|
افق راه خوش آمدید Welcome to the website horizon way
| ||||||
|
زنی را می شناسم من زنی را می
شناسم من
سیمین بهبهانی [ 91/06/14 ] [ 11:2 PM ] [ محمد نجفی ]
عشق رادرزباله اندازند ای خدای بزرگ و بی همتا ای خداوندِ قادر و دانا چو مرا داده ای زعشق نصیب شکر گویم به هر دقیقه تورا شکر تو بابت محبت هات هم ز باب ِ دلی چنان زیبا ای خدا دیده ام همیشه که زن، ناله دارد ز دست ِ مرد ِ فتا می کند ناله از دل ِ سنگش می بَرَد شکوه اش به سوی خدا هیچ گاه او ز مرد راضی نیست دلش از او که سالهاست جدا و چو من نیک و خوب می نگرم می شود راز ِ آن دوان پیدا : هر دو از هم چه ساده می رنجند یادشان می رود صفای وفا سر ِ هر چیز بحث و جنجال است نیست یک را سکوت و شرم و حیا بی تسامح وَ فضل و مغروراند نیست مجنون و کی شود لیلا گوییا در میان جنگستند نیست حاجت وسیله دشمن را این دو خود دشمنان یکدگرند نشود عامل دگر پیدا ! خانه شان خود مثال معرکه است: " کوس و طبل و نقاره و سرنا !" خنجر ِحرف ِ تلخ و نیش طَعَن خبری نیست از دل ِ شیدا زن یکی گفته است و مرد یکی دانه دانه است می شود دنیا کاه دارند و هر دو کوه کن اند کوه سازند از دو دانه ی کاه ! عشق را آن وسط حراج کنند نیست یک را ز دل شکن پروا بی محابا ز عیب هم گویند تا کند هر یکی،یکی رسوا ! جای هم پوشی و لباس شدن ، می درانند جامه های حیا ! بی گذشت اند و عیب جوّ و بخیل وا! نترسند از جلال خدا ؟ پشت ِ هم هی دروغ می بافند : "نرسیده ست از تو هیچ مرا !" بعد ِعمری که زندگی کردند ، نیست یک را زعمر ِ رفته رضا نه سخنهای عاشقی مانده ست نه دگر در دلی امید و رجا کو؟ کجا این طریق ِ زندگی است؟ که فتادند هر دو در ته ِ چاه ! شده هر یک مخل ّ آسایش جای تسکین ِ درد و دفع ِ بلا هرکدام آرزو به دل دارند، که شود درد ِ او به فصل دوا همدگر را به غم می آزارند، نیست در ذهنشان خیال ِ وفا عشق را در زباله اندازند که ندارد به پیششان معنا ای خدا کم ندیده ام زیشان تا به کی هست قصه پا بر جا؟ ای خدا من به قصه می مانم قصه ی خوب و عاشق ِ لیلا عشق من پاک و بی همانندست شکر ِ تو هر دقیقه و هرجا ولی از اتفاق می ترسم آنچه گفتم صریح بود و روا جن ِّ شیطان فکنده سایه ی خود بر سرِ روحِ آدم و حوّا هست نزدیک و فتنه انداز است دائماً می فریبد انسان را از تو یاریّ و صبر خواهانم کرده ام دل پر از امید و رجا دل ِ خود داده ام به دست تویی ، که همیشه ست و دائم است و بقا می برم از وساوس شیطان سوی تو التجا و هم مأوا می دهم دل به بندگی ّ خدا که نباشم اسیر نفس و هوا که خدایم مرا بیاساید در پناهش وَ با دلی زیبا ای خدا رستگارمان فرما در قیامت یکی ، دگر دنیا و کمک کن لباس هم باشیم برچسبها: عشق رادرزباله اندازند, عاشقانه, شعر, اشعار, زباله [ 91/04/29 ] [ 11:38 AM ] [ محمد نجفی ]
جلالالدین محمد بلخی معروف به مولوی از مشهورترین شاعران پارسیگوی است. نام کامل وی "محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی" بوده و در دوران حیات به القاب "جلالالدین"، "خداوندگار" و "مولانا خداوندگار" نامیده میشدهاست. برای دانلود کتاب به ادامه مطلب بروید برچسبها: دانلود کتاب مولوی بلخی, دیوان, اشعار, شعر, مولوی
[ 91/04/03 ] [ 2:6 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
زندگی
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ برچسبها: زندگی, سهراب سپهری, اشعارسهراب سپهری, اشعار, ادبیات [ 91/03/27 ] [ 11:21 PM ] [ محمد نجفی ]
اسامی اسب ها در شاهنامه
يکي از حيواناتي که بيش ترين حوزه ي تصوير را در شاهنامه به خود اختصاص داده، اسب است. يکي از قوانين کلي داستان هاي حماسي داشتن مرکبي خاص است که به قوت، سرعت و هوشمندي ممتاز باشد.
2- ابلق: اسب دو رنگ
38- هماي: اسب با شکوه
برچسبها: اسامی اسب ها در شاهنامه, نام اسب, انتخاب نام, شاهنامه, فردوسی [ 91/01/23 ] [ 11:17 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن برچسبها: دلـت را بتـکان, دل, خانه تکانی, خانه, خاطره [ 90/12/24 ] [ 8:46 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
گل یاس
گل یاس را دوست نمی داشت.مشتی ازآن بردست گرفت ودرحالی که می خندید ونگاه شیطنت بارش را به دیدگان مضطربم دوخته بود در دستم گذاشت.چندان توجهی به گل سفید خوش بو ومعطر نکردم.به زودی پژمرده گشت وطراوت خود را ازدست داد.مگر جزاین بود که او گل یاس را دوست نمی داشت ؟پس چگونه گل انتظار داشت مقبول جوانی که مفتون صدای موثرصاحب گل بود واقع شود؟ چه خوش باور؟گل سفید یاس را هنگامی که می بوییدم بر خود می بالید وگلبرگ های خود را متکبرانه تکان می داد وبر عطر فشانی خود می افزود غافل ازاینکه من پس ازمدت ها دوری گل را به جای حلقه های پرتا ب ودرهم رفته گیسوان سیاه یارم می بوییدم وبوسه برآن می زدم.چون غیبت ان سیاه چشم شیرین سخن به میان آمد دسته گل را به سویی پرتاب کردم « یاس » ازخواب غفلت برخواست ونشاط وشادمانی خود را ازدست داد.مگر جزاین بود که او گل یاس را دوست نداشت ؟پس چگونه انتظار داشت که پس ازدوری یار سبزه رویم ،عزیزش دارم وبر سینه خود جایش دهم؟ جوی آب خروشانی گلهای سفید را درخود غلتانده وناله او را درمیان صدای امواج کوچک خود خفه کرد وبه آهستگی گفت:زیبایی تو دوام ندارد.ناچار عاشقانت هم جز این نتوانند بود.تو هردم درآغوش یکی وگونه هایت هر لحظه بر لبانی جای دارد ولی او که تو را به دورافکند امیدوار است که یارش بر کسی دل نبسته ولبان مهرآسایش گونه ای را لمس نکرده باشد . « یاس » چون این راز بی مهری را دریافت دست ازمقاومت برداشت ،خود را به فشار آب تسلیم کرد وچشم از زیبایی خود ودنیا پوشید. مگر جزاین بود که او گل یاس را دوست نداشت ؟پس گل چگونه می توانست با بودن رقیب دلپذیر شیرین سخن وسیاه چشمی ،زنده بماند وبه رقابت پردازد علی الخصوص که دل درگرو یار با احساساتی هم باشد.
بتی دارم که گرد گل زسنبل سایه بان دارد بهارعارضش خطی به خون ارغوان دارد غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
برگرفته ازکتاب غم های زندگی-نوشته مهدی محمود زاده
[ 90/12/18 ] [ 9:17 PM ] [ محمد نجفی ]
شیون مرگ
به صرف اینکه یک باربرخلاف همیشه ،تمنای عشق را درنگاهش نخواندم ،او را ازخود راندم ،وقتی که رفت و...... مرد ،دور از هرچه زیباست ،وهرچه نیکوست ،تک وتنها ماندم......واین شیون من است ! برمزار خاطراتش !.... مفشار !.... وه ! بدین سان مفشار ،این تن بیمار مرا ،تنگ آغوش سیه ای شب دیوانه گیج !دست بردار ..... برو !دست وپای دل بی رحم وگنهکار مرا ،برتن مرده این عشق فسونکار مپیچ ! مرد !؟ افسوس .....ولی مرگ وی افسوس نداشت .مرده بود او زنخستین شب بیداری عشق ، وکنون ، کو هوسی کو نفسی ، در دل من ؟ تا ببارم به سرش ، مویه کنان سیل سرشک ..... ریخت ؟! ای اشک جگر سوخته آخر زچه رو ، بی سبب از دل غمدیده فرو غلطیدی ؟ مگر از این زن بی عاطفه حادثه جو ،در همه عمر چه مهری ، چه وفایی دیدی ؟ آه ای مظهر حرمان دل غمناکم ! خنده ی دیده ی حسرت زده ی نمناکم ! اشک ! بگذار تورا با کفنش پاک کنم ، حیف باشد به خدا ، حیف !که با این همه سوز ،تن لرزان تورا با تن او خاک کنم ! ای کلیسا ، که درآن نیمه شب بی خبری ، بگرفتی زکفم لذت تنهایی را ،وچنان مست وسراپا شعف وزنگ زنان ، هدیه دادی به دلم این زن هرجایی را ،بنگر ازدور،ببین :تا کجا رفت سراسیمه دنبال هوس ،تا کجا برد هوس آن سر سودایی ! مرده بدبخت ،چنین بی کس وگمنام وغریب ..... ،زیر پای من دیوانه افسانه پرست..... پس دگر صبر چرا ؟ مثل آن نیمه شب بی خبری ،بیخود ومست ،ناله کن دردل شب ،زنگ بزن ،زنگ بزن ! با فغان جرس مرگ ، بکش جار : که ،های ! کاروان ابدیت ! ببر این زاده ننگ !....ببرش دور.... ببر دور وبه خلوتگه مرگ ،برسرش خنده کنان سنگ بزن سنگ بزن ! وتو ای خاک سیاه ،هیچ بر این زن بی مهر ووفا رحم مکن ! پاره کن قلب ورا ،چنگ بزن چنگ بزن ،پاره کن قلب ورا تا زسیه چال جنون !....عشق دیوانه خود را به درآرم ببرم .....خاک پاسخ ده ، آخر.....به خدا قلبم ریخت ! ریخت ،پاشیده شد از هم ، جگرم !خامشی باز چرا ،رفته مگر همره او..... عشق من .....مرده مگر؟ وای خدا .....وای خدا ! خاک عالم به سرم ! پس کلیسا .....نه !دگر زنگ مزن زنگ مزن.....کاروان ! پیش مرو....یار مرا دور مبر..... برسرش خنده کنان سنگ مزن سنگ مزن ! وتو ای خاک سیه .....محض خدا .....رحم بکن ،بردلش سینه کشان ، چنگ مزن چنگ مزن .... وتو ای قلب من ای روسپی باده پرست ! زاده وهم وجنون ، زنگی دیوانه مست ! که همه عمر ،ملول وقدح باده به دست ...... شهوت آلود ونفس مرده وپژمرده وگیج .پدر زندگیم را به عبث سوزاندی ! بس کن آخر به خدا شرم کن ای وای بس است ،هرچه در کنج قفس عشق مرا گریاندی ...... هرچه در وصف هوس ، شعر بگویم خواندی .....کاروان رفت ،هوس رفت ،نفس رفت کنون !کنج عزلتگه ماتمکده ناکامی .....زار وسرگشته به صحرای جنون .......از پریشانی دنیای پریشان دل عشق ،همره درد جنون !یاد اومانده برای من ویک قطره سرشگ.... آه..... ای قطره سرشگ !واپسین خاطره عشق من ناکس پست ! که دگر جز تو مرا یاری وغمخواری نیست..... قلب بیچاره که ازپای درافتاد ،شکست .....بسکه در آتش حرمان جگرسوز گریست. مرغ شب مرده وبخت من بدبخت نگر ،شیون مرگ مرا ،مرغ سحر داده به سر.....پس خداحافظ تو .....حافظ تو رفت گر......بعد من بر سر هرمرده که شیون کردی ......شیون مرگ مرا .....مرگ من ....از یاد مبر.....!
برگرفته ازکتاب شکست سکوت-نوشته کارو
[ 90/11/22 ] [ 11:20 PM ] [ محمد نجفی ]
شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره
شب شادی وشـــور و مهربانی است زمـــــــان همدلی و همزبانی است
در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد
به هرجا محفلی گرم و صمیمی است که مهمانی درآن رسمی قدیمی است
به دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل
ز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!
همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه نظـــــــر دارند ســـــــــوی هندوانه!
نشسته با تفاخـــــــــر تــوی سینی کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی
چو گــــــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه شود آب از لب و لوچـــــــــــه روانه!
بســــــاط خنده و شادی فراهـــــــــم اس ام اس می رسد پشت سر هم
جوانان آن طرف تـــر جـــــــوک بگویند دل از گرد و غبــــــار غـــــم بشویند
کسی را گـــر صدایی نیم دانگ است در این محفل پی تولید بانگ است!!
زند بــــــــا “ای دل ای دل” زیـــــر آواز ز بعد آن “هاهاها”یی کند ســـــاز!
ببندد چشــــــــم و جنباند ســـرش را بخواند شعـــــــــــــرهای از برش را!
چنین با شور و نغمه – شعر و دستان خرامان می رســــــد از ره زمستان
شمردم مــــن ز چلّــــــــه تا به نـــوروز نمانده هیچ؛ جز هشتاد و نه روز !
کنـــــون معکــــــــــوس بشمارید یاران که در راه است فصــــــــل نوبهاران….
[ 90/09/30 ] [ 2:33 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
جملات عارفانه دکتر شریعتی در مورد عشق
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
#####################
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
#####################
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
#####################
عشق طوفانی و متلاطم است
#####################
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
#####################
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
#####################
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
#####################
عشق در دریا غرق شدن است
#####################
عشق بینایی را می گیرد
#####################
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
#####################
عشق همواره با شک آلوده است
#####################
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
#####################
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
#####################
عشق تملک معشوق است
#####################
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
#####################
در عشق رقیب منفور است،
#####################
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
#####################
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
#####################
خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که:عشق از زندگی کردن بهتر است. [ 90/09/03 ] [ 8:38 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
تولدی دیگر همه هستی من آیه تاریکی است،که تورا درخود تکرارکنان،به سحرگاه شکفتن ها ورستن های ابری خواهد برد.من دراین آیه تو را آه کشیدم،آه من دراین آیه تورا به درخت و آب وآتش پیوند زدم.زندگی شاید یک خیابان دراز است که هرروززنی با زنبیلی ازآن می گذرد.زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خودرا ازشاخه می آویزد.زندگی شاید طفلی است که ازمدرسه بر میگردد.یا عبورگیج رهگذری باشد که کلاه ازسر برمی دارد وبه یک رهگذر دیگربا لبخندی بی معنی می گوید:صبح بخیر.زندگی شاید آن لحظه مسدودی است که نگاه من در نی نی چشمان تو،خودرا ویران می سازد.ودراین حسی است که من آن را با ادراک ماه وبا دریافت ظلمت خواهم آمیخت.دراتاقی که به اندازه یک تنهایی است،دل من،که به اندازه یک عشق است،به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد،به زوال زیبای گلها درگلدان،به نهالی که تودر باغچه خانه مان کاشته ای،وبه آواز قناری ها،که به اندازه یک پنجره میخوانند:آه.... سهم من این است،سهم من این است،سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را ازمن می گیرد،سهم من پایین رفتن ازیک پله متروک است،وبه چیزی درپوسیدگی وغربت واصل گشتن،سهم من گردش حزن آلودی درباغ خاطره هاست،ودراندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:(دستهایت را دوست می دارم).دستهایم را درباغچه می کارم،سبز خواهدشد،میدانم،میدانم.وپرستوها درگوی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت،گوشواری به دوگوشم می آویزم،ازدوگیلاس سرخ همزاد،به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم.پسرانی که به من عاشق بودند،هنوزبا همان موهای درهم وگردن های باریک وپاهای لاغر،به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب اورا باد با خودبرد.کوچه ای هست که قلب من آن را ازمحله های کودکیم دزدیده است.سفرحجمی درخط زمان وبه حکمی خط خشک زمان را آبستن کردن.حجمی ازتصویری آگاه که زمهمانی یک آینه برمی گردد.وبدین سان است که کسی می میردوکسی می ماند.هیچ صیادی درجوی حقیری که به گودالی می ریزد،مرواریدی صیدنخواهد کرد.من پری کوچک غمگینی را می شناسم که دراقیانوسی مسکن داردودلش رادریک نی لبک چوبین می نوازد آرام،آرام پری کوچک غمگینی که شب ازیک بوسه می میرد وسحرگاه ازیک بوسه به دنیا خواهدآمد. برگرفته ازکتاب تولدی دیگر-گزیده اشعارفروغ فرخزاد [ 90/08/24 ] [ 10:59 AM ] [ محمد نجفی ]
انگیزه زندگی خواسته بودی برایت اززندگی وانگیزه آن مطالبی بنویسم. زندگی توهستی وانگیزه آن نیزبا ز توهستی.توهستی که می توانی مرا با زندگی ورموزآن آشنا کنی.برق درخشان چشمان تو،اسرارمبهم زندگی را به خوبی نشان میدهد.هنگامی که مژگان بلند وکشیده ات،سایه برصورت چون ماهت می افکند،وقتی که چشمان درشت وگیرایت درحدقه خودحرکت میکند،هنگامی که لبان کمی رنگ پریده ات تکان محسوسی می خورد،زمانی که با آن هیکل چون بت تراشیده ات دربرابردیدگان لرزان بی جان من چون کبک قدم برمیداری وخرامان خرامان ناز میگذاری ومیگذری،انگیزه زندگی را به خوبی مجسم می سازی.با این وصف زندگی وانگیزه آن توهستی دیگرچرا ازمن می پرسی؟روزی اگر دل این عاشق زار را بشکنی ونورامید کوچکی را که بردلش تا بیده وبه ادامه حیات برانگیخته است قطع کنی آن وقت زندگی را بدرود میگوید.همان زندگی را که تومی خواهی معنای آن را بدانی،همان زندگی را که تومانند جان شیرین دوست داری ومن از عذاب ورنج آن به جان آمده ام.مگر جان دادن پروانه را درکنارشمع ندیدی؟ انگیزه همان روشنی شمع است که مانند آتشی به جان پروانه می افتد واورا دوان دوان به کنار معشوقه می کشاند وسپس با حرارت عشق خود کم کم اورا آن قدرمی سوزاند که به خاکسترش تبدیل میکند وبی رحمانه زندگی را ازاو می گیرد. سعی نکن تو نیز مانند من وپروانه درپی شناسایی انگیزه زندگی برآیی زیرا اگردل حساس داشته باشی،کشف رازمرموز(انگیزه)زندگی شیرینت را برباد میدهد وبه خاکسترسیاهت می نشاند.بگذار من وپروانه بسوزیم وبسازیم وسوختن تو را هرگزبه چشم نبینیم. برگرفته از کتاب غمهای زندگی-نوشته مهدی محمودزاده [ 90/08/21 ] [ 10:21 PM ] [ محمد نجفی ]
[ 90/07/22 ] [ 11:50 AM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
اين حقيقت كه وى نه تنها در ميان هم كيشان مسلمان خود بلكه در ميان مسيحيان و يهوديان قونيه محبوب بود و مقام والايى داشت ، به معناى نقش آينده وى در گفت وگو ميان اديان تعبير مى گردد. همچنين براساس منابعى كه در دست است روشن گرديده كه مولانا با روحانيون يونانى كه در آناتولى مركزى از مدت ها قبل فعاليت مى نمودند درارتباط و رفت و آمد بوده است . منبع : www.rasekhoon.net [ 90/07/08 ] [ 11:23 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
مقدمه علی علیه السلام و درافكندن با عمرو بن عبدود علی علیه السلام و فتح باب خیبر علی علیه السلام و واگویه با چاه علی علیه السلام و قاتل خود علی علیه السلام; باب علم نبی صلی الله علیه و آله علی علیه السلام; مولا علی علیه السلام; انسان كامل علی علیه السلام و قصارا الجمل پینوشتها: 1- مولوی جلالالدین محمد بلخی، دیوان شمس تبریزی، مقدمه بدیع الزمان فروزانفر و جلال همایی، چاپ یازدهم، تهران، جاویدان، 1373 منبع:فصلنامه معرفت [ 90/07/08 ] [ 11:14 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
زندگینامه جلال الدین محمد بلخی (مولانا)
نامش محمد و لقبش جلال الدین است. از عنوان های او خداوندگار و مولانا در زمان حیاتش رواج داشته و مولوی در قرن های بعد در مورد او به کار رفته است. در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ متولد شد. نیاکانش همه از مردم خراسان بودند. خود او نیز با اینکه عمرش در قونیه گذشت، همواره از خراسان یاد می کرد و خراسانیان آن سامان را همشهری می خواند. دوران کودکی در سایه پدر دوران جوانی مولانا و شعر فارسی آغاز شیدایی صلاح الدین زرکوب حسام الدین چلپی پایان زندگی چکيده عمر مولانا : مهمترين وقايع زندگي مولانا: معروفترين کتابهاي مولانا: تاريخ و محل فوت: اشعاری از مولانا
[ 90/07/08 ] [ 10:54 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
استاد محمدحسين شهريار را به سبب غنا و استحکام شعري ، تنوع آفرينش هاي هنري و از همه مهمتر جاذبه ، نفاذ و رواج کلام مي توان يکي از بزرگترين شاعران قرن حاضر ايران دانست. در قلمروي نقد ادبي ايران از ديرباز سخن سنجان نکته پرداز همه از يک دل و يک زبان ، لب به تحسين شهريار گشوده اند.ملک الشعراي بهار با عنايت به اشعار شهريار درباره شخصيت او مي گويد: «شهريار نه تنها افتخار ايران است بلکه افتخار مشرق زمين به شمار مي رود.» منبع:روزنامه جام جم [ 90/06/27 ] [ 8:57 AM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار در سال 1285 ش در خانوادهاي اهل ادب در تبريز به دنيا آمد. ايام كودكي او با جنبش آزاديخواهان مشروطه به رهبري ستارخان و باقرخان همراه بود. وي در كودكي با قرآن و ديوان حافظ آشنا شد و پس از تحصيل مقدمات حوزوي، به تهران رفت و وارد مدرسه دارالفنون گرديد. شهريار سپس وارد مدرسه طب شد، ولي در پي يك جريان عاطفي و پس از 5 سال تحصيل، بدون اخذ مدرك دكتري، تهران و دانشكده را ترك گفت و در خراسان وارد خدمت دولتي گرديد. او در نيشابور به ديدار كمالالملك، نقاش مشهور رفت و شعري درباره وي سرود. شهريار از آن پس مدتي در تهران سكونت داشت و از سال 1319 ش در تبريز اقامت گزيد. وي همزمان با اوجگيري نهضت اسلامي، با زبان شعر، انقلاب اسلامي را همراهي كرد. شهريار، به عنوان يكي از مشهورترين غزلسرايان معاصر، معروفِ خاص و عام است. او غزلهاي دلنشينِ بسياري سروده كه يادگار نخستين عشق آتشين اوست. عشق عرفاني نيز در اشعار شهريار مقام والايي دارد و بر بيشتر شعرهاي او سايه افكنده است. كليات اشعار شهريار متجاوز از پانزده هزار بيت از قصيده و غزل و مثنوي و قطعه است كه در سه مجلد به چاپ رسيده است. بسياري از خاطرات تلخ و شيرين از دورههاي گوناگون زندگي، در اشعار شهريار منعكس است و با خواندن آنها ميتوان گوشههايي از زندگي شاعر را از نظر گذراند. شهريار بيگمان در شاعري، استعدادي درخشان دارد كه در سراسر اشعار او، روحي حساس و شاعرانه، موج زنان بر بال تخيلي پوينده و آفريننده در پرواز است. او به تجدد و نوآوري در شعر گرايش محسوسي داشت و اشعاري كه براي نيما يوشيج و به ياد او سروده، حكايت از اين موضوع دارد. شهريار در سال 1367 در مراسم مجتمع هنر و ادبيات دفاع مقدس به دريافت لوح دست خط زرين حضرت امام، ديپلم افتخار و سكه يادبود مجتمع به عنوان برگزيده شعر، نائل آمد. اين شاعر شهير سرانجام در بيست و هفتم شهريور 1367ش در سن 82 سالگي در تهران درگذشت و در مقبرةالشعراي تبريز به خاك سپرده شد. براي پاسداشت مقام ادبي استاد محمدحسين شهريار و نكوداشت اين شاعر پرآوازه، سالروز درگذشت وي برابر با بيست و هفتم شهريور، به عنوان روز شعر و ادب فارسي نامگذاري شده است. [ 90/06/27 ] [ 8:52 AM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
حافظ: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را صائب تبریزی: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آن کس چیز میبخشد،زمال خویش میبخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را شهریار: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را هرآن کس چیز میبخشد،به سان مرد میبخشد نه چون صائب که میبخشد سر ودست و تن وپا را سر ودست و تن وپا را به خاک گور میبخشند نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را کسرای تبریزی(من روسیاه!): اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم همه دنیا و عقبا را دل و جان را کسی بخشد، که جانی و دلی دارد چنین رحمت نشاید چون من بی جان شیدا را چو گشتم مست آن خالش، نه روحم ماند و نه اجزا که همچون شهریارش بخشم آن فتان زیبا را به یک مستانه دشنامش ببخشم هر دو منزل را شوم فانی در آن خالش نهم عقبا و دنیا را [ 90/06/07 ] [ 2:57 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
[ 90/04/16 ] [ 1:33 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد
مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد پیک شادی ز بر حضرت جانان آمد مژده ای دل که برای دل غمدیده ما هدهد خوش خبر از نزد سلیمان آمد خیز ای دل تو بیارای کنون بزم طرب که دگر موسم اندوه به پایان آمد مطربا نغمه نو ساز کن و پای بکوب که به ما مژده وصل شه خوبان آمد ساقیا باده بده خود بنما سرمستم زان میای کو به تن خسته ما جان آمد ظلمت و تیرگی شام الم رفت کنون روز شادی شد و خورشید فروزان آمد غنچهی دهر در این روز بخندید دگر که به بستان علی نوگل خندان آمد عطر پاشید به بستان که همه عطرآگین سمن و یاسمن و سنبل و ریحان آمد بلبل از لب به ترنم بگشاید نه عجب که به گلذار نبی بلبل خوش خوان آمد گوهری از صدف بحر کرم گشت عیان که به توصیف رخش لولو مرجان آمد نور حق جلوه به برج شرف زهرا کرد بین به این نور که این گونه درخشان آمد وه چه روزی است مبارک ز قدوم شه دین موسم مغفرت و رحمت یزدان آمد روز فرخنده میلاد حسین ابن علی(ع) مژدهی خامُشی آتش نیران آمد باعث کون و مکان منشاء ایجاد حسین که وجودش به جهان مفخر انسان آمد مظهر ذات خدا سبط رسول دو سرا نور چشمان علی آن شه مردان آمد حیف و صد حیف که در واقعه کرب و بلا بر تن خسته او ظلم فراوان آمد بر سر عهد و وفا در ره معشوق نگر خود فدا کرد که سالار شهید آن آمد ای غلامان اگرت بار گنه سنگین شد غم مخور چونکه حسین شافع عصیان آمد
[ 90/04/14 ] [ 4:36 PM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
دوست داشتن از عشق برتر است .عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است اما دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست . عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند . اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست دنیایش دنیای دیگری است . عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد . عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق . عشق در دریا غرق شدن است اما دوست داشتن در دریا شنا کردن . عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست ، که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست. عشق گاه جا به جا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار دوست خویش بر نمی خیزد ،سرد نمی شود که داغ نیست، نمی سوزاند که سوزاننده نیست. در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند ، که حسد شاخصه عشق است ،چه عشق معشوق را طعمه خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد. اما دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است، از جنس این عالم نیست. عشق رو به جانب خود دارد ، خود خواه است و حسود و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد دوست، خواه است و خود را برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست. « آری ، باشی و زندگی کنی .......... که دوست داشتن از عشق بر تر است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند پایین نخواهم آورد.
بر گرفته از کتاب کویر اثر جاودانه دکتر علی شریعتی [ 90/04/03 ] [ 7:9 PM ] [ محمد نجفی ]
تاریخ پیدایش«حساب ابجد»یا«حساب جملهها»روشن نیست؛ ولی به احتمالی ازسدههاي نخست هجری و به احتمال زیاد، به وسیله ایرانیان درست شده است. در ایران و به ویژه بین شاعران ایرانيی، نوعی عدد نويسي به ياري حرفهاي الفبا معمول است و به آن «حساب جملهها» يا «حساب جمل» ميگويند و بيشتر براي بیان تاريخهاي مهم به كار ميرود. همچنین نمادها و قانون های خاصی براي نمایش عددها داشتند. نمادهایی را كه به كار ميبردند چنين بودند:
و قانون های دستگاه عدد نويسي آنان به شرح زیر بود: - هر حرف كه در سمت چپ حرف ديگر نوشته ميشود، چنانچه مقدارش از آن حرف کمتر باشد، ارزش آن حرف را زایدتر ميكند. مثلاَ: ید(ي،د) = ۱۰+۴= ۱۴ ؛ مب(م،ب) = ۴۰+۲=۴٢ - هر حرف يا تركيبي از آنها كه در سمت راست علامت هزار نوشته ميشود، ارزش آنرا چند برابر ميكند.مثلاَََََ: دغ(د،غ) = 4×1000=4000 همانطور كه ميبينيد در اين دستگاه عددنويسي نيز رقم صفر وجود نداشتهاست. مسلمانان براي آنكه ترتيب حروف و عددي را كه به آنها منسوب است فراموش نكنند، از حروف فوق كلماتي ساخته بودند و به آنها «حروف ابجد» ميگفتند:
و با حفظ كردن اين كلمهها، عددهاي منسوب به آنها را چنين يادآوري ميكردند: ۹حرف اول به ترتيب برابرند با عددهاي از ۱تا ۹ ۹حرف دوم به ترتيب برابرند با مضربهاي ۱۰، از ۱۰تا ۹۰ ۹حرف سوم به ترتيب برابرند با مضربهاي ۱۰۰، از ۱۰۰تا ۹۰۰ و حرف آخر برابر است با ۱۰۰۰. به نظر شما عددنويسي با حروف ابجد آسانتر است يا در دستگاه دهدهي؟ امروزه در نوشتههاي فارسي، از اين اعداد چندجور استفاده ميشود: الف- صفحههاي مقدمة بعضي از كتابها را با اين عددها شمارهگذاري ميكنند. ب- تاريخ وقايع مهم را با تركيب حروف ابجد به صورت يك كلمه يا يك عبارت يا يك جملة معنيدار يا شعر درميآورند كه به خاطر سپردن آن آسان باشد و بعد با به خاطر آوردن آن كلمه يا عبارت يا جمله يا شعر، تاريخ مزبور را حساب ميكنند. وقتي تاريخ يك رویداد را با يك واژه يا يك جمله بيان كنند، به آن «ماده تاريخ» ميگويند. ج- گاهي در نوشتن، براي جدا كردن مطالب مختلف از يكديگر، آنها را با حروف ابجد، مشخص ميكنند. مثلاً در همينجا، براي جدا كردن مـطالب مربوط به كاربرد حروف ابـــجد،آنها را با سه حرف، الف، ب، ج مشخص كردهايم. تاريخ تولد و تاريخ مرگ كسي را با نمادهاي ابجد چنين نوشتهاند: تاريخ تولد: «تابستان رسيد» ؛ تاريخ مرگ: «زمستان رفت». اين شخص در چه سالي متولد شدهاست و در چه سالي زندگي را بدرود گفته؟ چند سال زندگي كردهاست؟ در گذشته ازاین حساب استفاده های گوناگون به عمل می آورده اند.مثلاً به منظور بـــــــــه خاطر سپردن تاریخ وقوع حوادث مهم کلمه یا عبارتی (بیشتر با معنی) را پیدا مـــی کردند که حاصل جمع اعداد مربوطه به حروف آن با تاریخ مورد نظر مساوی باشد. چون فرمان مشروطیت و نخستین قانون اساسی ایران را مظفرالـدین شاه تصویب و امضا و یا به اصطلاح توشیح کرده بود،لذا ابداع کننده ی دوکلمه بالا در عین حال می خـــواسته است که آن را یاد آور عدل آن پادشاه نیز قرار دهد!! زیرا عدد مربوط به "و" 6 است و جمع دو "واو" 12 می شود که حاکی از اعتقادشان به 12 امام بوده است.و در گروه های مخفی گاهی به جای نام اعضای خود ،اعداد مربوط بـه حروف موجود در نام آنان را جدا جدا مینوشته اند.و برخی از افراد نیز همواره جمع اعداد مربوطه به حروف نام خودرا به خاطر داشته و گاهی به جای امضا و یادرکنار امــضا و در روی مهرِ نام خود ،آن را هم به کار می برده اند.مثلن به جای "احمد" عدد 53 و بـه جای "جعفر" عدد 253 را می نوشته اند. به طور نمونه می توان از کلمه "عدل مظفر" نام برد که تاریخ استقرار مشروطیت در ایران را (طبق سال های هجری قمری) دربردارد و جمع اعداد مربوط به حروف آن 1324 می باشد. اینم نرم افزاری برای حساب کردن با حروف ابجد حجم:۶۲۰ کیلوبایت
برچسبها: حروف ابجد, ابجد, حساب کردن نمادها, قانون [ 89/06/22 ] [ 0:18 AM ] [ محمدامیرکلائی-مدیرسایت ]
|
||||||