طرف رئیس جمهور لهستان با حضور ماری و بسیاری اشخاص معروف دیگر در ورشو افتتاح شد . ماری و برونیا با ایجاد موسسه رادیو م  درخشان ترین خدمت خود را به میهن شان انجام دادند.
بالا خره روز چهارم ژوئیه 1934 فرا رسید . صبح با شکوه و جلال خود طلوع می کرد و روشنایی سحر اتاق ماری را فرا گرفت . ولی قلب این موجود شریف دیگر کار نمی کرد . رئیس آسایشگاه در گزارش خود گفت که علت مرگ ماری اثر ممتد و مداوم رادیوم بر روی بدن وی بوده است.
دنیای علم چنین اعلام کرد که : مادام کوری یکی از قربانیان رادیو اکتیو است.
آری ماده ای که او و شوهرش آن را کشف کردند . مادام کوری استاد  دانشگاه سوربن برنده ی جایزه ی نوبل در فیزیک و برنده ی جایزه ی نوبل در شیمی.

 

مادام کوری,شمی,نوبل,جایزه نوبل,کوری 91/01/14 10:8 PM
ofogherah 468 12600 /post-468.aspx شوخی با کلئوپاترا 7=>تاریخ

شوخی با کلئوپاترا

 

کلئوپاتراي هفتم، ملکة مصر، دختر بطليموس هشتم بود: اسم مادرش معلوم نيست چه بوده، اما اين موضوع هيچ اهميتي ندارد؛ چون زني که زن بطليموس هشتم بشود معلوم است چه‌جور زني است. 

  اين بطليموس به بطليموس ني‌زن معروف بود، چون که صبح تا غروب مي‌نشست ني مي‌زد. مصري‌ها او را از مملکت انداختند بيرون، اما او چون خاصيت ارتجاعي داشت فوراً برگشت سرجاي اولش. با همة اين‌ها در سال 51ق.م. زندگاني را بدرود گفت و مملکت مصر را گذاشت براي کلئوپاترا و پسر برادر چهارده سالة او، بطليموس چهاردهم.

  حالا چه‌طور شد که يک‌هو از بطليموس هشتم پريدند به بطليموس چهاردهم، مطلبي است که راستش من خودم هم درست سر در نمي‌آورم. ظاهراً بطليموس‌ها اين‌طوري بودند. علاوه بر اين، بطليموس‌ها در اوايل کار خون يوناني خالص درجه يک توي رگ‌هايشان جاري بود، ولي تا کار به کلئوپاترا و برادرزاده‌اش رسيد، ناچار مقداري خون ناخالص هم وارد خونشان شده بود، حالا از چه راهي من نمي‌دانم، به طوري که در آن موقع خونشان از درجة دو هم چيزي پايين‌تر رفته بود. 

  باري، کلئوپاترا و بطليموس چهاردهم آب‌شان توي يک جو نمي‌رفت، چنان که نبايد هم مي‌رفت، و ظاهراً کلئوپاترا حساب کار دستش بود. چون که در آن موقع فرمانرواي واقعي مصر خواجه‌اي بود به اسم پونتيوس، و کلئوپاترا گويا نتوانست دل‌ او را به دست آورد (گرچه حالا خودمانيم، چطوري مي‌توانست؟) اين بود که اوضاعش قدري ناجور شد و چيزي نمانده بود که همان نصفه تخت و نيم‌تاجش را ول کند و از ترس جانش به سوريه پناهنده شود. در اين موقع کلئوپاترا بيست و يک سال داشت و خيلي هم ناراحت بود، چون که احساس مي‌کرد در زندگي به هيچ‌جا نخواهد رسيد. 

  اما دست برقضا در همين ايام بود که يوليوس قيصر يا ژول سزار خودمان که مي‌گويند بزرگ‌ترين مرد رومي تاريخ بود1، تصميم گرفت سري به مصر بزند، چون که در آن‌جا، چنان که خواهيم ديد، کارهاي خيلي واجبي داشت. اما همين که قيصر وارد مصر شد، کلئوپاترا هم از آن‌طرف آمد تا راجع به مسائل جاري با قيصر وارد مذاکره شود.

  کلئوپاترا ترتيبي داد که او را لاي لحاف گرم و نرمي پيچيدند و به حضور قيصر بردند. وقتي که قيصر لاي لحاف را باز کرد کلئوپاترا از آن تو در آمد و بقية شب را دربارة مسائل جاري في‌مابين دو کشور به مذاکره پرداختند. البته بعضي‌ها عقيده دارند که آن دو گاهي که حوصله‌شان از مسائل جاري في‌مابين دو کشور سر مي‌رفت قدري هم به مسائل غير جاري في‌مابين خودشان مي‌پرداختند، وليکن خود ما در اين خصوص عقيده‌اي ابراز نمي‌کنيم.

  به هر حال، نتيجة مذاکرات اين شد که قيصر کلئوپاترا را دوباره بر تخت نشاند، منتها اين‌بار در کنار بطليموس پانزدهم که يک برادر ديگرش بود، چون که معلوم نيست به چه علت بطليموس چهاردهم دو روز قبل از به تخت نشستن کلئوپاترا و بطليموس پانزدهم با نهايت تاسف توي آب افتاده بود و غرق هم شده بود. يعني البته فقط سرش توي آب افتاده بود و باقي بدنش کنار حوض دراز کشيده بود. اين ابلهانه‌ترين شکل غرق شدن توي حوض است، چون که اگر قرار باشد آدم توي حوض غرق بشود اقلاً بايد تمام قد بپرد توي آب که آب‌تني مضبوطي هم کرده باشد.

  اما از قضا عمر بطليموس پانزدهم هم چندان دراز نبود. يعني راستش نگذاشتند دراز بشود؛ چون که کلئوپاترا مختصر زهري به او خوراند که منجر به فوت او شد. (البته شما کلئوپاترا را به اين مناسبت مورد انتقاد قرار ندهيد؛ چون اصولاً در خانوادة بطالسه رسم بود که هر فردي مي‌‌بايست هر چندتا از ديگر افراد خانواده را که بتواند چيزخور کند.) اما در عوض کلئوپاترا خواهرش آرسينوئه را زهر نداد، بلکه يک شخص ديگر را وادار کرد به او زهر بدهد.

  قيصر پنجاه و چهار سال داشت، کلئوپاترا بيست و يک سال. اما قيصر هنوز خيلي کاربر بود: لاغر و ترکه‌اي و، برخلاف آن‌چه شهرت دارد، ريزه اندام.

  قيصر از اوايل پاييز آن سال تا اوايل پاييز سال بعد در مصر ماند و مرتب دربارة مسائل في‌مابين مذاکره کرد. نتيجة مذاکرات پسر بود و اسمش را سزاريون گذاشت که به معني «قيصرک» است. بدين ترتيب حالا ديگر کلئوپاترا حق داشت خودش را رسماً نامزد قيصر بداند.

  قيصر بدش نمي‌آمد که او را بگيرد، ولي اشکال کارش در اين بود که در شهر خودش يک زن ديگر داشت. از آن‌جا که کارها هيچ‌وقت نبايد جور دربياد هميشه يک جاي کار خراب مي‌شود، عجيب اين‌جاست که در غالب موارد طرف زن دارد.

  يوليوس قيصر هم مثل اسکندر کبير ـکه خيلي مورد ستايش او بودـ عقيده داشت که وجودش جنبة خدايي دارد. البته بدانيد که اين آقايان کافر بودند و خدايشان خداي خيلي مهمي نبود، بنابراين اگر هم وجودشان در آن موقع جنبة خدايي داشته بعداً که خدايان‌شان قلابي از کار در آمدند جنبة خدايي وجودشان هم ناچار خراب شد. در هر حال مقصود اين است که انسان خوب نيست اين‌قدر خودپسند باشد.

  اما پوشيده نماند که قيصر کله‌اش طاس بود و موهاي شقيقه‌هايش هم سفيد سفيد شده بود2. و اما باز پوشيده نماند که قيصر غشي هم بود. 

  از اقدامات ديگر او يکي کتابي بود که دربارة قتل‌عام مردم گول نوشته بود، و ديگر آتش زدن کتاب‌خانة اسکندريه بود. البته قيصر نمي‌خواست کتاب‌خانه را آتش بزند، بلکه چون با جنگ دريايي مصر را شکست داده بود، دستور داد کشتي‌هاي جنگي مصر را در ساحل آتش بزنند، و از آن‌جا جرقه پريد توي کتابخانه و کتاب‌خانه هم آتش گرفت. تقصير از خود دانشمندان اسکندريه بود که بدون رعايت شرايط ايمني کتاب‌خانه را نزديک محل آتش زدن کشتي‌ها ساخته بودند. 

  در سال 44 ميلادي که کلئوپاترا به بازديد رم رفته بود رفقاي نزديک قيصر توطئه کردند و زدند و قيصر را کشتند. کلئوپاترا هم که ديد اين‌طور شد گذاشت و رفت3.

  سه سال بعد کلئوپاترا مارکوس آنتونيوس (يا همان مارک آنتوني خودمان) را ديد که مردي بود چاق و ريشو. خوب. مي‌خواهيد چه‌طور بشود؟ چاقي که عيب نيست. مگر طاسي عيب بود؟ کلئوپاترا و آنتونيوس بلافاصه هم‌ديگر را پيدا کردند و تصميم گرفتند که به کمک هم آسيا را تسخير کنند، يا شايد هم آسياب را؛ چون که براي تسخير آسيا مي‌بايست از خواب‌گاه بيرون بيايند و چندين فرسخ راه بروند. و به علاوه آسيا همين جور منتظر نايستاده بود که آن‌ها بيايند تسخيرش کنند. معلوم بود که تقصير از کلئوپاترا است، چون که وقتي کلئوپاترا با قيصر هم بود باز دو نفري همين خيال را داشتند. عجب زني بود، نمي‌گذاشت مردها با خيال راحت کارشان را بکنند.

  رابطة کلئوپاترا و آنتونيوس در حقيقت يک قرارداد پاياپاي بود، به اين معني که کلئوپاترا براي حفظ تاج و تختش احتياج به يک حامي گردن کلفت داشت و آنتونيوس هم احتياج مبرمي به سکة طلا داشت. اما مردم بدزبان اين واقعيات را ناديده گرفتند و پشت سر آن‌ها شروع کردند به بدگويي و همين‌طور بد گفتند و هنوز هم که هنوز است دارند بد مي‌گويند. تا به امروز درست دو هزار سال است. حتي وقتي کلئوپاترا براي آنتونيوس يک پسر و دختر دوقلو هم زاييد باز هم مردم دست برنداشتند.

  اسم دوقلوها را اسکندر هليوس و کلئوپاتراسلن گذاشتند. من حتي اسم بچه‌ها را ذکر کردم که يک وقت خيال نکيند دارم از خودم در مي‌آورم. البته کلئوپاترا و آنتونيوس مخفيانه با هم ازدواج کرده بودند، و در اين وقت دوقلوها فقط چهارسال داشتند. بنابراين پيداست که هم‌ديگر را مي‌خواستند. آنتونيوس گرچه مانند قيصر جنبة خدايي نداشت، ولي خوب هرچه بود براي کلئوپاترا مونس بسيار خوبي به شمار مي‌رفت. 

  هيچ وقت هيچ‌کس نمي‌توانست پيش‌بيني کند که اين آدم يک لحظه بعد چه کاري خواهد کرد. البته اين تعجبي ندارد، چون کار ديگر آدم‌ها را هم نمي‌شود پيش‌بيني کرد و هرکس هم بگويد من مي‌کنم بي‌خود مي‌گويد. اما در مورد آنتونيوس قضيه به اين شکل بود که خودش هم نمي‌توانست؛ يا به عبارت ديگر اگر هم پيش‌بيني مي‌کرد به احتمال قوي پيش‌بيني‌اش غلط در مي‌آمد. به هر حال، چون آنتونيوس و کلئوپاترا ذوق‌شان با هم جور بود هم‌د‌يگر را خوب درک مي‌کردند. مثلاً بعضي شب‌ها که حوصله‌شان سر مي‌رفت لباس گدايي مي‌پوشيدند (چون گمان مي‌کنم گدايي در آن زمان اونيفورم مخصوصي داشته است) و تو کوچه‌ها ولو مي‌شدند. در خانه‌ها را مي‌کوبيدند و در مي‌رفتند و پنجره‌ها را با قلبه سنگ مي‌شکستند و غش غش مي‌خنديدند. خلاصه پيدا بود از هم‌ديگر خوششان مي‌آيد؛ چون اشخاصي که از هم‌ديگر خوششان مي‌آيد خيال مي‌کنند ديگران هم از آن‌ها خوششان مي‌آيد و خيلي لوس و بي‌مزه مي‌شوند.

  کمي بعد از دوقلوها آنتونيوس ناچار شد براي کار واجبي به مسافرت برود. اين کار واجب عبارت بود از شکست مختصري که مي‌بايست در جنگ بخورد و برگردد.

  اين سفر سه سال طول کشيد، و درست در همين موقع بود که فول ويا، زن آنتونيوس، جهان را بدرود گفت4. ولي آنتونيوس به جاي آن‌که اين فرصت را براي ازدواج با مادر دوقلوها غنيمت بشمرد، از آن‌جايي که پيش‌بيني‌اش هميشه غلط درمي‌آمد رفت اوکتاويا را گرفت که خواهر ناتني اوکتاويون يکي از دو شريک آنتونيوس در حکومت رم بود. آن وقت دوباره برگشت پيش کلئوپاترا. در اين موقع جيبش به کلي خالي شده بود و احتياج به دل‌داري کلئوپاترا داشت. به همين جهت با آن‌که قبلاً اوکتاويا را گرفته بود با کلئوپاترا هم ازدواج کرد. اين که مي‌گويند آدم زن‌دار نمي‌تواند باز هم زن بگيرد درست نيست؛ يعني چه نمي‌تواند؟ خلاصه آنتونيوس با کلئوپاترا ازدواج کرد و باقي‌ماندة عمر را با کلئوپاترا به پوشيدن لباس گدايي و ولو شدن توي کوچه‌ها و کوبيدن در خانه‌ها و شکستن پنجره‌ها و انواع و اقسام بي‌مزگي‌هاي ديگر گذراند. ضمناً يک بچة ديگر هم ترتيب داد. گاهي هم که کار ديگري نداشتند آنتونيوس صحبت تسخير آسيا و فرمانروايي بر دنيا را پيش مي‌کشيد. البته آنتونيوس براي اين مقصود اقداماتي هم مي‌کرد. مثلاً آرنج راستش را مي‌گذاشت روي زانوي راستش و چانه‌اش را مي‌گذاشت روي شستش و مدت درازي در فکر فرو مي‌رفت. ولي بدبختانه از اين اقدامات کمترين نتيجه‌اي به دست نيامد. 

  آنتونيوس سنش که از پنجاه گذشت روزبه‌روز چاق‌تر و پخمه‌تر و مي‌خواره‌تر شد، تا آن‌جا که کلئوپاترا پيش خودش فکر کرد که عشق آن‌ها يک‌سوةتفاهم محض بوده است. 

  رومي‌ها هم از جريانات اسکندريه خيلي دلخور بودند و حوصله‌شان سررفته بود. طولي نکشيد که اوکتاويون پسرخواندة يوليوس قيصر و برادر زن خود آنتونيوس عصباني شد و شوهر خواهر خودش را در آکتيوم چنان شکست داد که خود آنتونيوس مات و متحير شد. بعضي آدم‌هاي ياوه‌سرا مي‌گويند کلئوپاترا خودش آنتونيوس را به اوکتاويون لو داد و خودش هم درست وسط هيرو وير جنگ ول کرد و با يک پيغام دروغ که براي آنتونيوس فرستاد سبب شد که آنتونيوس خودکشي کند.

  اما جريان ماوقع هرچه بود، حقيقت اين است که کلئوپاترا فقط سعي مي‌کرد که برخلاف جريان سيلاب شنا نکرده باشد.

  مي‌توان فرض کرد که بعد از اين قضيه کلئوپاترا حاضر بود با اوکتاويون کنار بيايد. ولي بدبختانه اوکتاويون آدم نحس بدعنقي بود که چشم‌هاي سرد و بي‌حالت ريزي داشت و شلوار پشمي دراز مي‌پوشيد و مدام دم از عفت و عصمت مي‌زد، و بدتر از همه تصميم گرفته بود کلئوپاترا را به رم ببرد و توي قفس کند و به نمايش بگذارد. کلئوپاترا فهميد که اين کار آخر و عاقبت خوبي ندارد، و اين بود که با آن‌که هنوز سي‌ونه‌ سال بيش‌تر نداشت تصميم گرفت که شخصاً اقدام به فوت کند.

  اين را هم بگويم که راجع به قضية افعي و سبد انجير من تحقيقات مفصلي کردم ولي چيزي دستم را نگرفت. بايد ببخشيد.

کلئوپاترا آخرين ملکة مصر بود، و بعد از او مصر ضميمة قلمرو ملال‌انگيز اوکتاويون شد ــکه همان امپراتوري روم باشد.

  ترانه‌سازان و داستان‌سرايان و نمايشنامه‌نويسان به کلئوپاترا حسادت فراوان کرده‌اند و خيلي دنبالش حرف زده‌اند. ولي راستش را بخواهيد هيچ دليلي در دست نيست که اين دختر غيراز يوليوس قيصر و مارکوس آنتونيوس با مرد ديگري کار بد کرده باشد. حالا اگر شما باز هم ميل داريد زندگي او را به صورت يک عياشي دورو دراز پيش خودتان مجسم کنيد، البته اخيتار با شماست.

  دربارة برو روي او عقايد و آرا مختلف است. حتي دربارة رنگ پوست و ارتفاع بيني‌اش اختلاف هست. اگر از من مي‌پرسيد مي‌گويم کلئوپاترا زن چشم و ابرو مشکي بسيار خوشگلي بود. و بيني‌اش هم هيچ عيبي نداشته. قدر مسلم اين است که وقتي دستي به سرو روي خودش مي‌برده قيصر از ديدنش زهره‌ترک نمي‌شده.

  و اما براي ثبت در تاريخ.

  پسر کلئوپاترا و آنتونيوس را اوکتاويا (که همان بيوة آنتونيوس باشد) بزرگ کرد.

  کلئوپاتراسلن، که خواهر دوقلوي آن پسر باشد، عاقبت زن جويا، پادشاه نوميديه، شد.

  اسکندرهليوس را هر کاري کردند هيچ چيزي از آب درنيامد.

  پي بطليموس فيلادلفيوس را من در تاريخ گم کردم.

  سزاريون، پسر قيصر، را هم اوکتاويون بدعنق اعدام کرد؛ در صورتي که اگر او را به حال خود گذاشته بودند حالا جزو عتيقه‌جات بسيار عالي بود و کلي قيمت داشت.

  چنان که لابد اطلاع داريد خود اوکتاوين هم بعدها به نام امپراتور اوگوستوس برتخت نشست و يکي از اشخاص بزرگ تاريخ شد، و با آن‌که چند رقم بيماري عجيب و غريب داشت که پزشکان آن دوره را حيران کرده بود مدت چهل سال بر امپراتوري روم حکومت کرد. 

  از جملة بيماري‌هاي او يکي اين بود که هر سال در فصل بهار حجاب حاجزش بزرگ مي‌شد. ديگر اين که کرم حلقوي داشت و از ترس کرم‌ها مي‌ترسيد آب‌تني کند، چون در آب کرم‌ها سر به جانش5 مي‌گذاشتند و ناراحتش مي کردند.

  بنابراين بايد گفت چه خوب شد که گلوي اين آدم پيش کلئوپاترا گير نکرد؛ چون که آن طفل معصوم بدون کرم حلقوي هم به قدر کافي گرفتاري داشت. کسي چه مي‌داند، شايد هم کلئوپاترا از ترس کرم حلقوي اوکتاويون بود که به افعي پناه برد.

 

شوخی با کلئوپاترا,شوخی,تاریخ,کلئوپاترا,زندگی نامه 91/01/09 3:15 PM
ofogherah 453 12600 /post-453.aspx شاگرد بقالی که میلیاردر شد 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

شاگرد بقالی که میلیاردر شد

 

کارل آلبرشت ثروتمند ترین فرد آلمان وششمین فرد ثروتمند جهان با ثروت 5/21 میلیارد دلار صاحب سوپرمارکت زنجیره ای آلدی سود با کالاهای ارزان قیمت است.این فروشگاه زنجیره ای به خوبی توانسته رکورد اقتصادی اخیر دنیا را پشت سر بگذارد.

کارل هانس آلبرشت ،متولد بیستم فوریه سال 1920 ،کارآفرین آلمانی است که به همراه برادرش تئو آلبرشت فروشگاه زنجیره ای آلدی را تاسیس کرده است.کارل وتئو آلبرشت درشرایط متوسطی دراسن بزرگ شدند.پدرشان ابتدا به عنوان یک کارگر معدن وسپس به عنوان دستیار نانوایی مشغول به کارشد.مادرشان صاحب یک خواروبار فروشی کوچک ،در محله کارگران « شانه بک » بود.

تئو نزدمادرش به شاگردی پرداخت اما کارل دریک مغازه پخت غذاهای آماده مشغول به کار شد.کارل همچنین طی جنگ جهانی دوم درارتش آلمان مشغول به خدمت شد.پس ازپایان جنگ جهانی دوم درسال 1946 ،این دوبرادر کسب وکار مادرشان را دردست گرفتند.تا سال 1950 برادران آلبرشت 13 مغازه در« روهروالی » داشتند.این دوبرادر ایده ای داشتند که درآن زمان بسیار جدید بود.

آنها حداکثر میزانی را که به طور قانونی می توانستند از قیمت کالا قبل از فروش کم کنند ( یعنی 3درصد ) به عنوان تخفیف درنظر می گرفتند.این درحالی بود که پیشگامان بازار آن دوره که اغلب نیز با هم همکاری داشتند ،مشتریان را برای دریافت تخفیف ملزم به جمع آوری برچسب های تخفیف می کردند تا پس از جمع آوری وارسال آنها بتوانند مقداری ازپولشان را پس بگیرند.

برادران آلبرشت همچنین کالاهایی را که خوب به فروش نمی رفتند از لیست فروشگاهشان حذف می کردند.به علاوه آنها با عدم انجام تبلیغات وتا جای ممکن کوچک نگه داشتن اندازه فروشگاه هایشان ،هزینه ها راکاهش می دادند.

زمانی که دوبرادر درسال 1960 شرکت را به دوبخش تقسیم کردند همه گمان می کردند که آنها ورشکست خواهند شد ،درحالی که درهمان زمان آنها مالک 300 فروشگاه ودرآمد سالانه 90 میلیون ( به پول رایج آلمان درآن زمان ) بودند.

کارهای فروشگاه آلدی بین دوبرادر تقسیم شد ،به این شکل که کارل کنترل بخش سودآورترآلدی ( جنوب )وبرادرش تئو کنترل آلدی ( شمال ) را به عهده گرفتند.با اینکه هردو این گروه ها ازسال 1966 ازلحاظ قانونی ومالی کاملا جداشده اند ،همواره روابطشان را روابط دوستانه ای نامیده اند.گروه آلدی شمال درحال حاضرشامل 35 شعبه مستقل منطقه ای با حدود 2500 فروشگاه وگروه آلدی جنوب شامل 31 کمپانی با 1600 فروشگاه می باشند.

آلدی شمال مختص بازارهایی چون بازار بلژیک ،هلند ،لوکزامبورگ ،فرانسه ،اسپانیا ،پرتغال ودانمارک است.آلدی جنوب هم بازار های ایالات متحده امریکا ، استرالیا ،بریتانیا ،ایرلند ،سوییس ،اسلوونی وغیره را پوشش می دهد.درآغاز فروشگاه های آلدی به خاطر ارزان بودن کالاهایشان مورد تمسخر قرار می گرفتند ومردم گمان می کردند که این قیمت ارزان به دلیل کیفیت پایین کالاها بوده ومشتریانش افراد فقیری هستند که نمی توانند ازفروشگاه های دیگری خرید نمایند ، اما به هرحال با اینکه ارزش این فروشگاه توسط بسیاری ازافراد زیر سوال می رفت هیچ گاه ازسودآوریش کاسته نشد.

درواقع به تدریج بسیاری ازمصرف کنندگان آلمانی دریافتند که آلدی ومحصولاتش مستحق نیستند که این چنین بی ارزش درنظر گرفته شوند ،چون متوجه شدند که قیمت های پایین ازنظر اقتصادی نیز قابل توجیه است.این تغییر درادراکات جامعه با به بازار فرستادن کتاب های آشپزی که فقط ازمواد اولیه آلدی استفاده می کردند ،تسریع ودرنهایت منجربه ظهور گروهی از طرفداران آلدی درآلمان شد.

ازآن جایی که کارل همیشه ازمطرح شدن زندگی شخصی اش درجامعه اجتناب کرده ،اطلاعات کمی دردرباره او وجود دارد.او متاهل است وبه گفته مجله forbes  دوفرزند دارد که هیچ کدامشان درآلدی کار نمی کنند.

درحال حاضر برادران آ لبرشت در اسن آلمان زندگی می کنند.کارل طرفدار گلف است وگاهی اوقات درزمین گلف خود که درسال 1976 ان را ساخته گلف بازی می کند.او همچنین گلهای ارکیده پرورش می دهد.شایعاتی وجود دارد درمورد اینکه او کلکسیونر دستگاه های تایپ قدیمی وعتیقه نیز می باشد.کارل آلبرشت درسال 1994 خودش را ازفعالیت های روزانه آلدی کنارکشیده وتنها به عنوان رئیس هیئت مدیره شرکت به فعالیت پرداخت.او درآغاز سال 2002 از این مقام هم کناره گیری وبه این ترتیب تمام کنترل شرکت را واگذار کرد.درحال حاضرهیچ کدام ازاین دوبرادردیگر این فروشگاه را اداره نمی کنند.هم اکنون فروشگاه های آلدی درحدود 60 کشور دنیا شعبه دارند.

 

 

شاگرد,بقالی,میلیاردر,کارل آلبرشت,آلمان 90/12/15 10:58 PM
ofogherah 433 12600 /post-433.aspx لیندن جانسون رئیس جمهوردمکرات آمریکا 20=>زندگی نامه

لیندن جانسون رئیس جمهوردمکرات آمریکا

 

لیندن جانسون روز27 اوت 1908 دریک خانه محقر وروستایی درتگزاس به دنیا آمد.درآن زمان کسادی ورکود وخیمی کشورآمریکا رادربرگرفته بود.وقتی 9ساله بود دریک دکان سلمانی کفش مشتریان را واکس میزد.درپانزده سالگی دبیرستان را تمام کرد وبا گروهی کارگر به راه سازی وصاف کردن جاده پرداخت.ازآن پس با دست زدن به کارهای مختلف ازقبیل ماشین شویی ،پیش خدمتی درکافه وکارهای دیگر خودرا به کالیفرنیا رساند.پس ازچندی به تگزاس برگشت وکارجاده سازی را که قبل ازسفر به کالیفرنیا شروع کرده بود ازسرگرفت ودرهمان دوران بودکه جانسون به فکرآینده خویش افتاد .درآن زمان اهمیت وضرورت تحصیلات عالیه درتامین یک آینده ثمربخش ومفید برای وی کاملا آشکارشده بود.

جانسون که تصمیم به ادامه تحصیل گرفته بود ،خودرا به سان مارکوس درتگزاس رسانید ووارد دانش سرای عالی ودانشگاه ایالتی شد.جانسون هنوز پولی نداشت که بتواند مخارج خود را دردانشگاه تامین کند ازاین رو شغل سرایداری دانشکده را قبول کرد وچندی بعد منشی رئیس دانشگاه شد وسرانجام بی پولی وادارش کرد که برای یک سال ترک تحصیل کند.دراین مدت دریکی ازمدارس یک شهر کوچک واشنگتون واقع درجنوب تگزاس تدریس می کرد.

دربیست ودو سالگی یعنی سه سال ونیم پس ازورود به دانشگاه لیندن جانسون به عنوان لیسانسیه علوم فارغ التحصیل شد.وی مدت دوسال در دبیرستان ها به تدریس فن خطابه ومناظره پرداخت.سال 1931 خدمت دولتی را به عنوان منشی یکی ازنمایندگان کنگره که ازتگزاس انتخاب شده بود شروع کرد ودرمدتی که این سمت را عهده داربود دررشته حقوق دانشگاه جرج تاون واقع درواشنگتون تحصیل را ادامه داد. درسال 1935 فرانکلین روزولت رئیس جمهورفقید آمریکا جانسون را به سمت مدیریت سازمان ملی جوانان تگزاس منصوب کرد ولی جانسون دوسال پس ازاین سمت استعفا کرد وبرای اشغال یکی ازکرسی های نمایندگی که با مرگ جیمزبیو کانان خالی شده بود وارد مبارزات انتخاباتی شد وبا شکست دادن 9 کاندیدای دیگر به نمایندگی انتخاب شد.درآن موقع جانسون 29 سال داشت.درسال 1938 برای یک دوره اجلاسیه کامل به عضویت مجلس نمایندگان انتخاب گردید.

هنگامی که جنگ جهانی دوم درگرفت وآمریکا وارد جنگ شد ،جانسون ،مردی که  90/1 مترقد و90 کیلو وزن داشت وارد خدمت ارتش گردید.وی نخستین عضو مجلس نمایندگان بود که به خدمت نظام وارتش رفت.

واحدی که جانسون درآن خدمت می کرد دراسترالیا وزلاند نوبا دشمن درنبرد بودوجانسون بر اثر لیاقت وشهامتی که ازخود درعملیات نظامی وبه خصوص پروازبر فراز مواضع دشمن درگینه نو نشان داد به دریافت نشان دلیری ازدست ژنرال مک آرتور نائل آمد.جانسون پس ازهشت ماه خدمت درنیروی دریایی با درجه ناخدا سومی به کنگره بازگشت زیرا روزولت رئیس جمهوروقت آمریکا فرمانی صادر کرده وبه موجب آن کلیه نمایندگان کنگره را ازخدمت ارتش فرا خوانده بود.پس از پنج دوره عضویت پی درپی درمجلس نمایندگان لیندن جانسون درسال 1948 به عضویت مجلس سنای آمریکا برگزیده شد وپنج سال بعد رهبری فراکسیون حزب دموکرات را درسنا برعهده گرفت.جانسون که درآن زمان 44 سال داشت وجوان ترین فردی بود که عهده دار رهبری دمکرات ها درسنا میشد طی هشت سالی که دولت آیزنهاور زمام امور را دردست داشت مهمترین ونیرومند ترین مرد صحنه سیاسی آمریکا معرفی شد.او تنها درقیاس با آیزنهاور دومین مرد سیاسی آمریکا به شمار می رفت.

جانسون درسال 1954 با اکثریت عظیم برای یک دوره شش ساله دیگر به عضویت سنای آمریکا برگزیده شد.ازآن جایی که مقام وموقعیتش به عنوان یک رهبر ملی ازمدت ها پیش قبول عامه یافته بود به سال 1960 ازطرف کنگره انتخاباتی حزب دمکرات به عنوان رقیب جان اف کندی کاندیدای ریاست جمهوری شد.وقتی که کندی پیروز شد اوجانسون را در فهرست نامزدهای انتخاباتی 1960 نامزد مقام معاونت ریاست جمهوری کرد.

جانسون درسال 1964 وپس ازترور جان اف کندی رئیس جمهور آمریکا شد وازمهمترین اتفاقات دوران ریاست جمهوری وی می توان به جنگ آمریکا وویتنام اشاره کرد.

 

برگرفته ازکتاب اطلاعات عمومی

نوشته عنایت الله شکیباپور

90/11/26 10:32 PM
ofogherah 416 12600 /post-416.aspx دانلود کتاب زندگینامه استیو جابز به زبان فارسی 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

استیو پاول جابز (Steven Paul Jobs) (زاده ۲۴ فوریه ۱۹۵۵) کارآفرین، مخترع، بنیانگذار و مدیر ارشد اجرایی شرکت رایانه‌ای اپل و یکی از چهره‌های پیشرو در صنعت رایانه بود. کتاب زندگینامه استیو جابز چندی پیش به نوشته ی والتر آیزاکسن و پس از فوت استیو جابز منتشر گردید و پرفروش ترین کتاب سال ۲۰۱۱ شد. حال این کتاب توسط ناصر دادگستر به زبان فارسی ترجمه شده است.

برای دانلود کتاب به ادامه مطلب بروید

دانلود کتاب,زندگینامه,استیو جابز,زبان فارسی,اپل 90/11/21 6:26 AM have_more
ofogherah 410 12600 /post-410.aspx التون مایونظریه پردازمدیریت 5=>مقاله

التون مایونظریه پردازمدیریت

 

التون مایودرزمینه انگیزش وتعهدکارکنان وروابط بین کارگران ومدیریت علاقمند بود.شناخته شده ترین کارمایو مطالعات هاثورن درشرکت وسترن الکترونیک درآمریکا وتوسعه رویکردروابط انسانی برای مدیریت بود.

مایودرسال 1880دراسترالیا متولد شد.اوبا جامعه شناسی آشنایی چندانی نداشت تا اینکه درسال

1926زمانی که لورنس هندرسون اورا با نظریه پارتو آشنا کرد.درآن زمان التون مایو46 ساله بود.اونظریه های جامعه شناسی را برای دیگرمطالعات مدیریت ،که درآن زمان انجام میشدبه کاربرد.وی این نظریات را درکناریکدیگر درتحقیقات به کاربرد.اوهمه تحقیقات راخودش رهبری وهدایت نکرد بلکه ازتحقیقاتی که دیگرافراد انجام داده وآن رامنتشر می کردند ،درمدیریت به کار می بردوسپس نتایجش رادرکتابی منتشرمی کرد.او برای انجام موفقیت آمیزاین کار توانمندبود زیرا مایو

یک مبلغ عالی مطالعاتش بودوطرفداری اش ازمفاهیم مرداجتماعی ونیازهای اجتماعی نشان دهنده

همین مورد است.چیز شگفت انگیزدرکارمایو،توانایی اش دراقتباس نظریه های روان شناسی برای مطالعاتی بودکه اودرسال 1926 آغازکرده بود.وی اولین کتابش رادرسال 1933با عنوان مشکلات انسانی تمدن صنعتی نوشت.سپس متوجه شدکه همه عوامل فقط محدودبه عوامل هاثورن نبوده ومشکلات اجتماعی نیزاثرگذاراست.آن وقت اوکتاب دیگری درسال 1945 با نام مشکلات اجتماعی تمدن صنعتی نوشت وسپس درسال 1947 سومین کتاب خود رابا نام مشکلات سیاسی تمدن صنعتی نوشت.دراین کتاب اومشکلات سیاسی که ازتمدن صنعتی رشدیافته است راخاطرنشان می کند.برخی ازاین مشکلات ازقبیل مفاسد اداری ومقرراتی که صنعت باید پیروی کند اما هرگزنکرده است می باشد.

نقشی که التون مایودرتوسعه مدیریت داشت معمولا مربوط به طرفداری اش ازمرداجتماعی ونیازهای آن درمحل کاربود.مایودریافت که کارگران براساس احساسات وعواطف عمل می کنند.اواحساس کردکه اگرباکارگران براین اساس رفتارشودوتلاش شودکه نیازهایشان رابرطرف کنند،آنها کارگران بهتری برای شما خواهندبود وازاین بابت هم مدیریت وهم کارگرسودخواهندبرد.

کارمایوازطریق هدایت تحقیقات درهاثورن که بین سالهای 1927 تا1932 درآن کار می کرد،کمک شایان توجهی به نظریه های مدیریت کرد.مایوهمچنین برای تهیه شواهدعینی درزمینه حمایت ازنظریه فالت که بیان داشت فقدان توجه به روابط انسانی ،جریان اصلی نظریات مدیریت است ،توانمندبود.اوبرای اثبات اینکه ،اگرکارگران روابط بهتری با مدیریتی که با آن کار می کنند داشته باشند ،واکنش بهتری نشان می دهند توانمند بود.

اگرمدیریت براین اساس با کارکنان رفتارکنند ،ودرمحل کاربه آنها توجه کنند ،آن وقت کارگران برای سخت کوشی بیشتر مشتاق ترخواهندبود.روی هم رفته مطالعات هاثورن فقط به دنبال تمرکزبرموقعیت های کاری ازقبیل روشنایی محل کارویا دیگرعوامل محیطی نبوده است.این مطالعات نشان داد که راه حل واقعی سروکارداشتن بیشترمدیریت با کارکنان است.

مایو نمی توانست آگاهی اجتماعی وشخصی کارگران ،که به عنوان نتیجه ازتوجه مدیریت ،تعلق گروهی وقدردانی بودرا پیش بینی کند.این نشان داد که اتصال قوی تر درروشی که کارکنان برای ارتباط با مدیریت ومشکلاتی که آنها دارند ،وجود دارد.به عنوان یک مثال ساده :یک پاداش کوچک به کارمندی برای عملکرد برجسته دریک ماه یا دریک سال می تواند درایجاد انگیزه دردیگر کارکنان درانجام کار بهتر کمک کند تا آنها هم بتوانند شانسی برای تشویق وتقدیربه خاطرکار برجسته داشته باشند.

زمانی که مدیران به کارکنان برای کار درگروه ها یا تعلق به گروه کاری اجازه می دهند ،برای ساختن تفاوت توانمندی لازم رادارند.حتی تفاوت کوچک هم می تواند کارکنان را بهره ورترسازند زیرا آنها می دانند که توسط دیگران کمک خواهندشد واینکه آنها شانسی برای گرفتن تقدیردرجلوی دیگرکارکنان برای کاری که انجام داده اند را دارند.

با همه کارهایی که مایو انجام داده بود ،ازنظریات مدیریتی گرفته تا چگونگی انگیزه دادن کارکنان برای بهره ورترشدن ،جای تعجب نیست که معمولا روابط انسانی را زاییده ذهن التون مایو درنظر بگیرند.

 

برگرفته ازکتاب توسعه مهارت های مدیرتی برای قرن21

نوشته:رودنی اورتون

 

التون مایو,نظریه پرداز,مدیریت,حسابداری,شرکت 90/11/15 11:29 PM
ofogherah 397 12600 /post-397.aspx دانلود کتاب فروغ ابدیت - زندگینامه حضرت محمد (ص) - نوشته آیت اله جعفر سبحانی تبریزی 1=>------------------مذهبی------------------

کتاب فروغ ابدیت یکی از آثار و تالیفات ارزشمند آیت اله جعفر سبحانی تبریزی است. این کتاب عالی ترین و جامع ترین کتابی است که پیرامون زندگانی پیامبر عالیقدر اسلام (ص) روی مدارک صحیح و اصیل اسلامی با تجزیه و تحلیل کامل نوشته شده است.

برای دانلود کتاب به ادامه مطلب بروید

دانلود کتاب,فروغ ابدیت,زندگینامه,حضرت محمد,ص,نوشته آیت اله جعفر سبحانی تبریزی 90/11/03 9:31 PM have_more
ofogherah 382 12600 /post-382.aspx 12 درس آمـوزنده از استیـو جابـز ! 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

12 درس آمـوزنده از استیـو جابـز !

انسان های متفاوت، متفاوت رفتار می کنند و اثرات متفاوتی هم بجا می گذارند، استیو جابز یکی از این افراد متفاوت بود که با عقاید و الگوهایی که داشت توانست قله های موفقیت و محبوبیت را فتح کند. استیو جابز تنها اسطوره ای نخواهد بود که دنیای فناوری هرگز خدماتش را فراموش نمی کند.

 1. کارشناسان هیچ‌چیز نمی‌دانند
روزنامه‌نگاران، تحلیلگران، مشاوران، بانکداران و راهبران نمی‌دانند چه بکنند، بنابراین تنها به شما مشاوره می‌دهند. آن‌ها به تو می‌گویند چه چیزی در محصول تو وجود دارد که خوب عمل نمی‌کند اما قادر نیستند محصولی بهتر را بسازند. آن‌ها می‌توانند به تو بگویند چگونه یک محصول را بفروشی اما خود قادر به فروش آن نیستند. آن‌ها می‌توانند به تو توضیح دهند چگونه گروه‌های کاری بزرگ تشکیل‌دهی اما خودشان بدترین دفاتر را دارند. برای مثال، کارشناسان به ما می‌گویند 2نقص مهم "مکینتاش" در اواسط دهه 80 فقدان حمایت برای یک چاپگر چرخشی و نبود لوتوس3،2،1 بود؛ این تنها چیزی است که کارشناسان می‌توانند به ما بگویند.

 2. مشتریان نمی‌دانند چگونه چیزی را كه می‌خواهند به تو بگویند
نقطه تمرکز اپل، نیمکره راست مغز استیو بود که با نیمکره چپ حرف می‌زد. اگر از مشتریان بپرسی چه چیزی می‌خواهند، آن‌ها به تو می‌گویند: "بهترین، سریع‌ترین و ارزان‌ترین". اما این صدای یکنواخت تکراری بویی از یک تغییر انقلابی نبرده است. مشتریان تنها می‌توانند آرزوهای خود را در قالب کلماتی بیان کنند که هنوز درحال استفاده از آن‌ها هستند؛ در دوره‌ای که در آن مکینتاش تولید می‌شد، همه می‌گفتند می‌خواهند رایانه‌ای با بهترین، سریع‌ترین و ارزان‌ترین سیستم عامل MS-DOS داشته باشند. بهترین چیز برای یک شروع، تولید محصولی است که تو می‌خواهی استفاده کنی؛ این چیزی است که استیو جابز و استیو وزنیاک انجام دادند.

:: استیو جابز در کنفرانس جهانی توسعه‌دهندگان اپل سال ۲۰۱۰ هنگام معرفی آی‌فون 4 ::

3. اهمیت جهش به جلو
تغییرات بزرگ زمانی رخ می‌دهند که تو جهشی فراتر از قدم‌های یکنواخت برداری. بهترین تولیدکنندگان چاپگرهای چرخشی در ابتدا شروع به تعریف ویژگی‌های جدیدی کردند که متفاوت بودند. اپل یک جهش رو به جلو برداشت: چاپگرهای لیزری. به آن‌هایی فکر کنید که یخ جمع می‌کردند. به شرکت‌هایی فکر کنید که یخ را تولید می‌کردند و به آن‌هایی فکر کنید که یخچال‌ها را می‌سازند. آیا هنوز هم امروز کسی هست که در طول زمستان یخ جمع کند؟

 4. بیشترین، بزرگ‌ترین است و بیشترین چالش، کیفیت کار را بهتر می‌کند
من همیشه با این ترس کار می‌کردم که استیو بتواند به من بگوید من عالی نیستم یا کارم هیچ ارزشی ندارد. این ترس، چالش بزرگ من بود اما رقابت با IBM و مایکروسافت یک چالش عظیم بود. تغییر دادن دنیا یک چالش بزرگ بود. من و کارمندان اپل (قبل و بعد از من) کار خود را به بهترین شکل انجام داده‌ایم چون باید برای انجام این چالش‌های بزرگ حداکثر توان خود را صرف می‌کردیم.

 5. روی طراحی حساب کن
استیو با درخواست‌های عجیب خود درباره طراحی، افراد مختلفی را دیوانه می‌کرد: بعضی از قاب‌های سیاه به اندازه کافی سیاه نبودند. انسان‌های فناپذیر عادی فکر می‌کنند، رنگ سیاه سیاه است و خاکستری خاکستری اما استیو یک کمالگرا بود و حق داشت؛ بعضی افراد طراحی را در دل دارند، درحالی‌که بسیاری دیگر تنها به آن توجه می‌کنند.

:: جابز هنگام معرفی آی‌پد ::

6. زمانی‌که از گرافیک‌های بزرگ و حروف درشت استفاده می‌کنی نمی‌توانی اشتباه کنی
نگاهی به اسلایدهای استیو فونت حروف در سایز 70، از نوعی است که یک نمایشگر یا گرافیک بزرگ دارند. حال به رونمایی‌هایی فکر کنید که دیگرانی که در بخش فن‌آوری مشغول به کار هستند، انجام می‌دهند. آن‌ها از فونت با سایز هشت استفاده می‌کنند و عناصر گرافیکی در رونمایی‌های آن‌ها وجود ندارد. بسیاری از مردم می‌گویند استیو بزرگ‌ترین معرفی‌کننده برای محصولات جدید بود... اما هیچ شده از خود بپرسید چرا افراد بسیار کمی ‌هستند که از سبک وی تقلید می‌کنند؟

 7. تغییر ایده نشانه‌ای از هوش است
زمانی که اپل اولین "آی فن" را عرضه کرد، هیچ برنامه جانبی برای آن وجود نداشت. برنامه‌های جانبی (app) را استیو به وجود آورد. آن‌ها ایده بدی بودند چون هرگز نمی‌دانستی با تلفن تو چه کار می‌توانند بکنند. در ابتدا تعریف برنامه‌های جانبی وب در داخل مرورگر "سافاری" تنها امکانی بود که می‌توانست تصور شود. تا این‌که 6ماه بعد، استیو تصمیم گرفت برنامه‌های جانبی را به عنوان ابزارهای مناسبی به کار برد. اپل در مدت زمان کوتاهی راه‌های بسیاری را پیمود تا به شعار معروف خود برسد: "برای هر چیزی یک برنامه جانبی وجود دارد" (there’s an app for that).

 8. ارزش با قیمت فرق دارد
بیچاره هستید اگر فکر کنید همه‌چیز به قیمت وابسته است و باز هم بیچاره‌تر هستید اگر فکر کنید تنها می‌توان روی قیمت با دیگران رقابت کرد. قیمت تمام آن چیزی نیست که شما باید روی آن حساب کنید: آن‌چه باید روی آن حساب کرد، حداقل به اعتقاد تعداد کمی ‌از مردم، ارزش است. ارزش است که باید در آماده‌سازی محصول خود به آن فکر کنید تا بتوانید لذت استفاده از بهترین دستگاه موجود را به مشتری بدهید. می‌توانیم بگوییم هیچ‌کس محصولات اپل را به خاطر قیمت پایین آن‌ها نمی‌خرد.

 9. نمایش‌های مدیر اجرایی
استیو جابز قادر بود 2 بار در سال و در دوره رونمایی‌هایش به میلیون‌ها نفر نشان دهد iPadها، iPodها، iPhoneها و Macها چگونه کار می‌کنند. چرا بسیاری از مدیران اجرایی (CEO)، معاونان یا سایر مدیران ارشد خود را روی صحنه مراسم رونمایی صدا می‌زنند؟ شاید برای این‌که نشان دهند در پس یک محصول، مجموعه‌ای پرقدرت قرار گرفته است یا شاید به این دلیل که مدیر اجرایی عمق کاری را که شرکتش انجام می‌دهد نمی‌داند یا نمی‌فهمد، ‌بنابراین نمی‌تواند آن را به خوبی توضیح دهد.

:: استیو جابز در کنار بیل گیتس ::

10. شغل مستقیم مدیر اجرایی
شاید همیشه محصول مطلوب نبود اما همیشه به حدی چشمگیر بود که بتواند در تمام دنیا گسترده شود. در این مورد، استیو همیشه یک هدف داشت: "سلطه روی بازارهای موجود و ایجاد بازارهای جدید در سطح جهانی".

 11. بازاریابی
به مربعی فکر کنید که به چهار مربع کوچک‌تر تقسیم شده است. محور عمودی نشان می‌دهد محصول شما چقدر با محصول رقیب تفاوت دارد. محور افقی ارزش محصول شما را نشان می‌دهد. در سمت راست پایین: ارزش است اما تک نیست و به یک قیمت رقابتی نیاز دارد. در سمت چپ بالا: تک است اما ارزش نیست، بنابراین شما در بازاری که وجود ندارد اولین هستید. در سمت چپ پایین: تک نیست و ارزش نیست، بنابراین شما یک ابله هستید. در سمت راست بالا: تک است و ارزش است و این‌جاست که شما می‌توانید هم پول به دست آورید و هم تاریخ را بسازید. برای مثال، iPod تک بود و ارزش داشت چراکه تنها روش برای بارگذاری موسیقی قانونی بود و ارزان بنابراین به‌ آسانی از سوی بزرگ‌ترین تهیه‌کنندگان موسیقی حمایت شد.

 12. برای اینکه بعضی چیزها را ببینی نیاز است که آن‌ها را باور کنی
زمانی‌که در تلاشی تا جهشی به جلو برداری، به دنبال راهی برای فرار از دست کارشناسان می‌گردی، در جست‌وجوی چالش‌های بزرگ هستی، وسواس طراحی داری و تمام توجه خود را روی ارزش واحد پروژه معطوف می‌کنی، باید مردم را متقاعد کنی تا کاری را که مشغول انجام آن هستی باور کنند. مردم برای دیدن مکینتاش آن را باور کردند و به همین دلیل به واقعیت بدل شد. این اتفاق در مورد iPod، iPhone و iPad هم رخ داد. نقطه آغاز برای تغییر دنیا تغییر ایده‌هاست؛ این بزرگ‌ترین درسی بود که از استیو آموختم.

:: مجسمه استیو جابز در پارک فناوری در بوداپست مجارستان ::

درس آمـوزنده,استیـو جابـز,سخن,بزرگان,اپل 90/10/27 3:52 AM
ofogherah 247 12600 /post-247.aspx درگذشت شاعر معاصر،استاد "محمدحسین بهجت تبریزی"معروف به شهریار 12=>ادبیات ایران

سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار در سال 1285 ش در خانواده‏اي اهل ادب در تبريز به دنيا آمد. ايام كودكي او با جنبش آزادي‏خواهان مشروطه به رهبري ستارخان و باقرخان همراه بود. وي در كودكي با قرآن و ديوان حافظ آشنا شد و پس از تحصيل مقدمات حوزوي، به تهران رفت و وارد مدرسه دارالفنون گرديد. شهريار سپس وارد مدرسه طب شد، ولي در پي يك جريان عاطفي و پس از 5 سال تحصيل، بدون اخذ مدرك دكتري، تهران و دانشكده را ترك گفت و در خراسان وارد خدمت دولتي گرديد. او در نيشابور به ديدار كمال‏الملك، نقاش مشهور رفت و شعري درباره وي سرود. شهريار از آن پس مدتي در تهران سكونت داشت و از سال 1319 ش در تبريز اقامت گزيد. وي همزمان با اوج‏گيري نهضت اسلامي، با زبان شعر، انقلاب اسلامي را همراهي كرد. شهريار، به عنوان يكي از مشهورترين غزل‏سرايان معاصر، معروفِ خاص و عام است. او غزل‏هاي دلنشينِ بسياري سروده كه يادگار نخستين عشق آتشين اوست. عشق عرفاني نيز در اشعار شهريار مقام والايي دارد و بر بيشتر شعرهاي او سايه افكنده است. كليات اشعار شهريار متجاوز از پانزده هزار بيت از قصيده و غزل و مثنوي و قطعه است كه در سه مجلد به چاپ رسيده است. بسياري از خاطرات تلخ و شيرين از دوره‏هاي گوناگون زندگي، در اشعار شهريار منعكس است و با خواندن آن‏ها مي‏توان گوشه‏هايي از زندگي شاعر را از نظر گذراند. شهريار بي‏گمان در شاعري، استعدادي درخشان دارد كه در سراسر اشعار او، روحي حساس و شاعرانه، موج زنان بر بال تخيلي پوينده و آفريننده در پرواز است. او به تجدد و نوآوري در شعر گرايش محسوسي داشت و اشعاري كه براي نيما يوشيج و به ياد او سروده، حكايت از اين موضوع دارد. شهريار در سال 1367 در مراسم مجتمع هنر و ادبيات دفاع مقدس به دريافت لوح دست خط زرين حضرت امام، ديپلم افتخار و سكه يادبود مجتمع به عنوان برگزيده شعر، نائل آمد. اين شاعر شهير سرانجام در بيست و هفتم شهريور 1367ش در سن 82 سالگي در تهران درگذشت و در مقبرةالشعراي تبريز به خاك سپرده شد. براي پاسداشت مقام ادبي استاد محمدحسين شهريار و نكوداشت اين شاعر پرآوازه، سالروز درگذشت وي برابر با بيست و هفتم شهريور، به عنوان روز شعر و ادب فارسي نامگذاري شده است.

90/06/27 8:52 AM
older_pages /cat-1.aspx => ------------------مذهبی------------------
/cat-48.aspx => مهدویت و آخرالزمان
/cat-49.aspx => عرفان
/cat-45.aspx => کتب و مقالات مذهبی
/cat-47.aspx => فرقه شناسی
/cat-53.aspx => قرآن
/cat-54.aspx => شرح ادعیه
/cat-55.aspx => تشیع
/cat-56.aspx => زندگی نامه و بیانات شخصيت هاي مذهبي
/cat-57.aspx => احکام
/cat-93.aspx => دفاع مقدس
/cat-95.aspx => نهج البلاغه
/cat-35.aspx => ------------------کامپیوتر------------------
/cat-8.aspx => نرم افزار کامپیوتر
/cat-29.aspx => آپدیت،یوزر و پسورد آنتی ویروس ها
/cat-31.aspx => آموزش و ترفند کامپیوتر
/cat-34.aspx => بازی کامپیوتر
/cat-46.aspx => اخبار کامپیوتر
/cat-2.aspx => -------------------موبایل-------------------
/cat-15.aspx => کتاب مخصوص موبایل
/cat-32.aspx => بازی موبایل
/cat-50.aspx => برنامه موبایل
/cat-65.aspx => بررسی گوشی
/cat-66.aspx => تم موبایل
/cat-67.aspx => زنگ موبایل
/cat-68.aspx => کلیپ موبایل
/cat-37.aspx => ----------------صوت و فیلم---------------
/cat-6.aspx => نوحه،مداحی،مولودی
/cat-16.aspx => سخنرانی
/cat-26.aspx => فیلم و سریال
/cat-28.aspx => مستند
/cat-59.aspx => قرآن کریم
/cat-60.aspx => دعا و مناجات
/cat-61.aspx => امام و رهبری
/cat-62.aspx => دفاع مقدس
/cat-63.aspx => موسیقی،سرود و آواز
/cat-64.aspx => طنز و سرگرمی
/cat-38.aspx => -------------کتابخانه و مقالات-------------
/cat-5.aspx => مقاله
/cat-7.aspx => تاریخ
/cat-14.aspx => رمان
/cat-17.aspx => علمي
/cat-20.aspx => زندگی نامه
/cat-21.aspx => داستان های آموزنده
/cat-33.aspx => پزشكي
/cat-51.aspx => اجتماعی
/cat-52.aspx => اقتصادی
/cat-90.aspx => معرفی اماکن و جاهای دیدنی
/cat-98.aspx => روزنامه ، مجله و نشریه ها
/cat-23.aspx => ---------------گالری عکس----------------
/cat-19.aspx => کاریکاتور
/cat-40.aspx => عکس بازیگران و خوانندگان
/cat-72.aspx => تصاویر شخصیت ها
/cat-73.aspx => نقاشی
/cat-75.aspx => تصاویر دیدنی
/cat-76.aspx => تصاویر مذهبی
/cat-77.aspx => تصاویری از طبیعت
/cat-94.aspx => مناسبت ها
/cat-100.aspx => نقشه ها
/cat-18.aspx => -----------------ورزشي-------------------
/cat-41.aspx => تکواندو
/cat-42.aspx => فوتبال
/cat-43.aspx => کشتی کج
/cat-74.aspx => تصاویر ورزشی
/cat-99.aspx => کتب و مقالات ورزشی
/cat-58.aspx => -----------------سیاسی------------------
/cat-11.aspx => کتب و مقالات سیاسی
/cat-88.aspx => شخصيت هاي سياسي
/cat-89.aspx => دولت و حكومت
/cat-91.aspx => مباحث سياسي
/cat-92.aspx => بیانات رهبری
/cat-9.aspx => --------پیام کوتاه - SMS و احادیث--------
/cat-13.aspx => احادیث
/cat-78.aspx => اعياد
/cat-79.aspx => ايّام خاص
/cat-80.aspx => سخنان زيبا
/cat-81.aspx => جملات بزرگان
/cat-82.aspx => ولادت معصومین(ع)
/cat-83.aspx => شهادت معصومين (ع)
/cat-86.aspx => عاشقانه
/cat-87.aspx => ضرب المثل و طنز
/cat-96.aspx => -------------------ادبی--------------------
/cat-12.aspx => ادبیات ایران
/cat-97.aspx => ادبیات جهان
/cat-44.aspx => -------------------دیگر---------------------
/cat-4.aspx => آزاد
/cat-25.aspx => گاهنامه افق راه
/cat-27.aspx => اخبار سایت
/cat-30.aspx => ویژه نامه ها