X
تبلیغات
/9201.aspx-/9112.aspx-/9111.aspx-/9110.aspx-/9109.aspx-/9108.aspx-/9107.aspx-/9106.aspx-/9105.aspx-/9104.aspx-/9103.aspx-/9102.aspx-/9101.aspx-/9012.aspx-/9011.aspx-/9010.aspx-/9009.aspx-/9008.aspx-/9007.aspx-/9006.aspx-/9005.aspx-/9004.aspx-/9003.aspx-/9002.aspx-/9001.aspx-/8912.aspx-/8909.aspx-/8908.aspx-/8907.aspx-/8906.aspx-/8902.aspx-/8807.aspx-/8806.aspx- ofogherah 672 12600 /post-672.aspx زنی را می شناسم من 96=>-------------------ادبی--------------------

زنی را می شناسم من

زنی‌ را   می شناسم من 
 
که شوق بال و پر دارد
 
ولی از بس که پُر شور است
 
دو صد بیم از سفر دارد
 
 
زنی را می شناسم من
 
که در یک گوشه ی خانه
 
میان شستن و پختن
 
درون آشپزخانه   
 
سرود عشق می خواند 
 
نگاهش ساده و تنهاست
 
صدایش خسته و محزون
 
امیدش در ته فرداست
  
 
زنی را می شناسم من 
 
که می گوید پشیمان است
 
چرا دل را به او بسته
 
کجا او لایق آنست؟
 
 
زنی هم زیر لب گوید
 
گریزانم از این خانه
 
ولی از خود چنین پرسد
 
چه کس موهای طفلم را
 
پس از من می زند شانه؟
  
 
زنی آبستن درد است 
 
زنی نوزاد غم دارد 
 
زنی می گرید و گوید 
 
به سینه شیر کم دارد
 
 
زنی با تار تنهایی
 
لباس تور می بافد
 
زنی در کنج تاریکی
 
نماز نور می خواند
  
 
زنی خو کرده با زنجیر
 
زنی مانوس با زندان
 
تمام سهم او اینست :
 
نگاه سرد زندانبان ! 
 
 
زنی را می شناسم من
 
که می میرد ز یک تحقیر
 
ولی آواز می خواند
 
که این است بازی تقدیر
  
 
زنی با فقر می سازد 
 
زنی با اشک می خوابد
 
زنی با حسرت و حیرت
 
گناهش را نمی داند
 
 
زنی واریس پایش را
 
زنی درد نهانش را
 
ز مردم می کند مخفی
 
که یک باره نگویندش
 
چه بد بختی چه بد بختی! 
 
 
زنی را می شناسم من
 
که شعرش بوی غم دارد
 
ولی می خندد و گوید
 
که دنیا پیچ و خم دارد 
  
 
زنی را می شناسم من 
 
که هر شب کودکانش را
 
به شعر و قصه می خواند 
 
اگر چه درد جانکاهی
 
درون سینه اش دارد
  
 
زنی می ترسد از رفتن
 
که او شمعی ست در خانه 
 
اگر بیرون رود از در
 
چه تاریک است این خانه! 
 
 
زنی شرمنده از کودک
 
کنار سفره ی خالی
 
که ای طفلم بخواب امشب 
 
بخواب آری
 
و من تکرار خواهم کرد 
 
سرود لایی لالایی 
  
 
زنی را می شناسم من 
 
که رنگ دامنش زرد است
 
شب و روزش شده گریه
 
که او نازای پردرد است !
  
 
زنی را می شناسم من 
 
که نای رفتنش رفته 
 
قدم هایش همه خسته 
 
دلش در زیر پاهایش 
 
زند فریاد که: بسه 
  
 
زنی را می شناسم من 
 
که با شیطان نفس خود
 
هزاران بار جنگیده
 
و چون فاتح شده آخر
 
به بدنامی بد کاران
 
تمسخر وار خندیده ! 
 
 
زنی آواز می خواند
 
زنی خاموش می ماند
 
زنی حتی شبانگاهان
 
میان کوچه می ماند
  
 
زنی در کار چون مرد است
 
به دستش تاول درد است 
 
ز بس که رنج و غم دارد
 
فراموشش شده دیگر
 
جنینی در شکم دارد
  
 
زنی در بستر مرگ است
 
زنی نزدیکی مرگ است
 
سراغش را که می گیرد؟ 
 
نمی دانم، نمی دانم
 
شبی در بستری کوچک
 
زنی آهسته می میرد
  
 
زنی هم انتقامش را 
 
ز مردی هرزه می گیرد
 …
زنی را می شناسم من

 

 

 

سیمین بهبهانی 

91/06/14 11:2 PM
ofogherah 620 12600 /post-620.aspx عشق رادرزباله اندازند 96=>-------------------ادبی--------------------

عشق رادرزباله اندازند

 ای خدای بزرگ و بی همتا

ای خداوندِ قادر و دانا

چو مرا داده ای زعشق نصیب

شکر گویم به هر دقیقه تورا

شکر تو بابت محبت هات

هم ز باب ِ دلی چنان زیبا

ای خدا دیده ام همیشه که زن،

ناله دارد ز دست ِ مرد ِ فتا

می کند ناله از دل ِ سنگش

می بَرَد شکوه اش به سوی خدا

هیچ گاه او ز مرد راضی نیست

دلش از او که سالهاست جدا

و چو من نیک و خوب می نگرم

می شود راز ِ آن دوان پیدا :

هر دو از هم چه ساده می رنجند

یادشان می رود صفای وفا

سر ِ هر چیز بحث و جنجال است

نیست یک را سکوت و شرم و حیا

بی تسامح وَ فضل و مغروراند

نیست مجنون و کی شود لیلا

گوییا در میان جنگستند

نیست حاجت وسیله دشمن را

این دو خود دشمنان یکدگرند

نشود عامل دگر پیدا !

خانه شان خود مثال معرکه است:

" کوس و طبل و نقاره و سرنا !"

خنجر ِحرف ِ تلخ و نیش طَعَن

خبری نیست از دل ِ شیدا

زن یکی گفته است و مرد یکی

دانه دانه است می شود دنیا

کاه دارند و هر دو کوه کن اند

کوه سازند از دو دانه ی کاه !

عشق را آن وسط حراج کنند

نیست یک را ز دل شکن پروا

بی محابا ز عیب هم گویند

تا کند هر یکی،یکی رسوا !

جای هم پوشی و لباس شدن ،

می درانند جامه های حیا !

بی گذشت اند و عیب جوّ و بخیل

وا! نترسند از جلال خدا ؟

پشت ِ هم هی دروغ می بافند :

"نرسیده ست از تو هیچ مرا !"

بعد ِعمری که زندگی کردند ،

نیست یک را زعمر ِ رفته رضا

نه سخنهای عاشقی مانده ست

نه دگر در دلی امید و رجا

کو؟ کجا این طریق ِ زندگی است؟

که فتادند هر دو در ته ِ چاه !

شده هر یک مخل ّ آسایش

جای تسکین ِ درد و دفع ِ بلا

هرکدام آرزو به دل دارند،

که شود درد ِ او به فصل دوا

همدگر را به غم می آزارند،

نیست در ذهنشان خیال ِ وفا

عشق را در زباله اندازند

که ندارد به پیششان معنا

ای خدا کم ندیده ام زیشان

تا به کی هست قصه پا بر جا؟

ای خدا من به قصه می مانم

قصه ی خوب و عاشق ِ لیلا

عشق من پاک و بی همانندست

شکر ِ تو هر دقیقه و هرجا

ولی از اتفاق می ترسم

آنچه گفتم صریح بود و روا

جن ِّ شیطان فکنده سایه ی خود

بر سرِ روحِ آدم و حوّا

هست نزدیک و فتنه انداز است

دائماً می فریبد انسان را

از تو یاریّ و صبر خواهانم

کرده ام دل پر از امید و رجا

دل ِ خود داده ام به دست تویی ،

که همیشه ست و دائم است و بقا

می برم از وساوس شیطان

سوی تو التجا و هم مأوا

می دهم دل به بندگی ّ خدا

که نباشم اسیر نفس و هوا

که خدایم مرا بیاساید

در پناهش وَ با دلی زیبا

ای خدا رستگارمان فرما

در قیامت یکی ، دگر دنیا

و کمک کن لباس هم باشیم

عشق رادرزباله اندازند,عاشقانه,شعر,اشعار,زباله 91/04/29 11:38 AM
ofogherah 598 12600 /post-598.aspx دانلود کتاب مولوی بلخی 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی از مشهورترین شاعران پارسی‌گوی است. نام کامل وی "محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی" بوده و در دوران حیات به القاب "جلال‌الدین"، "خداوندگار" و "مولانا خداوندگار" نامیده می‌شده‌است.

برای دانلود کتاب به ادامه مطلب بروید

دانلود کتاب مولوی بلخی,دیوان,اشعار,شعر,مولوی 91/04/03 2:6 PM have_more
ofogherah 592 12600 /post-592.aspx زندگی 96=>-------------------ادبی--------------------
زندگی

 

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

                                                                                سهراب سپهری

زندگی,سهراب سپهری,اشعارسهراب سپهری,اشعار,ادبیات 91/03/27 11:21 PM
ofogherah 491 12600 /post-491.aspx اسامی اسب ها در شاهنامه 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

اسامی اسب ها در شاهنامه

 

يکي از حيواناتي که بيش ترين حوزه ي تصوير را در شاهنامه به خود اختصاص داده، اسب است. يکي از قوانين کلي داستان هاي حماسي داشتن مرکبي خاص است که به قوت، سرعت و هوشمندي ممتاز باشد.
اسامي و اوصاف اين حيوان در شاهنامه فراوان است و به اعتبار رنگ، سرعت، قدرت و... به شرح زير به کار رفته است:


۱- ابرش: اسبي است که خال هاي سفيد، مخالف رنگ اعضاي بدنش، دارد.
بينداخت رستم کياني کمند سر ابرش آورد ناگه به بند

2- ابلق: اسب دو رنگ
به گفت و برانگيخت ابلق ز جاي تو گفتي شد آن باره پرّان هماي


3- اژدها: اسب درشت اندام و قوي
سپهبد عنان اژدها را سپرد به خشم از جهان روشنايي ببرد


4- اشقَر: اسب سرخ رنگ
بدين گونه تا برگزيد اشقري يکي باد پايي گشاده بري


5- اهريمن: اسب سرکش
چنين بود انديشه پهلوان که اهريمن آمد بر اين جوان


6- بارکش: اسب بار بر
برانگيخت آن بارکش را زجاي سوي لشکر خويشتن کرد راي


7- بارگي: اسب قوي بارکش
بدان مرغزار اندرون بنگريد ز هر سو همي بارگي را نديد


8- باره: اسب تيز رفتار و نيک
يکي باره پيشش به بالاي او کمندي فروهشته تا پاي او


9- بالا: اسب جنيبت، اسب کتل
ببر تخت و بالا و زرينه کفش همان تاج با کاوياني درفش


10- بور: اسب سرخ و قهوه اي
بيازيد چنگال گردي به زور بيفشارد يک دست بر پشت بور


11- پوينده: اسب دونده
چو پوينده در زابلستان رسيد سراينده در پيش دستان رسيد


12 پيل: اسب بزرگ و سنگين
به آوردگه رفت چون پيل مست يکي پيل زير اژدهايي به دست


13- پلنگ: اسب متکبر
چمان و چران چون پلنگان به کام نگون گشته زين و گسسته لگام


14- تازي: اسب لاغر اندام
نگون شد سر تازي و جان بداد دل توس پر کين و سر پر ز باد


15- تکاور: اسب نجيب و خوش رفتار
عنان تکاور همي داشت نرم همي ريخت از ديدگان آب گرم


16- تند تاز: اسب دونده ي خشمگين
همان گه پديد آمد از دشت باز سپهبد بر انگيخت آن تند تاز


17- تيز رو: اسب تند رو
يکي تازيانه بر آن تيزرو بزد خشم را نام بردار گو


18- چرمه: اسب خاکستري رنگ
فرستاده در پيش او باد گشت به زير اندرش چرمه پولاد گشت


19- خر: اسب آرام و بار بر
به رزم اندرون رخش گويي خر است دو دست سوار از همه بتّر است


20- خِنگ: اسب سفيد
همان شب يکي کرّه اي زاد خنگ برش چون برِ شير و کوتاه لنگ


21- ديزه: اسبي است که از کاکل تا دمش خط سياه کشيده شده است.
چماننده ديزه هنگام گرد چراننده ي کرکس اندر نبرد


22- رخش: نام اسب رستم
يکي رخش بودش به کردار گرگ کشيده زهار و بلند و سترگ


23 سيه: نام اسب اسفنديار
سياوش سيه را به تندي به تاخت به شد تنگ ذل جنگ آتش بساخت


24- سمند: اسب زرد رنگ
کمان را به زه بر به بازو فکند سمندش بر آمد بر ابر بلند


25- شباهنگ: نام اسب بيژن
به پشت شباهنگ بر بسته تنگ چو جنگي پلنگي گرازان به جنگ


26- شبرنگ: اسب تمام سياه
بر انگيخت از جاي شبرنگ را بيفشرد بر نيزه بر چنگ را


27- شبديز: اسب سياه خسرو پرويز
بگفت و بر انگيخت شبديز را بداد آرميدن دل تيز را


28- شولک: اسب تيز رو
بيفتاد زان شولک خوب رنگ بمرد و نرست اينت فرجام جنگ


29- شير: اسب شجاع و دلير
چو مادرش بيند کمند سوار چو شير اندر آيد کند کارزار


30- عقاب: اسب تيز رو
به زير اندر آورد و کردش دوال عقابي شده رخش با پرّ و بال


31- کشتي: اسب آب پيما
دوان باد پايان چو کشتي بر آب سوي غرق دارند گفتي شتاب


32- کوه: اسب قوي هيکل
يکي ژنده پيل است بر پشت کوه مگر رزم سازند يک سر گروه


33- گرگ: اسب خطرناک
يکي رخش بودش به کردار گرگ کشيده زهار و بلند و سترگ


34- گلرنگ: نام اسب رستم
سرش تيز شد کينه و جنگ را به آب اندر افکند گلرنگ را


35- نهنگ: اسب جنگي
چو زين برنهادش بر آهخت تنگ بجنبيد بر جاي تازان نهنگ


36- نوند: اسب تيز فهم و با هوش
گراينده ي تيز پاي نوند همان شست بدخواه کردش به بند


37- هژبر: اسب زورمند
ورا ديد بر تازي اي چون هژبر همي تاخت بر دشت مانند ابر

38- هماي: اسب با شکوه
بر آمد چو باد آن سران را ز جاي همان بادپايان فرّخ هماي


39هيون: اسب بزرگ
خروش تبيره برآمد ز در هيون دلاور بر آورد پر


تخليص و باز نويسي از:ماهنامه ي رشد آموزش زبان و ادب فارسي، دوره بيستم، ش 1، پاييز 85

اسامی اسب ها در شاهنامه,نام اسب,انتخاب نام,شاهنامه,فردوسی 91/01/23 11:17 PM
ofogherah 461 12600 /post-461.aspx دلـت را بتـکان ... 9=>--------پیام کوتاه - SMS و احادیث--------


 دلـت را بتـکان ...

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین


بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...


باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!


حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...


کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟


حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا


و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...


خـانه تـکانی دلـت مبـارک

دلـت را بتـکان,دل,خانه تکانی,خانه,خاطره 90/12/24 8:46 PM
ofogherah 455 12600 /post-455.aspx گل یاس 12=>ادبیات ایران

گل یاس

 

گل یاس را دوست نمی داشت.مشتی ازآن بردست گرفت ودرحالی که می خندید ونگاه شیطنت بارش را به دیدگان مضطربم دوخته بود در دستم گذاشت.چندان توجهی به گل سفید خوش بو ومعطر نکردم.به زودی پژمرده گشت وطراوت خود را ازدست داد.مگر جزاین بود که او گل یاس را دوست نمی داشت ؟پس چگونه گل انتظار داشت مقبول جوانی که مفتون صدای موثرصاحب گل بود واقع شود؟

چه خوش باور؟گل سفید یاس را هنگامی که می بوییدم بر خود می بالید وگلبرگ های خود را متکبرانه تکان می داد وبر عطر فشانی خود می افزود غافل ازاینکه من پس ازمدت ها دوری گل را به جای حلقه های پرتا ب ودرهم رفته گیسوان سیاه یارم می بوییدم وبوسه برآن می زدم.چون غیبت ان سیاه چشم شیرین سخن به میان آمد دسته گل را به سویی پرتاب کردم

« یاس » ازخواب غفلت برخواست ونشاط وشادمانی خود را ازدست داد.مگر جزاین بود که او گل یاس را دوست نداشت ؟پس چگونه انتظار داشت که پس ازدوری یار سبزه رویم ،عزیزش دارم وبر سینه خود جایش دهم؟

جوی آب خروشانی گلهای سفید را درخود غلتانده وناله او را درمیان صدای امواج کوچک خود خفه کرد وبه آهستگی گفت:زیبایی تو دوام ندارد.ناچار عاشقانت هم جز این نتوانند بود.تو هردم درآغوش یکی وگونه هایت هر لحظه بر لبانی جای دارد ولی او که تو را به دورافکند

امیدوار است که یارش بر کسی دل نبسته ولبان مهرآسایش گونه ای را لمس نکرده باشد .

« یاس » چون این راز بی مهری را دریافت دست ازمقاومت برداشت ،خود را به فشار آب تسلیم کرد وچشم از زیبایی خود ودنیا پوشید.

مگر جزاین بود که او گل یاس را دوست نداشت ؟پس گل چگونه می توانست با بودن رقیب دلپذیر شیرین سخن وسیاه چشمی ،زنده بماند وبه رقابت پردازد علی الخصوص که دل درگرو

یار با احساساتی هم باشد.

 

بتی دارم که گرد گل زسنبل سایه بان دارد           بهارعارضش خطی به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب            بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

 

 

برگرفته ازکتاب غم های زندگی-نوشته مهدی محمود زاده

 

90/12/18 9:17 PM
ofogherah 428 12600 /post-428.aspx شیون مرگ 12=>ادبیات ایران

شیون مرگ

 

به صرف اینکه یک باربرخلاف همیشه ،تمنای عشق را درنگاهش نخواندم ،او را ازخود راندم ،وقتی که رفت و...... مرد ،دور از هرچه زیباست ،وهرچه نیکوست ،تک وتنها ماندم......واین شیون من است ! برمزار خاطراتش !....

مفشار !.... وه ! بدین سان مفشار ،این تن بیمار مرا ،تنگ آغوش سیه ای شب دیوانه گیج !دست بردار ..... برو !دست وپای دل بی رحم وگنهکار مرا ،برتن مرده این عشق فسونکار مپیچ !

مرد !؟ افسوس .....ولی مرگ وی افسوس نداشت .مرده بود او زنخستین شب بیداری عشق ، وکنون ، کو هوسی کو نفسی ، در دل من ؟ تا ببارم به سرش ، مویه کنان سیل سرشک .....

ریخت ؟! ای اشک جگر سوخته آخر زچه رو ، بی سبب از دل غمدیده فرو غلطیدی ؟ مگر از این زن بی عاطفه حادثه جو ،در همه عمر چه مهری ، چه وفایی دیدی ؟

آه ای مظهر حرمان دل غمناکم ! خنده ی دیده ی حسرت زده ی نمناکم ! اشک ! بگذار تورا با کفنش پاک کنم ، حیف باشد به خدا ، حیف !که با این همه سوز ،تن لرزان تورا با تن او خاک کنم !

ای کلیسا ، که درآن نیمه شب بی خبری ، بگرفتی زکفم لذت تنهایی را ،وچنان مست وسراپا شعف وزنگ زنان ، هدیه دادی به دلم این زن هرجایی را ،بنگر ازدور،ببین :تا کجا رفت سراسیمه دنبال هوس ،تا کجا برد هوس آن سر سودایی ! مرده بدبخت ،چنین بی کس وگمنام وغریب ..... ،زیر پای من دیوانه افسانه پرست.....

پس دگر صبر چرا ؟ مثل آن نیمه شب بی خبری ،بیخود ومست ،ناله کن دردل شب ،زنگ بزن ،زنگ بزن ! با فغان جرس مرگ ، بکش جار : که ،های ! کاروان ابدیت ! ببر این زاده ننگ !....ببرش دور.... ببر دور وبه خلوتگه مرگ ،برسرش خنده کنان سنگ بزن سنگ بزن !

وتو ای خاک سیاه ،هیچ بر این زن بی مهر ووفا رحم مکن ! پاره کن قلب ورا ،چنگ بزن چنگ بزن ،پاره کن قلب ورا تا زسیه چال جنون !....عشق دیوانه خود را به درآرم ببرم .....خاک پاسخ ده ، آخر.....به خدا قلبم ریخت ! ریخت ،پاشیده شد از هم ، جگرم !خامشی باز چرا ،رفته مگر همره او.....  عشق من .....مرده مگر؟ وای خدا .....وای خدا !

خاک عالم به سرم ! پس کلیسا .....نه  !دگر زنگ مزن زنگ مزن.....کاروان ! پیش مرو....یار مرا دور مبر..... برسرش خنده کنان سنگ مزن سنگ مزن ! وتو ای خاک سیه .....محض خدا .....رحم بکن ،بردلش سینه کشان ، چنگ مزن چنگ مزن ....

وتو ای قلب من ای روسپی باده پرست ! زاده وهم وجنون ، زنگی دیوانه مست ! که همه عمر ،ملول وقدح باده به دست ...... شهوت آلود ونفس مرده وپژمرده وگیج .پدر زندگیم را به عبث سوزاندی ! بس کن آخر به خدا شرم کن ای وای بس است ،هرچه در کنج قفس عشق مرا گریاندی ...... هرچه در وصف هوس ، شعر بگویم خواندی .....کاروان رفت ،هوس رفت ،نفس رفت کنون !کنج عزلتگه ماتمکده ناکامی .....زار وسرگشته به صحرای جنون .......از پریشانی دنیای پریشان دل عشق ،همره درد جنون !یاد اومانده برای من ویک قطره سرشگ....

آه..... ای قطره سرشگ !واپسین خاطره عشق من ناکس پست ! که دگر جز تو مرا یاری وغمخواری نیست..... قلب بیچاره که ازپای درافتاد ،شکست .....بسکه در آتش حرمان جگرسوز گریست.

مرغ شب مرده وبخت من بدبخت نگر ،شیون مرگ مرا ،مرغ سحر داده به سر.....پس خداحافظ تو .....حافظ تو رفت گر......بعد من بر سر هرمرده که شیون کردی ......شیون مرگ مرا .....مرگ من ....از یاد مبر.....!

 

برگرفته ازکتاب شکست سکوت-نوشته کارو

 

 

 

 

 

90/11/22 11:20 PM
ofogherah 364 12600 /post-364.aspx شعر شب یلدا ۹۰ 96=>-------------------ادبی--------------------

شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره        بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره

 

شب شادی وشـــور و مهربانی است        زمـــــــان همدلی و همزبانی است

 

در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد        محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد

 

به هرجا محفلی گرم و صمیمی است      که مهمانی درآن رسمی قدیمی است

 

به دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل         شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل

 

ز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه         شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!

 

همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه         نظـــــــر دارند ســـــــــوی هندوانه!

 

نشسته با تفاخـــــــــر  تــوی سینی          کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی

 

چو گــــــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه          شود آب از لب و لوچـــــــــــه روانه!

 

بســــــاط خنده و شادی فراهـــــــــم         اس ام اس می رسد پشت سر هم

 

جوانان آن طرف تـــر  جـــــــوک بگویند         دل از گرد و غبــــــار غـــــم بشویند

 

کسی را گـــر صدایی نیم دانگ است         در این محفل پی تولید بانگ است!!

 

زند بــــــــا “ای دل ای دل”  زیـــــر آواز         ز بعد آن  “هاهاها”یی کند ســـــاز!

 

ببندد چشــــــــم و جنباند ســـرش را         بخواند شعـــــــــــــرهای از برش را!

 

چنین با شور و نغمه – شعر و دستان        خرامان می رســــــد از ره زمستان

 

شمردم مــــن ز چلّــــــــه تا به نـــوروز        نمانده هیچ؛ جز  هشتاد و نه روز !

 

کنـــــون معکــــــــــوس بشمارید یاران        که در راه است فصــــــــل نوبهاران….

 

90/09/30 2:33 PM
ofogherah 353 12600 /post-353.aspx جملات عارفانه دکتر شریعتی در مورد عشق 9=>--------پیام کوتاه - SMS و احادیث--------

جملات عارفانه دکتر شریعتی در مورد عشق

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

 دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

 

 #####################

 

 عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
 دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

 

#####################

 

 عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
 دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

 

#####################

 

 عشق طوفانی و متلاطم است
 دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

 

#####################

 

 عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
 دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

 

#####################

 

 عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
 دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

 

#####################

 

 عشق یک فریب بزرگ و قوی است
 دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

 

#####################

 

 عشق در دریا غرق شدن است
 دوست داشتن در دریا شنا کردن

 

#####################

 

 عشق بینایی را می گیرد
 دوست داشتن بینایی می دهد

 

#####################

 

 عشق خشن است و شدید و ناپایدار
 دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

 

#####################

 

 عشق همواره با شک آلوده است
 دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

 

#####################

 

 از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
 از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

 

#####################

 

 عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
 دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

 

#####################

 

 عشق تملک معشوق است
 دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

 

#####################

 

 عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
 دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

 

#####################

 

 در عشق رقیب منفور است،
 در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

 

#####################

 

 عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
 و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
 و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

 

#####################

 

 دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
 یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

 

#####################

 

 خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که:عشق از زندگی کردن بهتر است.
 و به هر که دوست تر میداری بچشان که:دوست داشتن از عشق برتر

90/09/03 8:38 PM
ofogherah 343 12600 /post-343.aspx تولدی دیگر 96=>-------------------ادبی--------------------

تولدی دیگر

 همه هستی من آیه تاریکی است،که تورا درخود تکرارکنان،به سحرگاه شکفتن ها ورستن های ابری خواهد برد.من دراین آیه تو را آه کشیدم،آه من دراین آیه تورا به درخت و آب وآتش پیوند زدم.زندگی شاید یک خیابان دراز است که هرروززنی با زنبیلی ازآن می گذرد.زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خودرا ازشاخه می آویزد.زندگی شاید طفلی است که ازمدرسه بر میگردد.یا عبورگیج رهگذری باشد که کلاه ازسر برمی دارد وبه یک رهگذر دیگربا لبخندی بی معنی می گوید:صبح بخیر.زندگی شاید آن لحظه مسدودی است که نگاه من در نی نی چشمان تو،خودرا ویران می سازد.ودراین حسی است که من آن را با ادراک ماه وبا دریافت ظلمت خواهم آمیخت.دراتاقی که به اندازه یک تنهایی است،دل من،که به اندازه یک عشق است،به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد،به زوال زیبای گلها درگلدان،به نهالی که تودر باغچه خانه مان کاشته ای،وبه آواز قناری ها،که به اندازه یک پنجره میخوانند:آه....

سهم من این است،سهم من این است،سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را ازمن می گیرد،سهم من پایین رفتن ازیک پله متروک است،وبه چیزی درپوسیدگی وغربت واصل گشتن،سهم من گردش حزن آلودی درباغ خاطره هاست،ودراندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:(دستهایت را دوست می دارم).دستهایم را درباغچه می کارم،سبز خواهدشد،میدانم،میدانم.وپرستوها درگوی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت،گوشواری به دوگوشم می آویزم،ازدوگیلاس سرخ همزاد،به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم.پسرانی که به من عاشق بودند،هنوزبا همان موهای درهم وگردن های باریک وپاهای لاغر،به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب اورا باد با خودبرد.کوچه ای هست که قلب من آن را ازمحله های کودکیم دزدیده است.سفرحجمی درخط زمان وبه حکمی خط خشک زمان را آبستن کردن.حجمی ازتصویری آگاه که زمهمانی یک آینه برمی گردد.وبدین سان است که کسی می میردوکسی می ماند.هیچ صیادی درجوی حقیری که به گودالی می ریزد،مرواریدی صیدنخواهد کرد.من پری کوچک غمگینی را می شناسم که دراقیانوسی مسکن داردودلش رادریک نی لبک چوبین می نوازد آرام،آرام پری کوچک غمگینی که شب ازیک بوسه می میرد وسحرگاه ازیک بوسه به دنیا خواهدآمد.

 برگرفته ازکتاب تولدی دیگر-گزیده اشعارفروغ فرخزاد

90/08/24 10:59 AM
ofogherah 342 12600 /post-342.aspx انگیزه زندگی 12=>ادبیات ایران

انگیزه زندگی 

خواسته بودی برایت اززندگی وانگیزه آن مطالبی بنویسم.

زندگی توهستی وانگیزه آن نیزبا ز توهستی.توهستی که می توانی مرا با زندگی ورموزآن آشنا کنی.برق درخشان چشمان تو،اسرارمبهم زندگی را به خوبی نشان میدهد.هنگامی که مژگان بلند وکشیده ات،سایه برصورت چون ماهت می افکند،وقتی که چشمان درشت وگیرایت درحدقه خودحرکت میکند،هنگامی که لبان کمی رنگ پریده ات تکان محسوسی می خورد،زمانی که با آن هیکل چون بت تراشیده ات دربرابردیدگان لرزان بی جان من چون کبک قدم برمیداری وخرامان خرامان ناز میگذاری ومیگذری،انگیزه زندگی را به خوبی مجسم می سازی.با این وصف زندگی وانگیزه آن توهستی دیگرچرا ازمن می پرسی؟روزی اگر دل این عاشق زار را بشکنی ونورامید کوچکی را که بردلش تا بیده وبه ادامه حیات برانگیخته است قطع کنی آن وقت زندگی را بدرود میگوید.همان زندگی را که تومی خواهی معنای آن را بدانی،همان زندگی را که تومانند جان شیرین دوست داری ومن از عذاب ورنج آن به جان آمده ام.مگر جان دادن پروانه را درکنارشمع ندیدی؟

انگیزه همان روشنی شمع است که مانند آتشی به جان پروانه می افتد واورا دوان دوان به کنار معشوقه می کشاند وسپس با حرارت عشق خود کم کم اورا آن قدرمی سوزاند که به خاکسترش تبدیل میکند وبی رحمانه زندگی را ازاو می گیرد.

سعی نکن تو نیز مانند من وپروانه درپی شناسایی انگیزه زندگی برآیی زیرا اگردل حساس داشته باشی،کشف رازمرموز(انگیزه)زندگی شیرینت را برباد میدهد وبه خاکسترسیاهت می نشاند.بگذار من وپروانه بسوزیم وبسازیم وسوختن تو را هرگزبه چشم نبینیم. 

برگرفته از کتاب غمهای زندگی-نوشته مهدی محمودزاده

90/08/21 10:21 PM
ofogherah 310 12600 /post-310.aspx عرفان در شعر حافظ 1=>------------------مذهبی------------------

عرفان در شعر حافظ

برای دیدن متن مقاله به ادامه مطلب بروید

90/07/22 11:50 AM have_more
ofogherah 289 12600 /post-289.aspx تأثيرات مولانا در شرق و غرب 96=>-------------------ادبی--------------------

اين حقيقت كه وى نه تنها در ميان هم كيشان مسلمان خود بلكه در ميان مسيحيان و يهوديان قونيه محبوب بود و مقام والايى داشت ، به معناى نقش آينده وى در گفت وگو ميان اديان تعبير مى گردد. همچنين براساس منابعى كه در دست است روشن گرديده كه مولانا با روحانيون يونانى كه در آناتولى مركزى از مدت ها قبل فعاليت مى نمودند درارتباط و رفت و آمد بوده است .
روابط مولانا با يونانى ها بسيار خوب بوده و احتمالاً بعضى از آوازهاى محلى و بومى يونان وى را برانگيخته و شايد به همين علت وى نه به زبان فارسى بلكه به زبان يونانى قرون وسطى قطعاتى را سروده است . همچنين وى زبان رايج آن زمان يعنى تركى قرون وسطى را دراشعارش به كار برده است . سرودن حدود 200 غزل به زبان عربى نيز نمايانگر تسلط وى به ادبيات كلاسيك عرب مى باشد.
چنين به نظر مى رسد كه در زمان حيات و نيز بلافاصله پس از مرگ مولانا، گستره فكرى و ديدگاه وى در نواحى كه دوستدار ادبيات فارسى بوده و از آن استفاده مى شده ، اشاعه يافته بود.
اين اشاعه در نواحى هندوستان بارزتر و آشكارتر از نواحى ديگر بود و من معتقدم كه اين امر كه يك عارف هندى به نام على كلكته اى به قونيه آمده و آنجا با پسر سالمند مولانا به نام سلطان ولد ملاقات نموده ، حقيقت دارد. وى يك نسخه از مثنوى را با خويش به هند مى برد.اين امر را نمى توان ثابت كرد ولى حقيقت اين است كه مثنوى هاى كوتاه بوعلى قلندر به سبك و روان مثنوى معنوى نوشته شده و در واقع ديدگاه و تفكر ساده شده مولانا مى تواند قلمداد شود. بدون شك طرز تفكر موجود در مثنوى در زمان حيات سلطان ولد يعنى 1312 سال قبل در شبه جزيره هند شناخته شده بود پس از آن شاهد تأثيرات دائم اشعار مولوى در شبه قاره هند مى باشيم و اين تأثيرات به قدرى عظيم است كه يك وقايع نگار هندو در قرن 15 از بنگال گزارش مى دهد كه برهمن مقدس هم مثنوى رومى را مطالعه مى كند. بايد توجه نمود كه در شمال سرزمين هند از سال 1206زبان و ادبيات فارسى زبان ادارى آن منطقه به شمار مى رفت . بنابراين اشاعه و گسترش تفكر مولوى در شبه قاره هند كار سهلى بود و زمانى كه مولوى در مثنوى خويش آواز نى را مى آورد:
"بشنو از نى چون حكايت مى كند / از جدايى ها شكايت مى كند" آنگاه بنگالى ها آن را انعكاسى يا مقايسه اى با فلوتى كه كريشنا با اشتياق مى نوازد، مى بيند.
فلوت به عنوان يك آلت موسيقى معنوى و عرفانى هر دو در سنت زنده است و استفاده مى گردد. از سال 1500م . به بعد مثنوى وقسمت هايى از ديوان شمس روزبه روز در شبه قاره هند شناخته تر مى گردد.
در عهد مغول در فاصله سال 1526م تا اواسط قرن نوزدهم ، ما شاهد تأثيرات روزافزون تفكرات مولانا در ادبيات هندوفارسى و پس ازآن در ادبيات اردو مى باشيم . در دوران مغول به خصوص پس از اكبرشاه و در دوره شاه جهان تعداد زيادى از مفسران مذهبى وجود داشتند.شاهزاده جهان آرا دختر شاه جهان نيز به تعدادى از عالمان مأموريت داد تا درباره مثنوى تفسيرنويسى نمايند. در قرون 17 و 18 نمى توان هيچ آثار منظومى را در ادبيات فارسى يافت كه بى تأثير از مثنوى نوشته نشده باشند. اين نكته نيز بسيار مهم است كه حتى در ادبيات عاميانه نيز پژواك تفكرات مولانا به چشم مى خورد. براساس ميراث فرهنگى موجود در سند در قسمت جنوبى پاكستان امروز كه از سال 711م تحت حكومت اسلام درآمد، مثنوى به طور دائم مطالعه مى شده است .
شاعر بزرگ سندى زبان ، شاه عبدالليف متوفى به سال 1751 در رساله اش كه اثر بزرگ نظمى وى است ، به حدى منعكس كننده نحوه تفكرات مولانا است كه هربرت سلى مى نويسد: "اين كافى است كه شاه عبدالليف با آثار مولانا آشنا باشد و از اين طريق بتوان آثار وى رادرك نمود". به خاطر مى آورم كه اولين بار كه رساله سندى شاه عبدالليف را خواندم ، به ناگهان قسمتى از جملات مثنوى را مشاهده كردم ، به خصوص مصرع هايى از دفتر اول (مصرع 1704) كه در آن مولوى از آب صحبت مى كند كه نه تنها تشنگان به دنبال آب مى گردند، بلكه آب نيز در جستجوى تشنگان است .
شاه عبدالليف راز عشق ميان چشمه آب و انسان تشنه را در رساله اش به شكل يك داستان عاشقانه مطرح نموده است و نمونه هايى ازاين دست را در اثر وى بسيار مى توان يافت .
در قديم نيز در مناطق مسلمان نشين چنين گفته مى شد كه عارفان بزرگ در كتابخانه هاى خويش اين سه كتاب را حتماً دارا هستند، يعنى قرآن ، مثنوى و ديوان حافظ اين سه كتاب به شكلى استاندارد و سنتى نزد همه عارفان قرن 18 در ايالت سند نيز يافت مى شد.
در تمامى آثارى كه به صورت نثر در سند و پنجاب نوشته شدند، مثنوى مولانا نقش بسيار عميقى را ايفا نموده اند.
نيكلسون كه ما به خاطر ترجمه و چاپ كامل مثنوى از او سپاسگزارى مى نماييم ، از تفسير عالم و محقق هندى "بحرالعلوم " به عنوان بهترين تفسير نوشته شده ياد مى كند. بحرالعلوم به سال 1815 در شهر مدرس درگذشت .
اما مى توان نقش هاى بسيار مهم تر مثنوى و كليه اشعار مولانا را مشاهده كرد. هر كسى كه آثار محمد اقبال را مطالعه نموده باشد، مى داندكه اقبال تا چه اندازه متأثر از مولانا بوده است و در قبال وى احساس مسؤوليت مى نمايد.
به خاطر مى آورم زمانى كه دانشجوى جوانى بودم و براى اولين بار مقاله نيكلسون درباره اثر اقبال به نام "پيام مشرق" را مطالعه نمودم ،مشاهده كردم كه چگونه اقبال در اين اثر كه به سال 1923م منتشر گرديد براى اولين بار هر دو شاعر محبوب خويش را در كنار هم قرار داده است . او در تفكر خويش ملاقاتى ميان گوته شاعر آلمانى و مولانا در بهشت را تجسم مى نمايد و درباره حقيقت مولانا سخن مى راند و بدان جا مى رسد كه "زيركى و هوشمندى از جانب شيطان مى آيد و عشق از جانب انسان ". اقبال از اينكه مولانا به عنوان بزرگ ترين شاعر ايرانى محسوب مى شود همواره به وجد مى آمد. وى مولانا را به عنوان راهبر خويش در "جاويدنامه " مى شناسد و از طريق رهبرى مولانا عروج روح آدمى به بالا و در نهايت رسيدن به خداوند را تجربه مى كند، همان طورى كه دانته در كمدى الهى ورجيل را به عنوان راهبر خويش جهت عروج به آسمان انتخاب مى كند.
تصور اقبال چنين است كه وى در مولانا هوا و روح زنده اسلام را مشاهده مى كند. من نسبتاً مطمئن هستم ، ولى نمى توانم به اثبات برسانم كه تصوير به دست آمده از مولانا به توسط اقبال مرهون مجموعه كوچكى از آثار مولانا توسط نيكلسون بوده است و اين مجموعه به نام "اشعار انتخابى از ديوان شمس " در سال 1898م در كمبريج منتشر گرديد و اغلب تفسيرهايى كه وى از ديوان شمس داشته ، براساس همين مجموعه انجام گرديده است . مجموعه اى كه من در دوران دانشجويى نسخه اى از آن را براى خويش دست نويسى نمودم . من معتقدم كه انعكاس هايى كه درباره مولانا در اقبال ايجاد گرديد، به وجود همين منابع برمى گردد. مولانا براى اقبال به مثابه يك انسان ايده آل خداجوى تلقى مى گردد.
قسمتى از اشعار برجسته وى كه همواره به مناسبت هاى مختلف تكرار مى شود چنين است :
"انسانم آرزوست " من به دنبال انسانى مى گردم و اين چيزى است كه اقبال در مولانا آن را مى يابد كه دربرگيرنده نيروى محركه عشق خداوندى است ، پس از اقبال نيز گروهى از شاعران بودند كه مولانا را سمبل خويش قرار داده اند كه البته نمى توانيم وارد جزييات آثار آنهاشويم و اين دسته از شعرا به زبان هاى هندوفارسى ، اردو، سندى و يا حتى به زبان بنگالى شعر مى سرودند. اما تأثير مولانا در كشورى كه وى بيشتر ساليان عمر خويش را در آن جا سپرى نموده است چيست ؟ از زمان هاى قديم تاكنون بر روى آثار مولانا تحقيقات زيادى انجام گرفته است .
آداب و قواعد مولوى كه از جانب پسرش سلطان ولد اشاعه يافت ، بيش از همه در روشنفكران و هنرمندان امپراتورى عثمانى تأثير نهاد ورقص جمعى سماع در اغلب مناطق عثمانى اشاعه يافت ولى سماع مولوى در هند وجود نداشت اگرچه صوفيان هندى به موسيقى علاقه داشتند.
البته قابل درك است كه تفسير و شرح مثنوى قبل از هر جا در تركيه آغاز گرديد. دانشمندان و عالمان ترك و نيز بوسنيايى بيش از همه در اين زمينه سهم دارند و يكى از مقاصد آنها اين بود كه اين اثر را براى كسانى كه به زبان فارسى آشنايى نداشتند در دسترس قرار دهند.ميل ارائه و تفسير آثار مولانا به زبان تركى از دوره جمهوريت به بعد افزايش يافت ، به اين ترتيب كه امروزه به سختى مى توان خواننده ترك زبانى را پيدا نمود كه براى خواندن آثار مولانا زبان فارسى را بداند. در طول 70 و يا 80 سال اخير مثنوى و قسمت هايى از ديوان شمس به گونه هايى مختلف انتقال يافته است . در اين جا من از يكى از مترجمان عاليقدر به نام "شيخ عبدالباقى گول پينارلى " نام مى برم كه مثنوى وديوان شمس را به زبان تركى جديد و گونه اى مدرن ترجمه نموده و تفاسير متعددى به صورت دست نوشته از وى موجود است . اما به نظرمن كارى كه بسيار اهميت دارد وظيفه دانشمندان و عالمان است كه همواره سعى داشته و دارند كه آثار مولوى را به زبان مدرن تركى امروزبرگردانند.
خوش نويسان ترك همواره سعى داشته اند كه با رقابت با ديگران جمله "يا حضرت مولانا" را به شكلى زيبا خوش نويسى نمايند و امروزه مى توان آويزهايى طلايى با اين مضمون را يافت . اما انسان متعجب خواهد گشت كه مشاهده نمايد كه در غزليات مدرن ترك كه در دهه هاى اخير سروده شده است همواره مولانا و آثارش در آنها انعكاس داشته است . بنابراين تنها ترجمه ها و تفاسير گول پينارلى و طارق يحيى وديگران درباره مولانا نيست ، بلكه شاعران مدرن امروز نيز همواره در آثار خويش بر وى اقتدا مى نمايند. هر شخصى كه با ادبيات مدرن ترك آشنايى دارد، مى داند كه يحيى كمال بيات لى ، متوفى به سال 1958م يكى از بزرگ ترين نمايندگان ادبيات كلاسيك ترك مى باشد. يكى ازآثار تقريباً ناشناخته ولى بسيار باارزش وى به نام "سماع سماوى " به معناى رقص آسمانى است كه در آن از تجربيات و احوال دراويش كه بارقص چرخان حول خويش ، خود را در آسمان مى يابند، صحبت مى نمايد. همچنين نيز شاعر سورآليست ديگرى به نام آصف خان جلبى درمورد رقص سماع اثرى بسيار ارزشمند در قالب اشعار نو دارد. از شاعر ديگرى به نام نظيم حكمت نيز مى توان نام برد كه وى در دنياى غرب به عنوان پيش قراول سوسياليسم و منتقد سنن و رسوم شناخته مى گردد و در مسكو درگذشته است . وى در دوران جوانى خويش شعرى بسيار زيبا و مملو از احساسات به افتخار حضرت مولانا سروده است . به هر حال قونيه موضوع تعداد بسيار زيادى از كتب بوده است كه دردهه هاى 40 و 50 در تركيه به طبع رسيده اند.
به خاطر مى آورم ، البته از اينكه دوباره از خودم صحبت مى كنم از شما عذرخواهى مى كنم زمانى كه براى اولين بار به عنوان يك شرقشناس جوان كه به تركيه آمدم و پول بسيار كمى به همراه داشتم همان طورى كه اغلب دانشجويان به اين معضل مبتلا هستند، سعى كردم تا آخرين فنيگ ها را پس انداز نمايم تا بتوانم به قونيه بروم . در آن زمان قونيه هنوز ماواى رويايى براى حيوانات بود و طبيعت زيباى خود را داشت . اگر انسان رعد و برق بهارى را در قونيه ديده باشد و اينكه يك شبه درختان سبز مى شوند و شهر از عطر مملو مى گردد، آنگاه مى توان به ناگهان پى برد كه چرا اشعار بهارى هميشه در اثار منظوم مولانا به كرات به چشم مى خورد، زيرا وى بهار را سمبل بيدارى مى داند.من معتقدم كه اگر شخصى يك بار چنين روزى را در قونيه مشاهده نمايد، آنگاه مى تواند به راحتى تصاوير ترسيم شده از جانب مولانا رادرك نمايد.
همان طورى كه در ابتدا عرض نمودم تاكنون به تأثيرات ترجمه هامر ـ پورگشتال و روكرت از رومى در ادبيات آلمانى بسيار پرداخته ام . امااين تأثيرات نه تنها در ادبيات آلمانى از قرن 19 با ترجمه "رومى " آغاز گرديد، بلكه همچنين در ادبيات انگليسى از همان زمان نيز براى اولين بار قابل مشاهده است . در اين جا ما شاهد اولين ترجمه از قسمت هايى از مثنوى به زبان انگليسى هستيم و به دليل ترجمه ـ هامر ـپورگشتال و روكرت از مثنوى ، هگل ـ فيلسوف نيز به رومى علاقه مند گرديد و بعضى از عناصر اوليه تفكرات خويش را از وى الهام گرفت .
در سال 1821م كتابچه اى به زبان لاتين توسط يك تئولوگ جوان پروتستان تحت عنوان : Sufismus Sire Philosophia PersarumPantheitica و به معناى "صوفى گرى و يا پانته ايسم ايرانى " منتشر گرديد كه در آن به اين مطلب كه صوفى گرى با فلسفه پانته ايسم تفاوت دارد، پرداخته است .
اما وى با تمام بيزارى از تمام چيزهايى كه جنبه عرفانى داشته ، همان طورى كه اغلب روحانيون ، پروتستان چنين هستند، براى اولين باردر اين كتابچه يكى از معروف ترين داستان هاى مثنوى را بازگو نموده كه در آن يك عابد فكر مى كند كه دعاهايش مستجاب نمى گردد. اين يكى از زيباترين داستان هاى مثنوى مى باشد كه بنابر آن زاهد دائم و همواره خداوند را مى خواند تا اينكه شيطان بر وى ظاهر گرديده مى گويد كه از خداوند پاسخى نخواهد شنيد و اين سعى و تلاش تو براى دريافت پاسخ از خدا بيهوده است پس تسليم من شو و دست از اين عمل بردار. سپس زاهد در خواب مى بيند كه از جانب خداوند پاسخ مى رسد كه "اى انسان صدا كردن تو، صدا كردن من است و من اين جاهستم " اين بدين معناست كه عبادت يك هديه خداوندى است و هر چه انسان در حين عبادت به جاى آورد در حقيقت از جانب خداوند برزبان آورده است ." در هر خطاب تو كه مى گويى كجا هستى خطاب من نيز مى باشد و در پى آن خداوند مى گويد لبيك من اين جا هستم . اين يكى از عميق ترين و زيباترين داستان هاى مثنوى مى باشد ولى وى نظر موافقى با اين داستان ندارد و آن را نمى پذيرد، وى اين مسأله را كه خداوند عبادت را تا حدودى در درون خود انسان قرار داده را بى معنا مى داند.
جالب توجه اين جاست كه اين داستان در يك اثر سوئدى كه درباره اديان مختلف نوشته شده است و اسقف بزرگ سوئدى به نام ناتان زودربلوم كه يكى از بانيان علوم دينى مقايسه اى مى باشد اين داستان را در آن اثر يافت ، براى وى اين نشانه اى بود مبنى بر اينكه اسلام نيزهمانند مسيحيت به عفو و بخشش آشنايى داشته و معتقد است . زودربلوم اهميت اين داستان را در جهت تفاهم بيشتر ميان اديان متذكرگرديده و در ميان تمامى آثار داستانى دينى در اروپا، آن را به عنوان يك نمونه مهم براى عرفان اسلامى و نيز تمامى محافل عرفانى برشمرده است .
انگليسى ها قبل از همه مولانا و آثارش را پذيرفتند و اين پذيرش از طريق ترجمه هاى كامل و يا بخش هايى از مثنوى بوده است . درآلمان نيز همواره خلاصه هايى از آثار مولوى نوشته شده از جمله توسط گئورك روزن كه براساس ترجمه كتاب اول مثنوى انجام گرفت و اين كار توسط پسرش فريدريش روزن در سال 1913م دنبال گرديد.
ولى پس از پايان جنگ جهانى اول گسترش و اشاعه مولانا و آثارش در اروپاى مركزى به شكلى جدى به جريان افتاد. در اين مقطع زمانى ما تلاش هاى زيادى را شاهد هستيم كه سعى در فهم و درك مولانا دارند. مارتين بوبر مى گويد كه دو دانشمند سوئدى و روسى ترجمه هايى از اين آثار را انجام داده و پس از آن در جمهورى دموكراتيك آلمان (آلمان شرقى سابق ) بعضى از آثار مولانا را به عنوان نماينده فلسفه ديالكتيك معرفى نموده اند.
ما بيشترين قدردانى را از پروفسور نيكلسون مى نماييم و ترجمه ارزنده و تفسير بسيار خوب از مثنوى را مرهون تلاش و زحمات وى مى دانيم . وى در عين حال آثار كوچكى درباره "رومى " تأليف نموده و جانشين وى آرتور جان آربرى فعاليت هاى استادش را ادامه داد وداستان هاى مختلفى از مثنوى ، اشعار و رباعيات را به زبان انگليسى ترجمه نمود.
در آلمان پس از روكرت ، تنها قسمت هايى از رومى در دوره هايى مورد توجه قرار گرفتند. البته شايد توجه و علاقه به رومى بيشتر از آن بود، اما قبل از جنگ جهانى دوم كارهاى عملى زيادى در اين زمينه صورت نگرفته بود.
هلموت ريتر، دانشمند بزرگ ، همت خويش را مشغول مولانا نمود. خود من نيز شخصاً در دوران شور و شوق جوانى ام مجموعه اى از آثارديوان را ترجمه نموده و كتابچه اى را در مورد چيزى كه در قلبم جاى دارد، يعنى همان گفتار جلال الدين رومى را به رشته تحرير درآوردم .پس از آن همان طورى كه در كارهايم نشان دادم ، چيزى كه رومى را متمايز از ديگران مى نمايد همان نحوه و شيوه گفتار وى است . او داراى زيباترين تفكرات فلسفى و دينى است اما اينكه وى چگونه اين تفكرات را به زبان مى آورد به نظر من مهم ترين و اصلى ترين نكته است .فكر مى كنم كه وى بهترين مثال و تعبير و نماينده براى سوريه 41 آيه 53 از قرآن مى باشد. جايى كه خداوند مى فرمايد:
"ما به شما آيات و نشانه هاى خويش را نشان داديم ، در افق و در روح شما" اين بدين معنى است كه هر چه انسان در اين جهان مشاهده مى كند، تماماً نشانه هاى وجود خداوند است . همان طورى كه در مثل قديمى عرب داريم "در هر كس نشانه اى وجود دارد كه نشان دهنده آن است كه او يك وجود است ."
اگر آثار رومى را مطالعه نماييد، خواهيد يافت كه هر چيزى كه در اين جهان وجود دارد، از آشپزخانه تا فيل ، از مورچه تا ابر، از منازل تاموش كور، همه و همه آياتى از خداوند مى باشند. اين ها براى شعراى عارف كه تنها به اصول نظرى بسنده نكرده بلكه هر چه را كه مشاهده مى كنند به عنوان اثبات وجود خدا و عشق الهى قلمداد مى كنند، مهم هستند.
همكار من ، كريستف كنوبل ، در برن نيز خود را صرف كار و تحقيق در اشعار مولانا نموده و در آمريكا نيز مجموعه اى از رساله هاى دكترى وجود دارد. يكى از دانشجويان من درباره علم پيشگويى رومى رساله اش را نوشته و ديگر دانشجويانم در باره استعداد و قوه شاعرانه رومى درسرودن اشعار به زبان فارسى و عربى تحقيق نموده و در سال 1987م نيز سمپوزيوم بسيار خوبى در لوس آنجلس برگزار گرديد كه به ديدگاه هاى مختلف آثار رومى پرداخت .
همان طورى كه قبلاً نيز متذكر شدم ، رومى در اين ميان تبديل به يك سمبل فرهنگى گرديده است طورى كه نام وى بر سر زبان هاجارى است . اما زمانى كه اشعارى را كه در رثاى وى سروده شده و مى شود را به عنوان يك شرقشناس كنترل مى نمايم ، تقريباً شوكه مى گردم . از جانب ديگر مولوى نيز در ميان مردم بسيار محبوب گرديده است ، به خصوص از سال 1954 كه گارد قديمى قونيه در انظارعمومى وارد گشت و پس از آن همواره مردم بيشترى به جمع دوستداران مولانا مى پيوندند و گروه هاى دوستداران مولانا در همه جا وجوددارند و در آمريكا نيز محلى به نام مركز مولانا برپا گرديده است .
در تركيه نيز مشتاقان فراوان مولانا وجود دارند كه زبان فارسى را نمى دانند، اما حداقل با زمينه هايى اسلامى آشنا هستند و از جانب ديگرانسان هاى فراوان و متجدد كه مشتاق مولانا بوده ولى هيچ گونه آشنايى و اطلاعى از اسلام و فرهنگ اسلامى ندارند. آنها احتمالاً مايل اند تاقطعاتى از مثنوى و يا ديوان را ترجمه نمايند، ولى با روح آنها چيزى كه حتماً بايد در آثار و اشعار مولانا درك و فهميده شود، آشنايى ندارند واين مسأله را من بسيار غم انگيز مى بينم .
به هر حال نام وى ، نامى آشنا بوده و بسيارى از جنبش و جماعات مشتاق وى ، نام مولانا را در غرب شناسانده اند.
در اين جا بايد از كارهاى همكارم اوا دوويتارى در پاريس ياد نمايم . وى به شكل بسيار فشرده اى در زمينه آثار مولانا كار و تحقيق نموده و ما به خاطر مجموعه اى از ترجمه هاى مثنوى به خصوص كتاب "فيه مافيه " كه توسط وى انجام گرديده است ، از ايشان تشكر مى نماييم .در ايتاليا و چكسلواكى تعدادى ترجمه از مولوى وجود دارد.
جالب توجه است كه آهنگساز بزرگ لهستانى به نام شيما نوفسكى به همين ترتيب مولانا را به عنوان يك الگو و مدل شناخته و يكى ازكارهاى خويش را به رومى اختصاص داده است اين بدين معنى است كه تأثيرات مولانا در همه جا قابل لمس است . همواره آثار وى تفسيرمى گردد و ما او را به عنوان يك عارف بزرگ مى شناسيم . بعضى وى را به عنوان مترجم تعدادى از اشعار ابن عربى به زبان فارسى شناخته اندكه البته من اين امر را درست نمى دانم و بعضى وى را به عنوان يك پانته ايست مى شناسد كه در اين مورد بسيار شك دارم . در واقع براى من ،هر زمانى كه بخواهم درباره وى صحبت نموده و توضيح دهم ، مى توانم از وى به عنوان يك مفسر قرآنى نيز نام ببرم . يك انسان كه در تمام عرصه هستى همه چيز را دال بر وجود خداوند بداند و جهان را انعكاس وجود وى تلقى نمايد، هيچ چيزى بهتر از قطعه شعرى كه در پايان مثنوى آمده ، گوياى حالش نمى تواند باشد.
آنهايى كه با مثنوى آشنايى دارند، مى توانند صفحه اى كه در آن زليخا عشق و شوق خويش را نسبت به يوسف ابراز مى نمايد را به خاطرآورند كه هر چه كه زليخا به زبان مى آورد، مفهوم يوسف در آن نهفته بود. اگر زليخا مى گفت : "آفتاب چه زيبا مى تابد" و يا هنوز نان آماده نيست و يا باغبان ميوه هايى را آورد. هر چه و هر چه كه او بيان مى كرد تماماً نشانه هايى براى وجود يوسف مى ديد.
بايد بگويم كه هر كلمه كه وى گفته نشانه وجود معشوق وى است . "خوش بود آنكه حديث دلبران گفته آيد در حديث ديگران ".
بهتر آن است كه اسرار معشوق را باز كرد كه در آن از ديگرى صحبت مى شود. انسان اجازه ندارد تا راز را باز گويد، اما مى تواند بدان اشاراتى نمايد حال اين اشارات به وسيله حكايتى در باره يك پشه و يا حكايتى از خورشيد باشد. مولانا هميشه راهبر ما به سوى خداونداست . من فكر مى كنم كه اين آن چيزى است كه ما بايد از وى فرا گرفته و الهامات خويش را بر پايه آن قرار دهيم .

منبع : www.rasekhoon.net

90/07/08 11:23 PM
ofogherah 288 12600 /post-288.aspx سیمای علی علیه السلام در مثنوی 1=>------------------مذهبی------------------

مقدمه
جلال الدین محمد بلخی مشهور به «مولوی‏» ، متولد ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق در بلخ و متوفای پنجم جمادی الاخر 672 ه.ق در قونیه، قریب 68 سال عمر كرد.عمر وی به سه دوره تقسیم می‏شود:
دوره اول.زندگانی و شخصیت اول مولوی از ایام كودكی تا 25 سالگی است; یعنی از سال 628 ق كه پدر دانشمند و عارفش محمدحسین خطیبی معروف به «سلطان العلما بهاء الدین ولد» ، فرزند حسین بلخی، وفات یافت.مولوی در این مدت با شوق و ذوق هرچه تمام‏تر و با سرمایه هوش و حافظه فوق‏العاده به تحصیل علوم و فنون عقلی و نقلی و اكتسابی شامل ادبیات و فقه و حدیث و تفسیر قرآن اشتغال داشت.
دوره دوم.از 25 سالگی اوست تا حدود 38 سالگی; یعنی مقارن سال 642 ه.ق كه ملاقات و برخورد او با شمس الدین محمد تبریزی اتفاق افتاد و موجب تغییر مسیر زندگی او گردید.در این مدت، كه حدود 14 سال می‏شود، توسط سید برهان‏الدین محقق ترمذی (وفات 637 ه.ق) كه از اصحاب و مریدان پدرش بود تحت تعلیم و تربیت قرار گرفت و داخل سنت تصوف و سیر و سلوك طریقت گردید.
دوره سوم.این دوره فعلیت نهایی روحانی و به قول خودش «مرحله سوختگی بعد از خامی‏» و پختگی اوست كه از 38 سالگی وی، مقارن 642 ق آغاز می‏شود و تا پایان حیاتش به مدت 30 سال همچنان پیوسته با كمال گرمی و عشق و علاقه استمرار داشت. (1)
آثار برجسته و شاهكارهای جاویدان مولوی مربوط به همین دوره است.
از مولوی آثار ذیل برجای مانده است: مثنوی در 6 جلد، شامل 26000 بیت، دیوان غزلیات; معروف به دیوان كبیر یا كلیات شمس مشتمل بر 50000 بیت، رباعیات، مكتوبات مولانا، فیه مافیه، مجالس سبعه (2) و برخی آثار دیگر.
مولوی در مثنوی، در نخستین اشاره به امام علی علیه السلام، عشق خود را به ایشان با دو بیت زیبای عربی آشكار می‏سازد:
مرحبا یا مجتبی یا مرتضی
ان تغب جاء القضا ضاق الفضا
انت مولی القوم من لا یشتهی
قدردی، كلا لئن لم ینتهی. (3)
مولوی با سخنان حضرت علی علیه السلام آشنایی كامل داشته و بیت اول سخنی است منسوب به علی علیه السلام كه فرمودند: «اذا جاء القضا ضاق الفضا» . (4)
این نقل قول تاكیدی است‏بر نقش ولایت‏حضرت علی علیه السلام كه دین را نگهبان است; زیرا با تداعی آیه‏ای از قرآن مجید هشدار می‏دهد كه «كلا لئن لم ینته لنسفعا بالناصیه.» (علق: 15) (5) این آیه قرآن خطاب است‏به فردی بت‏پرست از مردم مكه كه برده مسلمان خود را از نمازگزاردن منع می‏كرد. (6)
وظیفه مولایی و نگاهبانی دین از آن جهت‏به عهده حضرت علی علیه السلام است كه خود قرآن ناطق است. بنابراین، علی علیه السلام مردی است كه رهروان و پیروانش او را عاشقند و بت‏پرستان و منكران تعالیم قرآن از او در بیم.
پهلوانی‏ها، جوان‏مردی‏ها و مبارزات آن حضرت چنان زبانزد مردم در ادوار گوناگون بوده كه برای آن‏ها حماسه‏ها و منظومه‏های پهلوانی فراوانی ساخته‏اند. صبای كاشانی در مثنوی «خداوند نامه‏» به موضوع جنگ‏ها و رشادت‏های آن حضرت پرداخته است; در فتوت نامه اثر واعظ كاشفی و كیمیای سعادت اثر امام محمد غزالی نیز از جوان‏مردی‏های امام علیه السلام سخن رانده شده است، همچنین بازل مشهدی در اثر حماسی معروف خود، حمله حیدری، كه حماسه‏ای مصنوع و بر وزن شاهنامه فردوسی سروده شده، به دلاوری و شجاعت و مردانگی آن حضرت پرداخته است. اما حكایت مولوی از داستان مبارزه حضرت علی علیه السلام با عمروبن عبدود خواندنی‏تر و جالب‏تر می‏باشد:

علی علیه السلام و درافكندن با عمرو بن عبدود
عمروبن عبدود، یكی از مبارزان و جنگجویان عرب، آوازه شجاعت و قدرت وی چنان بود كه كم‏تر كسی را توان مقابله و رویارویی با او می‏نمود. در جنگ خندق، عمرو با رجزخوانی بسیار، مبارز و همرزم می‏طلبید. در این میان، تنها حضرت علی به جنگ رفت و سرانجام نیز وی را به هلاكت رساند. مولوی در این حكایت، علاوه بر بازگو نمودن روحیه شجاعت و جنگاوری، نمونه یك انسان كامل را، كه زندگی، جنگ، خواسته و حتی مرگش نیز برای حق می‏باشد، به شكل زیبایی معرفی می‏كند. خلاصه این واقعه از منظر مولانا چنین است:
حضرت علی علیه السلام پس از آن كه پشت دشمن را بر خاك نشاند و بر او دست‏یافت، بر سینه وی نشست تا سرش را از تن جدا سازد. او بر روی مبارك حضرت خدو انداخت و بدین دلیل، ایشان بدون درنگ برخاست و او را رها كرد و در پاسخ این سؤال كه چرا بر زندگانی دشمن خود بخشش آوردی، گفت: «چون بر روی من خدو انداخت، از او در خشم شدم و ترسیدم كه اگر او را بكشم، خشم من نیز در كشتن او تا حدی دخیل باشد; اما نمی‏خواستم كه او را جز بهر حق بكشم. (7)
حضرت علی علیه السلام با این اقدام خود، آن پهلوان كافر را به تحسین جمال و جلال اسلام واداشت.
مولوی در این‏باره می‏گوید:
از علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان منزه از دغل
در غزا بر پهلوانی دست‏یافت
زود شمشیری برآورد و شتافت
او خدو انداخت‏بر روی علی
افتخار هر نبی و هر ولی
او خدو زد بر رخی كه روی ماه
سجده آرد پیش او در سجده‏گاه
در زمان انداخت‏شمشیر آن علی
كرد او اندر غزایش كاهلی
گشت‏حیران آن مبارز زین عمل
وزنمودن عفو و رحم بی‏محل (8)
به روشنی پیداست كه هر كسی جز علی علیه السلام بود از شدت خشم و عصبانیت، به دلیل آن عمل گستاخانه عمرو، كار وی را بی‏درنگ تمام می‏كرد. مولوی از زبان عمرو پس از دیدن جوان‏مردی و آن عمل علی علیه السلام می‏گوید:
گفت: بر من تیغ تیز افراشتی
از چه افكندی مرا بگذاشتی؟
آن‏چه دیدی بهتر از پیكار من
تا شدی تو سست در اشكار من؟
آن‏چه دیدی كه چنین خشمت نشست
تا چنان برقی نمود و بازگشت؟
آن‏چه دیدی كه مرا زان عكس دید
در دل و جان شعله‏ای آمد پدید؟
آن‏چه دیدی برتر از كون و مكان
كه به از جان بود و بخشیدیم جان؟
در شجاعت‏شیر ربانیستی
در مروت خود كه داند كیستی؟ (9)
آن‏گاه پهلوان كافر از علی علیه السلام خواست كه راز این بخشایش را بگشاید. بر همین اساس، مولوی عنان سخن را از عمرو می‏رباید و با شیفتگی خاصی ادامه می‏دهد:
ای علی كه جمله عقل و دیده‏ای!
شمه‏ای واگو از آن‏چه دیده‏ای
تیغ ظلمت جان ما را چاك كرد
آب علمت‏خاك ما را پاك كرد
بازگو دانم كه این اسرار هوست
زان كه بی‏شمشیر كشتن كار اوست
بازگو ای باز عرش خوش شكار!
تا چه دیدی این زمان از كردگار
چشم تو ادراك غیب آموخته
چشم‏های حاضران بردوخته
راز بگشا ای علی مرتضی!
ای پس از سوء القضا حسن القضا! (10)
یا تو واگو آنچه عقلت‏یافته است
یا بگویم آنچه بر من تافته است
از تو بر من تافت پنهان چون كنی
بی زمان چون ماه پرتو می‏زنی
ماه بی‏گفتن چو باشد رهنما
چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
باز گو ای باز پر افروخته
با شه و با ساعدش آموخته
باز گوی باز عنقاگیر شاه
ای سپاه اشكن به خودنی با سپاه
امت و حدی یكی و صدهزار
بازگو ای بنده بازت را شكار
در محل قهر، این رحمت زچیست؟
اژدها را دست دادن راه كیست؟ (11) امام علی علیه السلام توضیح ذیل را ابتدای پاسخ خود قرار می‏دهد:
غرق نورم گرچه سقفم شد خراب
روضه گشتم گرچه هستم بوتراب (12)
سپس مولانا زبان حال امام علی علیه السلام را به آن پهلوان كافر، چنین بیان می‏كند:
گفت: من تیغ از پی حق می‏زنم
بنده حقم نه مامور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا
فعل من بر دین من باشد گوا
«ما رمیت‏» از رمیتم در خراب
من چو تیغم و آن زننده آفتاب
رخت‏خود را من ز ره برداشتم
غیر حق را من عدم انگاشتم
كه نیم كوهم زصبر و حلم و داد
كوه را كی در رباید تندباد
آن‏كه از بادی رود از جا خسی است
زآن‏كه باد ناموافق خود بسی است
باد خشم و باد شهوت باد آز
برد او را كه نبود اهل نماز
كوهم و هستی من بنیاد اوست
ور شوم چون كاه بادم باد اوست
جز به باد او نجنبد میل من
نیست جز عشق احد سرخیل من
خشم بر شاهان شه و ما را غلام
خشم را من بسته‏ام زیر لگام
تیغ حلمم گردن خشمم زده است
خشم حق بر من چو رحمت آمده است
چون درآمد در میان غیرخدا
تیغ را دیدم نهان كردن سزا. (13)
سپس با نتیجه اخلاقی پسندیده‏ای این داستان ضمنی را در كمال ایجاز و اختصار كامل می‏كند:
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر
بل زصد لشكر ظفر انگیزتر. (14)
آیا كسی با مشخصات مزبور، كه چنین برای رضای خدا تلاش می‏كند و هوای نفس خود را نادیده می‏گیرد، می‏تواند برای خلافت و حكومت در این دنیا حرص و طمعی داشته باشد؟
مولوی در رد اتهام برخی افراد كه به امام علی علیه السلام نسبت‏حرص و طمع به خلافت داده‏اند، می‏گوید:
آن‏كه تن را بدین سان پی كند
حرص و میری و خلافت كی كند؟
زان به ظاهر كو شد اندر جاه و حكم
تا امیران را نماید راه و حكم
تا امیری را دهد جانی دگر
تا دهد نخل خلافت را ثمر. (15)
مولا علی علیه السلام خود در این‏باره در نهج‏البلاغه می‏فرماید:
«خدایا، تو می‏دانی آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیای ناچیز خواستن زیادت، بلكه می‏خواستم نشانه‏های دین را به جایی كه بود، بنشانم و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانم تا بندگان ستمدیده‏ات را ایمنی فراهم آید و حدود ضایع مانده‏ات اجرا گردد. (16)
در فرازی دیگر مولوی در دفتر دوم مثنوی، با ذكر نام «ذوالفقار» اشارتی به علی علیه السلام دارد. «ذوالفقار» شمشیر پیغمبر بود كه به علی علیه السلام بخشید و با شجاعت و دلاوری مترادف گشت:
زان نماید ذوالفقاری حربه‏ای
زان نماید شیر نر چون گربه‏ای. (17)

علی علیه السلام و فتح باب خیبر
یكی دیگر از رشادت‏های حضرت علی علیه السلام كه مورد توجه مولوی قرار گرفته، واقعه جنگ خیبر و كندن در قلعه خیبر است. هنگام محاصره خیبر - آبادی یهودی‏نشینی كه در هفتم هجری قمری (628 م) مورد حمله قرار گرفت - علی علیه السلام در قلعه را بر كند و آن را سپر ساخت. (18)
مولوی در قلعه خیبر را تمثیلی از نفس دانسته كه تنها یك انسان كامل همچون حضرت علی علیه السلام توان كندن آن را داراست:
یا تبر بر گیر و مردانه بزن
تو علی‏وار این در خیبر بكن (19)
بعد از آن هر صورتی را بشكنی
همچو حیدر باب خیبر بركنی (20)

علی علیه السلام و واگویه با چاه
در ادب فارسی، بارها به ماجرای سر در چاه فرو بردن و ناله كردن آن حضرت اشاره شده است. در این‏باره در مثنوی آمده است:
چون بخواهم كز سرت آهی كنم
چون علی سر در فرو چاهی كنم (21)
نیست وقت مشورت، هین راه كن!
چون علی تو آه اندر چاه كن. (22)
مصراع دوم این بیت اشارت است‏به این خبر كه علی علیه السلام سری را كه پیامبر صلی الله علیه وآله به او سپرده و فرموده بود كه نباید آن را بر كسی بگشاید، در گوش چاه خواند. «تفصیل جالبی آن هم از قول مولانا در مناقب [العارفین] [شمس‏الدین احمد ] افلاكی آمده است و این‏جا در كلام مولانا شاید از منطق‏الطیر عطار ماخوذ باشد. پس با توجه بدانچه افلاكی در باب منشا «نی‏» و ارتباط ناله وی با این «چاه‏» نقل می‏كند پیداست كه نی نامه منثوی را، كه تمام مثنوی تفسیر و تطویل آن محسوب است، نیز می‏توان در تقریر معانی عرفانی تعبیری از همین‏گونه اسرار تلقی كرد» . (23)
امام علی درباره مصائب و رنج‏هایی كه از مردم آن دوران می‏دید، در یكی از خطبه‏های نهج‏البلاغه می‏فرماید: «خدایا، اینان از من خسته‏اند و من از آنان خسته; آنان از من به ستوه‏اند و من از آنان دل شكسته; پس بهتر از آنان را مونس من دار و بدتر از مرا بر آنان بگمار. خدایا، دل‏های آنان را بگداز; چنان‏كه نمك در آب گدازد» . (24)

علی علیه السلام و قاتل خود
مولوی در حكایت دیگری به این حدیث نبوی اشاره می‏كند كه بنابر روایات، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله در گوش ركابدار علی علیه السلام فرمود: «كشتن علی بر دست تو خواهد بودن، خبرت كردم‏» . (25)
در شرح نیكلسون / مثنوی آمده است: «من اصل این حكایت را نمی‏دانم كه عبدالله بن ملجم، از خوارج، كه علی علیه السلام به دست او كشته شد، قبلا ركابدار او بوده است. به گفته المبرد (كامل، ج 1، ص 550) علی علیه السلام، ابن‏ملجم را از راه نظر می‏شناخت و او را دشمنی كینه‏توز و قاتل آینده خود می‏دانست، اما با این حال، از كشتن وی سرباز می‏زد و می‏گفت: "كیف اقتل قاتلی"; چگونه او را كه مقدر است مرا بكشد، بكشم؟ با آن‏كه پیامبر صلی الله علیه وآله كشته شدن علی به دست ابن ملجم را بر او معلوم گردانیده بود، امیرالمؤمنین علیه السلام پیوسته به ابن ملجم نیكی می‏كرد» . (26)
این در حالی است كه ابن ملجم به علی علیه السلام التماس می‏كرد كه "از بهر خدا مرا بكش و از این قضا برهان." (27)
مولوی پاسخ علی علیه السلام را به این صورت به نظم می‏كشد:
خنجر و شمشیر شد ریحان من
مرگ من شد بزم و نرگستان من
آن‏كه او تن را بدین سان پی كند
حرص میری و خلافت كی كند
زان به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم
تا امیران را نماید راه و حكم
تا امیری را دهد جانی دگر
تا دهد نخل خلافت را ثمر. (28)
این حكایت‏به شایسته‏ترین نحو از زبان علی علیه السلام در مثنوی آمده است:
گفت پیغمبر به گوش چاكرم
كو برد روزی ز گردن این سرم
كرد آگه آن رسول وحی، دوست
كه هلاكم عاقبت‏بر دست اوست
او همی گوید: بكش پیشین مرا
تا نیاید از من این منكر خطا
من همی گویم: چو مرگ من زتوست
با قضا من چو توانم حیله جست
او همی افتد به پیشم: كای كریم!
مر مرا كن از برای حق دو نیم
تا نه آید بر من این انجام بد
تا نسوزد جان من بر جان من
من همی گویم: برو «جف القلم‏» (29)
زان قلم بس سرنگون گردد علم
هیچ بغضی نیست در جانم زتو
زان‏كه این را من نمی‏دانم زتو
آلت‏حقی تو، غافل دست‏حق
چون زنم بر آلت‏حق طعن و دق؟
گفت او: پس آن قصاص از بهر چیست؟
گفت: هم از حق و آن سر خفی است. (30)

علی علیه السلام; باب علم نبی صلی الله علیه و آله
از نكات جالب توجه در مثنوی، سخنان و فرموده‏های پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله درباره امام علی علیه السلام است كه مولوی به برخی از آن‏ها پرداخته است:
در حدیثی از پیغمبر صلی الله علیه وآله درباره علم حضرت علی علیه السلام آمده است: «انا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد العلم فلیات الباب‏» . (31)
در این‏باره، در دفتر اول مثنوی چنین آمده است:
چون تو بابی آن مدینه علم را
چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب بر جویای باب
تا رسند از تو قشور اندر لباب. (32)

علی علیه السلام; مولا
در یكی دیگر از سخنان معروف حضرت رسول صلی الله علیه وآله درباره امام علی علیه السلام آمده است: «من كنت مولاه فعلی مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه‏» . (33)
این سخن را پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله در هنگام بازگشت از «حجة‏الوداع‏» در منطقه‏ای به نام «غدیر خم‏» در مورد علی علیه السلام خطاب به مردم فرمود و ایشان را به عنوان جانشین و وصی خود انتخاب كرد. مولوی در این‏باره در دفتر ششم مثنوی می‏گوید:
زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود و آن علی «مولا» نهاد
گفت: هركو را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست
كیست مولا آن كه آزادت كند
بند رقیت زپایت‏بركند
چون به آزادی نبوت هادی است
مؤمنان را زانبیا آزادی است. (34)
در تصویری كه مولانا از سیمای روحی امام علی علیه السلام نقش می‏زند، او را همچون پیشرو راستین سالكان راه حق و هادی و مرشدی كه لطایف طریق سیر الی‏الله را از رسول خدا تلقی می‏كند و به همین سبب، «اسوه‏» واقعی سالكان راه هدی و سرسلسله فتیان و اولیای خدا باید تلقی شود، توصیف می‏كند. (35)

علی علیه السلام; انسان كامل
در ابیات ذیل از دفتر اول مثنوی، مولوی با استناد به حدیثی از حضرت رسول صلی الله علیه وآله كه خطاب به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می‏فرماید: «ای علی، هرگاه مردم به آفریدگارشان از راه‏های نیكی تقرب جویند، تو از طرق عقل و دانایی تقرب جوی تا از آن‏ها به لحاظ درجه و قرب نزد مردم و در پیشگاه خداوند در جهان آخرت پیشی گیری‏» ، (36) امام علی علیه السلام را به عنوان نمونه یك «انسان كامل‏» معرفی كرده كه خود وی نیز مرید انسان كاملی مانند پیامبراكرم صلی الله علیه وآله بوده است:
گفت پیغمبر علی را: كای علی!
شیر حقی پهلوانی پردلی
لیك بر شیری مكن هم اعتمید
اندر آور سایه نخل امید
اندرآ در سایه آن عاقلی
كش نداند برد از ره عاقلی
ظل او اندر زمین چون كوه قاف
روح او سیمرغ بس عالی طواف
گر بگویم تا قیامت نعت او
هیچ آن را مقطع و غایت مجو
یا علی! از جمله طاعات راه
بر گزین تو سایه بنده اله
هر كسی در طاعتی بگریختند
خویشتن را مخلصی انگیختند
تو برو در سایه عاقل گریز
تا رهی زان دشمن پنهان ستیز
از همه طاعات اینت‏بهتر است
سبق‏یابی بر هر آن سابق كه هست
چون گرفتت پیرهن تسلم شو
همچو موسی زیر حكم خضر رو
دست پیر از غایبان كوتاه نیست
دست او جز قبضه الله نیست
غایبان را چون چنین خلعت دهند
حاضران از غایبان لاشك بهند
غایبان را چون نواله می‏دهند
پیش حاضر تا چه نعمت‏ها نهند
كو كسی كوپیششان بندد كمر
تا كسی كو هست‏بیرون سوی در؟
چون گزیدی پیر نازك دل مباش
سست و ریزیده چو آب و گل مباش
گر به هر زخمی تو پر كینه شوی
پس كجا بی‏صیقل آئینه شوی؟ (37)

علی علیه السلام و قصارا الجمل
همچنین مولوی در مثنوی، در مواردی با استناد به احادیث‏حضرت علی علیه السلام اشعار فراوانی سروده كه نمونه‏های آن‏ها عبارتند از:
گفت پیغمبر: قناعت چیست گنج گنجی را تو وا نمی‏دانی زرنج (38)
كه مضمون آن در كلمات قصار حضرت آمده است: «القناعة مال لا ینفد» ; (39) قناعت مالی است كه پایان نیابد.
مؤمن از «ینظر بنورالله‏» نبود عیب مؤمن را به مؤمن چون نمود؟ (40)
اشاره‏ای است‏به این سخن مولا علی علیه السلام كه «اتقوا ظنون المؤمنین فان الله تعالی جعل الحق علی السنتهم‏» (41) ; از گمان مردم با ایمان بپرهیزید كه خدا حق را بر زبان آن‏ها نهاده است.
جمله گفتند: ای حكیم با خبر! الحذر دع لیس یغنی عن قدر (42)
سخن مزبور نزدیك به این روایت است: «تذكر قبل الورود الصدر، والحذر لا یغنی من القدر و الصبر من اسباب الظفر» ; (43) پیش از واردشدن خروج را به یاد آور، و دوری كن از چیزی كه سرنوشت را بی‏نیاز نمی‏كند، و صبر از عوامل پیروزی است.
مردم نفس از درونم در كمین از همه مردم بتر در مكرو كین (44)
كه اشاره به روایت ذیل از آن حضرت است: «لا عدوا عدی علی المرء من نفسه‏» (45) ; برای آدمی هیچ دشمنی دشمن‏تر از نفس خودش نیست.
گفت پیمبر: زسرمای بهار تن مپوشانید یاران زینهار!
ز آن‏كه با جان شما آن می‏كند كان بهاران با درختان می‏كند. (46)
اشعار مزبور علاوه بر حدیثی از پیامبر صلی الله علیه وآله به این سخن قصار حضرت علی علیه السلام، در نهج‏البلاغه اشاره دارد: «توقو البرد فی اوله و تلقوه فی آخره فانه یفعل فی الابدان كفعله فی الاشجار اوله یحرق و آخره یورق‏» ; (47) در آغاز سرما، خود را از آن بپایید و در پایانش بدان دوری نمایید كه سرما با تن‏ها آن می‏كند كه با درختان; آغازش می‏سوزاند و پایانش برگ می‏رویاند.
ور بگویی با یكی دو، الوداع كل سر جاوز الاثنین شاع‏» . (48)
(اگر راز خود را بر یكی دو نفر فاش كنی، دیگر با سرت وداع گو; زیرا هر رازی كه از بین دو نفر (صاحبان آن راز) تجاوز كند، فاش می‏شود.
این اشاره مثنوی به سخن علی علیه السلام در بیتی ملمع آمده است كه مصراع عربی آن از حضرت علی علیه السلام است. (49)
موضوع این مصراع رازداری و رازپوشی است و چون نظر بر این است كه اطمینان و اعتماد آموزگار روحانی را باید به دست آورد، رازداری را مطلقا ضروری دانسته‏اند. بر لب مهر می‏باید داشت و فقط دل است كه می‏باید به ادب و احترام، سر عشق را دریابد و آن را چونان امانتی كه به هیچ روی خیانت نبیند، در خود جای دهد.
از وظیفه بعد ازین اومید بر حق همی گویم تو را و «الحق مر»
گر وظیفه بایدت ره پاك كن هین بیا و دفع آن بی‏باك كن. (50)
سخن مولوی ثابت می‏كند كه وی طرفدار با صراحت و صداقت‏حقیقت است و هیچ كلامی از آن را در پرده نمی‏گوید و بی‏بیم و امید از كسی، آن را بر همگان آشكار می‏سازد. او مكر و حیله را نمی‏شناسد و آنچه بر لب می‏آورد حقیقت محض است، هرچند كه تلخ باشد. مولوی حق تلخ را از آن رو به این شیرینی آورده كه «الحق مر» (51) علی علیه السلام را با نتیجه‏ای درخور نقل كرده است.
هر پیمبر فرد آمد در جهان
فرد بود و صد جهانش در نهان
عالم كبرا به قدرت سحر كرد
كرد خود را در كهین نقشی نورد. (52)
منظور از «كهین نقش‏» در بیت مزبور، قالب آدمی (جهان اصغر) است. ابیات مولانا در این خصوص، یاداور قیاس مشابهی است كه در بیتی منسوب به امیرمؤمنان آمده است:
«و تحسب انك جرم صغیر
و فیك انطوی العالم الاكبر» (53)
در حدیثی از نبی‏اكرم صلی الله علیه وآله آمده است كه «هیچ منافقی دوستدار علی و هیچ مؤمنی دشمن علی نیست‏» . (54) مولوی این مقصود پراحساس را به زبان خود باز می‏گوید و علی علیه السلام را چنین می‏ستاید: «علی ترازوی منصف مطلق است كه هر كسی در آن ترازو بر حسب طینت و فطرت خود، سبك و سنگین می‏شود و بها می‏یابد» (55) :
تو ترازوی احد خو بوده‏ای
بل زبانه هر ترازو بوده‏ای
تو تبار و اصل و خویشم بوده‏ای
تو فروغ شمع كیشم بوده‏ای (56)
مولوی با این توضیح و اظهارنظر مستطاب، نخستین دفتر مثنوی شریف خود را، كه شاهكار اندیشه‏های عرفانی است، به پایان می‏برد.
مولوی در دفتر سوم مثنوی اشارتی به سخنان منسوب به علی علیه السلام دارد كه در بیتی سخنی از ایشان را كلمه به كلمه به عربی نقل كرده است:
گفت‏حق است این ولی، ای سیبویه! (57)
«اتق من شر من احسنت الیه‏» (58)
(از شر كسی كه به او نیكی كرده‏ای، بپرهیز.)
اشارت دوم در دفتر سوم مثنوی، نقل به معنایی است از سخن منسوب به حضرت علی علیه السلام (59)
بهر یاری مار جوید آدمی
غم خورد بهر حریف بی غمی (60)
روایت كرده‏اند كه حضرت علی علیه السلام در تبیین این اندیشه مشهور، كه «عالم هستی در روح بی‏حد آدمی مندرج است‏» فرمود: دوای تو در توست و خود نمی‏دانی، و درد تو در توست و خود نمی‏بینی، و تو كتاب مبینی هستی كه حروفش هرچه را كه پنهان است آشكار می‏سازد، و تو خود را جرم كوچكی می‏پنداری و حال آن‏كه جهان بزرگ‏تری در تو منطوی است:
«دوائك فیك و ما تشعر
و دائك منك و ما تنظر
و انت الكتاب المبین الذی
باحرفه یظهر المضمر
و تحسب انك جرم صغیر
و فیك انطوی العالم الاكبر» . (61)
این اندیشه‏های علی علیه السلام را مولوی در قالب ذیل باز می‏گوید:
چیست اندر خم كه اندر نهر نیست
چیست اندرخانه كه اندر شهر نیست
این جهان خم است و دل چون جوی آب
این جهان حجره است و دل شهر عجاب. (62)
امام علی علیه السلام یكی از ده صحابه‏ای بود كه پیامبر صلی الله علیه وآله در حیات خود، به ایشان مژده بهشت داد:
پس ز ده یار مبشر آمدی
همچو زر ده دهی خالص شدی.
مولوی در دفتر پنجم، بیتی سروده كه با بیتی منسوب به حضرت علی علیه السلام، ارتباط دارد. مولوی می‏گوید:
سیف و خنجر چون علی ریحان او
نرگس و نسرین عدوی جان او (63)
مشورت ادراك هشیاری دهد
عقل‏ها مر عقل را یاری دهد. (64)
حضرت علی علیه السلام در این‏باره می‏فرماید: «من استبد برایه هلك و من شاور الرجال شاركها فی عقولها» (65) ; هر كه خود رای گردید، به هلاكت رسید و هر كه با مردمان رای برانداخت، خود را در خرد آنان شریك ساخت.
حفت الجنة بمكروهاتنا
حفت النیران من شهواتنا. (66)
در كلام مولای متقیان از رسول خدا صلی الله علیه وآله است كه فرمود: «ان الجنة حفت‏بالمكاره و ان النار حفت‏بالشهوات‏» ; (67) گرداگرد بهشت را دشواری‏ها فرا گرفته است و گرداگرد دوزخ را هوس‏های دنیا.
چون سفالین كوزه‏ها را می‏خری
امتحانی می‏كنی ای مشتری!
می‏زنی دستی بر آن كوزه چرا؟
تاشناسی از طنین اشكسته را. (68)
این سخن از این كلام امیرمؤمنان گرفته شده است: «كما تعرف او انی الفخار بامتحانها باصواتها فیعلم الصحیح منها من المكسور كذلك یمتحن الانسان بمنطقه فیعرف ما عنده‏» (69) ; همان‏گونه كه ظرف‏های سفالین را می‏آزمایند تا سالم را از شكسته بازشناسند، گوهر آدمی نیز توسط گفتارش شناخته می‏شود.
گفت پیغمبر: عداوت از خرد
بهتر از مهری كه از جاهل رسد (70)
در نهج‏البلاغه آمده است: «یا بنی ایاك و مصادقة الاحمق فانه یرید ان ینفعك فیضرك‏» (71) ; فرزندم، از دوستی نادان بپرهیز; چه او خواهد كه تو را سود رساند، لیكن دچار زیانت گرداند.
زآتش ار علمت‏یقین شد از سخن
پختگی جو در یقین منزل مكن. (72)
ابیات مزبور یادآور این سخن مولاست: «لو كشف الغطاء ما ازددت یقینا» (73) ; اگر پرده‏ها كنار رود، بر یقین من افزوده نگردد.
سایه حق بر سر بنده بود
عاقبت جوینده یابنده بود (74)
مضمون مصراع دوم، یاداور این سخن امیرمؤمنان علیه السلام است: «من طلب شیئا ناله او بعضه‏» (75) ; آن‏كه چیزی را بجوید بدان یا به برخی از آن می‏رسد.
هر كسی گر عیب خود دیدی زپیش
كی بدی فارغ وی از اصلاح خویش. (76)
در یكی از سخنان قصار حضرت علی علیه السلام آمده است: «من نظر فی عیب نفسه اشتغل عن عیب غیره‏» (77) ; آن‏كه به عیب خود نگریست، ننگریست كه عیب دیگری چیست.
عقل دو عقل است: اول مكسبی
كه در آموزی چو در مكتب صبی
از كتاب و اوستاد و ذكر و فكر
از معانی وز علوم خوب بكر
عقل دیگر بخشش یزدان بود
چشمه آن در میان جان بود. (78)
مضمون ابیات مزبور یاداور اشعار ذیل منسوب به امام علی علیه السلام است:
«رایت العقل عقلین
فمطبوع و مسموع
و لا ینفع مسموع
اذا لم یك مطبوع
كما لا ینفع الشمس
وضوء العین ممنوع‏» (79)
عقل دو گونه است: در طبیعت‏سرشته و به گوش هشته: عقل به گوش هشته سود ندهد اگر عقل در طبیعت‏سرشته نباشد; چنان كه وقتی خورشید نفعی نمی‏رساند; نوری ندهد، نور چشم بی‏فایده است.
آنچه را جاهل دید خواهد عاقبت
عاقلان بینند اول مرتبت. (80)
بیت فوق نزدیك به این سخن مولا علی علیه السلام است: «اول رای العاقل آخر رای الجاهل‏» (81) ; آغاز رای خردمند پایان رای نادان است.
زان كه حكمت همچو ناقه ضاله است
همچو دلالان شهان را داله است. (82)
همچنین در بیت:
حكمت قرآن چو ضاله مؤمن است هر كسی در ضاله خود موقن است. (83)
در نهج‏البلاغه آمده است: «الحكمة ضالة المؤمن فخذ الحكمة ولو من اهل النفاق‏» (84) ; حكمت گمشده مؤمن است. حكمت را فراگیر هر چند از منافق باشد.
اندرین فسخ عزایم وین همم در تماشا بود در ره هر قدم. (85)
حضرت علی علیه السلام در نهج‏البلاغه می‏فرماید: «عرفت الله بفسخ الغزائم و حل العقود» (86) ; خدای را به گسسته شدن عزم‏ها و گشوده شدن گره تصمیم‏ها شناختم.
كان رسول حق بگفت اندر میان:
این‏كه منهومان هما لا یشبعان
طالب الدنیا و توفیراتها
طالب العلم و تدبیراتها. (87)
در نهج‏البلاغه چنین آمده است: «منهومان لا یشبعان: طالب علم و طالب دنیا» (88) ; دو آزمندند كه سیر نشوند: آن‏كه علم آموزد و آن‏كه مال اندوزد.
آدمی مخفی است در زیر زبان این زبان پرده است‏بر درگاه جان. (89)
برگرفته از این سخن مولا علی علیه السلام در نهج‏البلاغه است: «تكلموا تعرفوا فان المرء مخبوء تحت لسانه‏» (90) ; سخن بگویید تا شناخته شوید، كه آدمی زیرزبانش نهان است.
نیست قدرت هر كسی را سازوار عجز بهتر مایه پرهیزگار. (91)
در نهج‏البلاغه آمده است: «من العصمة تعذر المعاصی‏» ; (92) گناه نتوانستن كردن، گونه‏ای از ترگ گناه است.
من نكردم امر تا سودی كنم بلكه تا بر بندگان جودی كنم. (93)
مولا علی علیه السلام می‏فرماید: «یقول الله عزوجل انما خلقت الخلق لیربحوا علی و لم اخلقهم لاربح علیهم‏» (94) ; خداوند می‏فرماید: مردم را آفریدم تا از من سود برند و نیافریدم تا خود سود برم.
این جهان را كه به صورت قایم است گفت پیغمبر كه حلم نایم است. (95)
در نهج‏البلاغه آمده است: «اهل الدنیا كركب یساربهم و هم ینام‏» (96) ; مردم دنیا همچون سوارانند كه در خوابند و آنان را می‏رانند.
صبر از ایمان بیاید سركله
حیث لاصبر فلا ایمان له
گفت پیغمبر: خداش ایمان نداد
هر كه را نبود صبوری در نهاد. (97)
حضرت علی علیه السلام می‏فرماید: «و علیكم بالصبر فان الصبر من الایمان كالراس من الجسد و لا خیر فی جسد لا راس معه و لا فی ایمان لا صبر معه‏» (98) ; و بر شما باد شكیبایی; كه شكیبایی ایمان را چو سر است تن را، و سودی نیست تنی را كه آن را سر نبود و نه در ایمانی كه با شكیبایی همبر نبود.
آن‏چنان كز نیست در هست آمدی هین بگو چون آمدی مست آمدی. (99)
در سخنان حضرت علی علیه السلام آمده است: «ان لم تعلم من این جئت لم تعلم الی این تذهب‏» (100) ; اگر ندانسته باشی كه از كجا آمده‏ای نخواهی دانست كه به كجا می‏روی.
پس كلام پاك در دل‏های كور می‏نپاید می‏رود تا اصل نور. (101)
نزدیك به این سخن امام علی علیه السلام است: «خذوا الحكمة انی كانت فان الحكمة تكون فی صدر المنافق فتلجلج فی صدره حتی تخرج فتسكن الی صواحبها فی صدر المؤمن‏» ; (102) حكمت را هر جا باشد فراگیر كه حكمت - گاه - در سینه منافق بود، پس سینه‏اش بجنبد تا برون شود و با همسان‏های خود در سینه مومن بیارامد.
كمترین كارش بهر روز این بود
كاوسه لشكر را روانه می‏كند
لكشری زاصلاب سوی امهات
بهر آن تا در رحم روید نبات
لشكری زارحام سوی خاكدان
تا زنر و ماده پر گردد جهان
لشكری از خاكدان سوی اجل
تا ببیند هر كسی حسن عمل. (103)
مضمون ابیات مزبور در سخنان امام علی علیه السلام آمده است: «لله تعالی كل لحظة ثلاثه عساكر فعسكر ینزل من الاصلاب الی الارحام و عسكر ینزل من الارحام الی الارض و عسكر یرتحل من الدنیا الی الآخرة‏» . (104)
«شاوروهن‏» پس آن‏گه خالفوا ان من لم یعصهن تالف. (105)
اشاره به سخن مولی علی علیه السلام است كه می‏فرماید: «شاوروهن و خالفوهن‏» ; (106) با زنان مشورت كنید و مخالف آنان عمل نمایید.
شه چو حوضی دان و هر سولول‏ها
و زهمه آب روان چون دول‏ها
چون‏كه آب جمله از حوضی است پاك
هر یكی آبی دهد خوش ذوقناك
ور در آن حوض آب شور است و پلید
هر یكی لوله همان آرد پدید. (107)
برگرفته از این سخن امام علی علیه السلام است: «الملك كالنهر العظیم تستمد منه الجداول فان كان عذبا عذبت و ان كان ملحا ملحت‏» (108) ; پادشاه همچو نهر بزرگی است كه آبگیرها از آن كمك می‏گیرند; اگر گوارا باشد گوارا خواهد بود و اگر شور باشد، شور خواهد بود.

پی‏نوشت‏ها:

1- مولوی جلال‏الدین محمد بلخی، دیوان شمس تبریزی، مقدمه بدیع الزمان فروزانفر و جلال همایی، چاپ یازدهم، تهران، جاویدان، 1373
2- محمد معین، فرهنگ معین، ج 6، ص 2048- 2049
3- مولوی (جلال‏الدین محمد بلخی)، مثنوی معنوی، تصحیح ر. ا. نیكلسون، به اهتمام: نصرالله پور جوادی، تهران، 1363، دفتر اول، بیت 99- 100
4- یعنی، چون قضای الهی فرا رسد، عرصه حیات تنگ شود. مرحوم فروزانفر سعی دارد این جمله را تنها بدان سبب مثل بداند كه در ابیات شاعرانی از جمله سنایی و در مجموعه امثال محمد بن محمود و مجمع الامثال میدانی ثبت‏شده است (ر. ك. به: شرح مثنوی شریف، ج 1، ص 79، 80)، اما نیكلسون، شارح انگلیسی مثنوی معنوی، آن را صراحتا منسوب به علی علیه السلام می‏داند.
5- «حقا كه اگر باز نایستد، موی سرش را می‏گیریم و می‏كشیم.»
6- نوشته‏اند كه این آیه تهدید خداوند است ابوجهل را كه در ایذا و آزار رسول خدا صلی الله علیه وآله می‏كوشید. ر. ك. به: ولی محمد اكبرآبادی، شرح مثنوی، چاپ سنگی، دفتر اول، ص 15/ تفسیر بیضاوی، ذیل همین آیه.
7- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر اول، بیت 3721- 4003
8 الی 15- همان، بیت 3721- 3726 / بیت 3727- 3732 / بیت 3757- 3763 / بیت 3745 / بیت 3801 / بیت 3786 / بیت 3989 / بیت 3945- 3946
16- نهج‏البلاغه، خطبه 131
17- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر دوم، بیت 2300
18- ابن هشام، سیره، ج 1، ص 762 به بعد
19- 20- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر دوم، بیت 1244/ دفتر سوم، بیت 580
21و 22- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر ششم، بیت 2014 / دفتر چهارم، بیت 2232
23- عبدالحسین زرین‏كوب، بحر در كوزه، تهران، انتشارات علمی، 1373، ص 124
24- نهج‏البلاغه، خطبه 25
25- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر اول، ص 236، عنوان
26- ر. ك. به: شرح نیكلسون بر مثنوی، (متن انگلیسی)، ج 1، ص 319 / بدیع الزمان فروزانفر، ماخذ قصص و تمثیلات مثنوی، چاپ سوم، تهران، 1362، ص 39
27و28- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتراول، ص 242 / بیت 3944- 3947
29- قسمتی از حدیث «جف القلم بما هو كائن‏» (كنوزالحقائق، ص 55)
30- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر اول، بیت 3845- 3854
31- بحارالانوار، ج 10، ص 120، روایت 1، باب 8
32- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 3763- 3764
33- بحارالانوار، ج 2، ص 226، روایت 3، باب 29
34- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 4538- 4541
35- عبدالحسین زرین‏كوب، پیشین، ص 124
36- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 31 و حلیة الاولیا، طبع مصر، ج 1، ص 18
37و38- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر اول، بیت 2959 / بیت 2231
39- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 22، و جامع صغیر، ج 2، ص 88، این جمله بر وفق نقل سیوطی در جامع صغیر به امیرمؤمنان علی علیه السلام نسبت داده شده است. (ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، چاپ مصر، ج 4، ص 399 و 528)
40- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر اول، بیت 1331
41- نهج‏البلاغه، كلمات قصار 309
42- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر اول، ص 908
43- بدیع‏الزمان، فروزانفر، احادیث مثنوی، ص‏10 / ابن‏ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 570
44- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر اول، بیت 906
45- بدیع‏الزمان، فروزانفر، احادیث‏مثنوی، ص 9
46- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتراول، بیت 2046- 2047
47- ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، طبع مصر، ج 4، ص 304
48- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 1049
49- این سخن نیز از مولاست: «الرای تحصین الیسر» ; نگاه‏داری سر از خردمندی است. تاریخ فخری، 1360، ص 79
50- 51- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر اول، بیت 1179- 1180
52- همان، بیت 2505- 2506، اشارات دقیق‏تر به این موضوع را از جمله می‏توان در عنوان بالای بیت 521 و ابیات پس از آن در دفتر چهارم دید.
53- به نقل از: شرح نیكلسون بر مثنوی، شرح كبیر انقروی، و جاهای دیگر; یعنی «گمان می‏بری جرم كوچكی هستی و حال آن‏كه جهان اكبر در تو منطوی است.» علی‏بن ابی‏طالب، دیوان اشعار، به كوشش حاجی سیدمحمد شیرازی، 1310 ه.، ص 49
54- والذی فلق الحب و برء النسمة انه لاحد النبی الامی الی ان لا یحبنی الا المؤمن و لا یبغضی الا المنافق.» (صحیح مسلم، مصر، كتاب «الایمان‏» ، ص 38 / صحیح ترمذی، ج 2، ص 301 / سنن نسائی، ج 2، ص 271 / سید مرتضی فیروزآبادی، فضائل‏الخمسه‏من‏الصحاح الستة، ص 212
55- ر.ك.به: نیكلسون، شرح مثنوی شریف
56- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر اول، بیت 3982- 3983
57- همان، دفتر سوم، بیت 263; «سیبویه‏» (148- 180 ق) لقب نحوی مشهور بصری است، اما چنان‏كه نیكلسون نوشته در این‏جا لفظ تحبیب است; به معنای «سیب كوچك‏» این بیت مثنوی در داستان «فریقتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح بسیار» آمده است و به نوشته شارحان مثنوی ممكن است معنای «عاقل و دانشمند» را برساند.
58- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 73 و المنهج القوی، ج 3، ص 49
59- 60- مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 944 نیكلسون: قیاس كنید با این حدیث: «المال حیة و الجاه اضر منه.» (فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 152، ش 469 به نقل از المنهج القوی، ج 5، ص 83; نیز قیاس كنید با این سخن منسوب به علی علیه السلام: «مثل الدنیا الحیة التی یلین مسها و یعجب نقشها و یقتل سمها.»
61- علی‏بن ابی‏طالب، دیوان اشعار، به كوشش سیدمحمد صاحب شیرازی، چاپ 1310، ص 49
62- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر چهارم، بیت 810- 811
63- علی‏بن ابی‏طالب، دیوان اشعار، به كوشش سیدمحمد صاحب شیرازی، چاپ 1310، ص 70
64- همان، دفتر اول، بیت 1043
65- نهج‏البلاغه، كلمات قصار، 161
66- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر دوم، بیت 1827
67- نهج‏البلاغه، خطبه 176
68- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 792- 793
69- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج‏4، ص 560
70- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 1877
71- عبدالحسین‏زرین‏كوب، سر نی، ج 1، ص 246
72- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 860
73- عبدالحسین زرین‏كوب، سر نی، ج‏2، ص 752
74- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 4781
75- نهج‏البلاغه، كلمات قصار 457
76- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 881
77- نهج‏البلاغه، كلمات قصار 349
78- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 1960- 1962
79- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 124، به نقل از: محمد غزالی، احیاءالعلوم، ج 3، ص 13، وافی، فیض، ج 1، ص 18
80- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 2197
81- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص‏548
82 و 83- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 1669 / بیت 2910
84- نهج‏البلاغه، كلمات قصار 80
85- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر ششم، بیت 4386
86- عبدالحسین زرین‏كوب، پیشین، ج 1، ص 246
87- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 3883- 3884
88- نهج‏البلاغه، كلمات قصار، 457 / نهایة ابن اثیر، ج 4، ص 187 / جامع صغیر، ج 2، ص 183 / فتوحات مكیه، ج 2، ص 259 و شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 504
89- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 845
90- نهج‏البلاغه، كلمات قصار 392و 148
91- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 3280
92- نهج‏البلاغه، كلمات قصار، 345 و ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 398
93- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 1756
94- بدیع‏الزمان فروزانفر، پیشین، ص 58، به نقل از: شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 560
95- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 1733
96- نهج‏البلاغه، كلمات قصار، 64
97- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 600- 601
98- نهج‏البلاغه، كلمات قصار، 82 / ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 279
99- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر سوم، بیت 1289
100- ابن ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص 547
101- مثنوی معنوی، پیشین، دفتر دوم، بیت 316
102- نهج‏البلاغه، كلمات قصار، 79
103- مثنوی معنوی، تصحیح نیكلسون، دفتر اول، بیت 3072- 3075
104- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص 559
105- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 2956
106- ابن ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص 270
107- مثنوی معنوی، پیشین، دفتر اول، بیت 2821- 2823
108- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج‏4، ص‏541

منبع:فصلنامه معرفت

90/07/08 11:14 PM
ofogherah 286 12600 /post-286.aspx زندگینامه جلال الدین محمد بلخی (مولانا) 96=>-------------------ادبی--------------------

زندگینامه جلال الدین محمد بلخی (مولانا)

نامش محمد و لقبش جلال الدین است. از عنوان های او خداوندگار و مولانا در زمان حیاتش رواج داشته و مولوی در قرن های بعد در مورد او به کار رفته است. در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ متولد شد. نیاکانش همه از مردم خراسان بودند. خود او نیز با اینکه عمرش در قونیه گذشت، همواره از خراسان یاد می کرد و خراسانیان آن سامان را همشهری می خواند.
پدرش ، بهاالدین ولدبن ولد نیز محمد نام داشته و سلطان العلما خوانده می شده است. وی در بلخ می زیسته و بی مال و مکنتی هم نبوده است . در میان مردم بلخ به ولد مشهور بوده است. بها ولد مردی خوش سخن بوده و مجلس می گفته و مردم بلخ به وی ارادت بسیار داشته اند.

دوران کودکی در سایه پدر
بها ولد بین سال های ۶۱۶_۶۱۸ هجری قمری به قصد زیارت خانه خدا از بلخ بیرون آمد . بر سر راه در نیشابور با فرزند سیزده چهارده ساله اش ، جلال الدین محمد به دیدار عارف و شاعر نسوخته جان ، شیخ فریدین عطار شتافت . جلال الدین محمد، بنا به روایاتی در هجده سالگی ، در شهر لارنده ، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد.

دوران جوانی
پدرش به سال ۶۲۸ در گذشت و جوان بیست و چهار ساله به خواهش مریدان یا بنا به وصیت پدر ، دنباله کار او را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت. دیری نگذشت که سید برهان الدین محقق ترمذی به سال ۶۲۹ ه.ق به روم آمد و جلال الدین از تعالیم و ارشاد او برخوردار شد. به تشویق همین برهان الدین یا خود به انگیزه درونی بود که برای تکمیل معلومات از قونیه به حلب رهسپار شد. اقامت او در حلب و دمشق روی هم از هفت سال نگذشت. پس از آن به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.
پس از مرگ برهان الدین ، نزدیک 5 سال به تدریس علوم دینی پرداخت و چنانچه نوشته اند تا ۴۰۰ شاگرد به حلقه درس او فراهم می آمدند.

مولانا و شعر فارسی
شعر فارسي در دوره هاي پيش از مولانا با طلوع امثال رودكي , عنصري , ناصر خسرو , مسعود سعد , خيام ,انوري ,نظامي ,خاقاني راه درازي سپرده ودر قرن هفتم هجري كه زمان زندگاني مولوي است , به كمال خود رسيده بود. شعر عرفاني هم در همين دوره به پيشرفت هاي بزرگ نائل آمده و بدست عرفاي مشهوري همچون سنايي , عطار و ديگران آثار با ارزشي مانندحديقه , منطق الطير , مصيبت نامه , اسرار نامه و غيره پديد آمده بود.
مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم . زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعرگامهاي اساسي برداشته , اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعالي و ذوق سرشار, بينش ژرف موجب شده تادر هيچ غالبي متداول نگنجد.
شهرت بي مانند مولوي بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل اگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه ادميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجوي كمال و ارام و قرار فرا مي خواند. آنچه مولانا ميخواهد تجلي خلق و خوي انساني در وجود آدميان است كه با تزكيه درون و معرفت حق و خدمت به خلق و عشق و محبت و ايثا و شوق به زندگي و ترك صفات ناستوده به حاصل مي آيد.
هنر بزرگ او بحث و برسي هاي دلنشين و جاودانه اي است كه به دنبال داستان ها پيش مي آورد و انديشه هاي درخشان عرفاني و فلسفي خود را در قالب آنها قرار ميدهد. داستان بهانه اي است تا بهتر بتواند در پي حوادثي كه در قصه وصف شده ، مقاصد عالي خود را بيان دارد.
در تعريف تصوف سخنان بسيار آمده است. از ( ابو سعيد ابو الخير ) پرسيدند كه صوفي كيست؟ گفت: آنكه هر چه كند به پسند حق كند و هر چه حق كند او بپسندد. صوفيان ترك اوصاف و بي اعتنايي به جسم و تن را واجب مي شمارند و دور ساختن صفات نكوهيده را آغاز زندگي نو وتولدي ديگر به شمار مي آورند.

آغاز شیدایی
تولد دیگر او در لحظه ای بود که با شمس تبریزی آشنا شد. مولانا درباره اش فرموده:" شمس تبریز ، تو را عشق شناسد نه خرد." اما پرتو این خورشید در مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد. اگر تولد دوباره مولانا مرهون برخورد با شمس است ، جاودانگی نام شمس نیز حاصل ملاقات او با مولاناست. هر چند شمس از زمره وارستگانی بود که می گوید : گو نماند زمن این نام ، چه خواهد بودن؟
آنچه مسلم است شمس در بیست و هفتم جمادی الاخره سال ۶۴۲ ه.ق از قونیه بار سفر بسته و بدین سان ،در این بار ،حداکثر شانزده ماه با مولانا دمخور بوده است . علت رفتن شمس از قونیه روشن نیست . این قدر هست که مردم جادوگر و ساحرش می دانستند و مریدان بر او تشنیع می زدند و اهل زمانه ملامتش می کردند و بدینگونه جانش در خطر بوده است . باری آن غریب جهان معنی به دمشق پناه برد و مولانا را به درد فراق گرفتار ساخت .در شعر مولانا طوماری است به درازای ابد که نقش "تومرو"در آن تکرار شده است .
گويا تنها پس از یک ماه مولانا خبر یافت که شمس در دمشق است و نامه ها و پیامهای بسیاری برایش فرستاد . مریدان و یاران از ملال خاطر مولانا ناراحت بودند و از رفتاری که نسبت به شمس داشتند پشیمان و عذر خواه گشتند . پس مولانا فرزند خود،سلطان ولد،را به جستجوی شمس به دمشق فرستاد . شمس پس از حدود پانزده ماه که در آنجا بود پذیرفت و روانه قونیه شد .اما این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال ۶۴۵ از قونیه غایب گردید و دانسته نبود که به کجا رفت.مولانا پس از جستجوی بسیار،سر به شیدایی بر آورد.انبوهی از شعرهای دیوان در حقیقت گزارش همین روزها و لحظات شیدایی است .

صلاح الدین زرکوب
پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده است. وی مردی بود عامی ، ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می گفت. توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت . بیش از۷۰غزل از غزل های مولانا به نام صلاح الدین زیور گرفته و این از درجه دلبستگی مولانا به وی خبر می دهد . این شیفتگی ده سال یعنی تا پایان عمر صلاح الدین دوام یافت.

حسام الدین چلپی
روح ناآرام مولاما همچنان در جستجوی مضراب تازه ای بود و آن با جاذبه حسام الدین به حاصل آمد. حسام الدین از خاندانی اهل فتوت بود. وی در حیات صلاح الدین از ارادتمندان مولانا شد . پس از مرگ صلاح الدین سرود مایه جان مولانا و انگیزه پیدایش اثر عظیم او، مثنوی معنوی ، یکی از بزرگ ترین آثار ذوقی و اندیشه بشری ، را حاصل لحظه هایی از همین هم صحبتی می توان شمرد.

پایان زندگی
روز یکشنبه پنجم جمادی الآخره سال ۶۷۲ ه.ق هنگام غروب آفتاب ، مولانا بدرود زندگی گفت. مرگش بر اثر بیماری ناگهانی بود که طبیبان از علاجش درمانده بودند. خردو کلان مردم قونیه در تشییع جنازه او حاضر بودند. مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ او زاری و شیون داشتند. مولانا در مقبره خانوادگی خفته است و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون اند.

چکيده عمر مولانا :
نام: جلال الدين محمد بلخي رومي
نام پدر: بهاء الدين الولد سلطان العلماء
تاريخ و محل تولد: ۶ ربيع الاول ۶۰۴ در بلخ

مهمترين وقايع زندگي مولانا:
۵ سالگي خانواده اش بلخ را به قصد بغداد ترک کردند.
۸ سالگي از بغداد به سوي مکه و از آنجا به دمشق و نهايتاْ به منطقه اي در جنوب رود فرات در ترکيه نقل مکان کردند.
۱۹ سالگي با گوهر خاتون ازدواج کرد و دوباره به قونيه (محلي در ترکيه امروزي) رفت.
۳۷ سالگي در روز شنبه ۲۶ جمادي آلخر ۶۴۲ ه.ق با شمس ملاقات کرد.
۳۹ سالگي در ۲۱ شوال ۶۴۳ شمس قونيه رو ترک کرد.

معروفترين کتابهاي مولانا:
ديوان شمس- مثنوي معنوي - فيه ما فيه

تاريخ و محل فوت:
در غروب روز ۵جمادي الاخر ۶۷۲ه.ق در سن ۶۸ سالگي در قونيه فوت کرد که الان مقبره اين شاعر برزگ قرن ششم در قونيه (ترکيه امروزي) مي باشد که محل زيارت عاشقان و شيفتگان اين شاعر برزگ هستند.

اشعاری از مولانا
*رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
*ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
*از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
* ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
* خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
* بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
*دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
*در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن


منبع: سایت مشاهیر

90/07/08 10:54 PM
ofogherah 248 12600 /post-248.aspx چرا شهريار ، شهريار شد؟ 38=>-------------کتابخانه و مقالات-------------

استاد محمدحسين شهريار را به سبب غنا و استحکام شعري ، تنوع آفرينش هاي هنري و از همه مهمتر جاذبه ، نفاذ و رواج کلام مي توان يکي از بزرگترين شاعران قرن حاضر ايران دانست. در قلمروي نقد ادبي ايران از ديرباز سخن سنجان نکته پرداز همه از يک دل و يک زبان ، لب به تحسين شهريار گشوده اند.ملک الشعراي بهار با عنايت به اشعار شهريار درباره شخصيت او مي گويد: «شهريار نه تنها افتخار ايران است بلکه افتخار مشرق زمين به شمار مي رود.»
سيدمحمدعلي جمالزاده وقتي با آثار دوران اوليه آفرينش هاي استاد شهريار روبه رو شده بود ، درباره آنها نوشت : «از 117 بيت قطعه سرتا پا لطف و ذوق و وجد شهريار ، هيچيک را سست و ضعيف نيافتم بلکه هر يک را از ديگري بهتر، شيواتر ، وزين تر و پرمعني تر ديدم و بر طبع اين شاعر تبريزي که مايه افتخار زبان فارسي شده است از جان و دل ، آفرين خواندم و وجود چنين شاعر و شاعرهايي را بهترين وسيله ترويج زبان فارسي و روح ايراني در داخل و خارج تشخيص دادم».
اشعار شهريار نه تنها قلوب ايرانيان را به تسخير درآورده بلکه قلمروي وسيع از نفاذ و رواج در خارج از مرزهاي ايران زمين نيز براي خود فراهم کرده است اما بايد درخصوص رازهاي اين توفيق در آثار شهريار تامل کرد و از خود پرسيد ، دليل اين امر چيست.
شهريار در خانواده اي مذهبي و فرهيخته و در عين حال ، روستايي ديده به جهان گشود. پدرش در زماني که قاطبه مردم از سواد خواندن و نوشتن محروم بودند، وکيل دعاوي بود شغلي که مستلزم برخورداري از سطح قابل ملاحظه اي سواد و معلومات است.
کانون زندگي محمدحسين بهجت تبريزي در کودکي و نوجواني مشحون از بارقه هاي علم و دانش ، اصول ، آداب و معيارهاي مذهبي بويژه هاله اي غني از عناصر فرهنگ مردم بوده است.اگر به اين همه زيبايي ها ، سادگي و جاذبه هاي محيط روستايي را هم اضافه کنيم و طبع لطيف و استعداد موروث محمدحسين کوچک را هم در نظر بگيريم مي توانيم سرچشمه هاي ذوق ، نبوغ و مهارت استاد شهريار را بخوبي ادراک کنيم.صبغه فرهنگي خانواده باعث شد منابع اصلي فرهنگ ايراني اسلامي ، يعني قرآن کريم ، آثار سعدي ، حافظ، مولوي و فردوسي مدام در دسترس و در معرض موانست محمدحسين باشد و گوش و جان اين کودک لطيف طبع ، از اول زندگي ، با آيات و ظرايف قرآن ، ابيات و حکايات سعدي و کلام سهل و ممتنع و شفاف اين استاد سخن فارسي ، تصاوير و تعابير دل انگيز حافظ، معاني و مفاهيم شورانگيز مولوي و داستان هاي حماسي فردوسي محشور و مشحون شود و زيرساخت هاي سازش و پردازش ابيات ، تصاوير ، تعابير و حکاياتي منحصر به فرد در دل و جان و ذهن مستعد او فراهم آيد. طبع غني استاد شهريار از 2 مشرب عظيم فرهنگي آب خورده است. وي که تبحري بي نظير در فرهنگ زبان و ادبيات فارسي دارد ، از سير و سفر در ساحت ادبيات ، زبان و فرهنگ ترکي هم غافل نيست.
مطالعه اي هرچند گذرا در اشعار شهريار نشان مي دهد او به تمامي آثار ارجمند بزرگ و کوچک ادبيات ترکي در حد تبحر واقف است حتي شاعراني کم آوازه و گمنام ، مانند آدم وايقاني - که آثار و غزليات غير مدونش سينه به سينه مي گشته - از دايره کنجکاوي تحقيق و تاثر شهريار به دور است ، چه رسد به شاعراني مانند ملامحمد فضولي ، ملاپناه واقف ، ودادي ، نسيمي ، حاج رضا صراف ، علي آقا واحد ، سيدعظيم شيرواني ، معجز شبستري ، سليمان رستم و... يکي از رموز غني و جذبه اشعار شهريار روشن مي شود، او به 3 زبان مهم تمدن اسلامي اشراف دارد؛ عربي ، فارسي و ترکي و از اين رو در استفاده از منابع غني فرهنگ اسلامي در جغرافيايي گسترده و پهنه اي وسيع دستي گشاده و ميداني فراخ دارد.
همين جا بايد خاطرنشان کنيم که تاکيد ما بر دانش شهريار در حيطه فرهنگ هاي عربي ، فارسي و ترکي به معناي بي اطلاعي او از ديگر فرهنگ هاي جهان نيست و اشتغال و دلبستگي شاعر به فرهنگ شرقي او را از جريان عمومي فرهنگ در جهان غافل نکرده است.مقاله عالمانه اي که استاد شهريار با عنوان سبکها و مکتبهاي شعر در مقدمه ديوان خود نگاشته است ، عمق گستردگي معلومات او را در زمينه ادبيات مغرب زمين ، همچنين ظرايف و طرايف نقد ادبي مدرن آشکار مي کند. رمز ديگر غنا و جذبه شعر شهريار تسلط بلامنازع او به زبان فارسي است.شهريار زبان فارسي را از روي متون ادبي فرا نگرفته يا لااقل به آن متون بسنده نکرده است بلکه توانايي و تسلط او در زبان فارسي مرهون دقت و خوشه چيني او از خرمن فرهنگ عامه و چشمه جوشنده و زاينده ذوق ، انشائ و ادراک مردم است.فرق مهمي که براي عناصر فرهنگ مردم عامي در مقابل فرهنگ خواص مي توان برشمرد ، اين است که عناصر فرهنگ عامه را نه يک يا دو يا چند فرد؛ بلکه توده هاي وسيعي از مردم مي سازند حال آن که عناصر فرهنگ خاص ، ساخته و پرداخته ذهن هاي منفرد و متجزي است.
دخالت توده هاي وسيع در ساخت و ساز عناصر فرهنگ مردم عامي ، دفعي و يک مرحله اي نيست بلکه فرآيندي پرمرحله زمان بر ، به شمار مي رود. يک ضرب المثل ، تکيه کلام ، اصطلاح ، کنايه ، ترانه و غيره در مرحله اول به عنوان يک هسته شايد از طرف يک فرد ارائه شده اما اين ماده خام در طول زمان و بلکه زمانها در زبان و سينه افراد متعدد ورزيده مي شود که اين ورزش بعضا متضمن پيرايش و دفع زوايد است و بعضا به صورت آرايش و افزودن اجزايي مناسب ، تجلي مي يابد و آنچه در نتيجه اين فرآيند حاصل مي شود، مانند گوهري شفاف و تابناک بر تارک احساسات و ادراکات بشري مي درخشد.به اين ترتيب مي توان گفت ، علاوه بر ذوق شاعرانه ، مطالعات در حوزه فرهنگي فارسي ، ترکي و عربي و نيز بهره مندي از فرهنگ مردم از مهمترين دلايل ارتقاي شهريار به عنوان شاعري جهاني در عصر ماست.

منبع:روزنامه جام جم

90/06/27 8:57 AM
ofogherah 247 12600 /post-247.aspx درگذشت شاعر معاصر،استاد "محمدحسین بهجت تبریزی"معروف به شهریار 12=>ادبیات ایران

سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار در سال 1285 ش در خانواده‏اي اهل ادب در تبريز به دنيا آمد. ايام كودكي او با جنبش آزادي‏خواهان مشروطه به رهبري ستارخان و باقرخان همراه بود. وي در كودكي با قرآن و ديوان حافظ آشنا شد و پس از تحصيل مقدمات حوزوي، به تهران رفت و وارد مدرسه دارالفنون گرديد. شهريار سپس وارد مدرسه طب شد، ولي در پي يك جريان عاطفي و پس از 5 سال تحصيل، بدون اخذ مدرك دكتري، تهران و دانشكده را ترك گفت و در خراسان وارد خدمت دولتي گرديد. او در نيشابور به ديدار كمال‏الملك، نقاش مشهور رفت و شعري درباره وي سرود. شهريار از آن پس مدتي در تهران سكونت داشت و از سال 1319 ش در تبريز اقامت گزيد. وي همزمان با اوج‏گيري نهضت اسلامي، با زبان شعر، انقلاب اسلامي را همراهي كرد. شهريار، به عنوان يكي از مشهورترين غزل‏سرايان معاصر، معروفِ خاص و عام است. او غزل‏هاي دلنشينِ بسياري سروده كه يادگار نخستين عشق آتشين اوست. عشق عرفاني نيز در اشعار شهريار مقام والايي دارد و بر بيشتر شعرهاي او سايه افكنده است. كليات اشعار شهريار متجاوز از پانزده هزار بيت از قصيده و غزل و مثنوي و قطعه است كه در سه مجلد به چاپ رسيده است. بسياري از خاطرات تلخ و شيرين از دوره‏هاي گوناگون زندگي، در اشعار شهريار منعكس است و با خواندن آن‏ها مي‏توان گوشه‏هايي از زندگي شاعر را از نظر گذراند. شهريار بي‏گمان در شاعري، استعدادي درخشان دارد كه در سراسر اشعار او، روحي حساس و شاعرانه، موج زنان بر بال تخيلي پوينده و آفريننده در پرواز است. او به تجدد و نوآوري در شعر گرايش محسوسي داشت و اشعاري كه براي نيما يوشيج و به ياد او سروده، حكايت از اين موضوع دارد. شهريار در سال 1367 در مراسم مجتمع هنر و ادبيات دفاع مقدس به دريافت لوح دست خط زرين حضرت امام، ديپلم افتخار و سكه يادبود مجتمع به عنوان برگزيده شعر، نائل آمد. اين شاعر شهير سرانجام در بيست و هفتم شهريور 1367ش در سن 82 سالگي در تهران درگذشت و در مقبرةالشعراي تبريز به خاك سپرده شد. براي پاسداشت مقام ادبي استاد محمدحسين شهريار و نكوداشت اين شاعر پرآوازه، سالروز درگذشت وي برابر با بيست و هفتم شهريور، به عنوان روز شعر و ادب فارسي نامگذاري شده است.

90/06/27 8:52 AM
ofogherah 187 12600 /post-187.aspx دعوا بر سر یک خال... 12=>ادبیات ایران

حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را          به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

صائب تبریزی:

     اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را             به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

   هر آن کس چیز میبخشد،زمال خویش میبخشد         نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                 به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هرآن کس چیز میبخشد،به سان مرد میبخشد        نه چون صائب که میبخشد سر ودست و تن وپا را

سر ودست و تن وپا را به خاک گور میبخشند           نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

 

کسرای تبریزی(من روسیاه!):

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را        به خال هندویش بخشم همه دنیا و عقبا را

  دل و جان را کسی بخشد، که جانی و دلی دارد      چنین رحمت نشاید چون من بی جان شیدا را

چو گشتم مست آن خالش، نه روحم ماند و نه اجزا    که همچون شهریارش بخشم آن فتان زیبا را

به یک مستانه دشنامش ببخشم هر دو منزل را      شوم فانی در آن خالش نهم عقبا و دنیا را

 

90/06/07 2:57 PM
ofogherah 107 12600 /post-107.aspx در مدح ولادت سیدالساجدین(علیه السلام) 1=>------------------مذهبی------------------

                                    پیامبر دعا       

 سلام اى چارمین نور الهى                           كلیم وادى طور الهى

تو آن شاهى كه در بزم مناجات                     خدا مى‏كرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند                       تو را سجده گزاران مى‏شناسند

تو سجادى تو سجاده نشینى                          تو در زهد و ورع تنهاترینى

قیامت مى‏شود پیدا جبینت                              به صوت «این زین العابدینت»

شبیه تو خدا عابد ندارد                                 مدینه غیر تو زاهد ندارد

تو با درماندگان خود شفیعى                           تو با خیل جذامى‏ها رفیقى

سحرها نان و خرما روى دوشت                     صداى سائلان تو به گوشت

فرزدق را تو شعر تازه دادى                           تو بر شعر ترش آوازه دادى

تو میقاتى تو مشعر زاده هستى                       عزیز من پیمبر زاده هستى

تو كز نسل امیر المؤمنینى                             پیمبر زاده ایران زمینى

سزد شاهان فتند اینجا به زانو                       على‏بن الحسین شهر بانو

تو را ایرانیان رب مى‏شناسند                         تو را با نام زینب مى‏شناسند

تو در افلاك زین العابدینى                              تو روى خاك با ما همنشینى

قتیل تار گیسوى تو اصغر                              فدایى تو باشد همچو اكبر

ابوفاضل همان ماه مدینه                               كنارت دست دارد روى سینه

تو كوه عصمتى، لرزش ندارى                        تو از غیر خدا خواهش ندارى

تو در بالاى منبر چون رسولى                         تو در محراب خود گویا بتولى

تو بابایى چنان شمشیر دارى                           تو بابایى ز نسل شیر دارى

تو را شب زنده داران مى‏پرستند                       لبت را روزه داران مى‏پرستند

تو جنس‏ات از نیستان غدیر است                      تو نامت روى دیوان غدیر است

تو بر پیشانى خود پینه دارى                            تو بر حق خدمتى دیرینه دارى

تو آنى كه به كویت هر كه آمد                         غلام مستجاب الدّعوة باشد

تو اشك مطلقى، گریه تبارى                             تو از روز ازل ابر بهارى

تو مقتل سیرتى از جنس آهى                            تو مثل حنجر گل بى گناهى

رعیت‏هاى تو شه‌زادگانند                                اسیران درت آزادگانند

تو بزم روضه را بنیانگذارى                            تو در دل روضه ماهانه دارى

تو از جنس غرور دخترانى                              تو آه سینه بى معجرانى

تو منبر رفته‏اى اما به ناقه                             سخن‏ها گفته‏اى امّا به ناقه

تو آن یعقوب یوسف زاده هستى                       تو آن از دست یوسف داده هستى

محمد سهرابی

90/04/16 1:33 PM
ofogherah 92 12600 /post-92.aspx شعر ولادت با سعادت امام حسین (علیه السلام) 1=>------------------مذهبی------------------

    مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد    

مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد                         پیک شادی ز بر حضرت جانان آمد

مژده ای دل که برای دل غمدیده ما                          هدهد خوش خبر از نزد سلیمان آمد

خیز ای دل تو بیارای کنون بزم طرب                       که دگر موسم اندوه به پایان آمد

مطربا نغمه نو ساز کن و پای بکوب                       که به ما مژده وصل شه خوبان آمد

ساقیا باده بده خود بنما سرمستم                            زان می‌ای کو به تن خسته ما جان آمد

ظلمت و تیرگی شام الم رفت کنون                         روز شادی شد و خورشید فروزان آمد

غنچه‌ی دهر در این روز بخندید دگر                       که به بستان علی نوگل خندان آمد

عطر پاشید به بستان که همه عطرآگین                   سمن و یاسمن و سنبل و ریحان آمد

بلبل از لب به ترنم بگشاید نه عجب                        که به گلذار نبی بلبل خوش خوان آمد

گوهری از صدف بحر کرم گشت عیان                    که به توصیف رخش لولو مرجان آمد

نور حق جلوه به برج شرف زهرا کرد                    بین به این نور که این گونه درخشان آمد

وه چه روزی است مبارک ز قدوم شه دین               موسم مغفرت و رحمت یزدان آمد

روز فرخنده میلاد حسین ابن علی(ع)                    مژده‌ی خامُشی آتش نیران آمد

باعث کون و مکان منشاء ایجاد حسین                  که وجودش به جهان مفخر انسان آمد

مظهر ذات خدا سبط رسول دو سرا                        نور چشمان علی آن شه مردان آمد

حیف و صد حیف که در واقعه کرب و بلا                 بر تن خسته او ظلم فراوان آمد

بر سر عهد و وفا در ره معشوق نگر                    خود فدا کرد که سالار شهید آن آمد

ای غلامان اگرت بار گنه سنگین شد                     غم مخور چونکه حسین شافع عصیان آمد
 

كیمیای اشك؛ سید جلال یاسینی

90/04/14 4:36 PM
ofogherah 73 12600 /post-73.aspx دوست داشتن برتر از عشق است 12=>ادبیات ایران

دوست داشتن از عشق برتر است .عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است اما دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست .

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند . اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست دنیایش دنیای دیگری است .

عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی  نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد .

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق .

عشق در دریا غرق شدن است اما دوست داشتن در دریا شنا کردن .

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق  می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست ، که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق گاه جا به جا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار دوست خویش بر نمی خیزد ،سرد نمی شود که داغ نیست، نمی سوزاند که سوزاننده نیست.

در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که هواداران کویش را چو جان  خویشتن دارند ، که حسد شاخصه عشق است ،چه عشق معشوق را طعمه خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد. اما دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است، از جنس این عالم نیست.

عشق رو به جانب خود دارد ، خود خواه است و حسود  و  معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب  دوست دارد دوست، خواه است و خود را برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست.

« آری ، باشی و زندگی کنی .......... که دوست داشتن از عشق بر تر است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند پایین نخواهم آورد.   

 

 

بر گرفته از کتاب کویر اثر جاودانه دکتر علی شریعتی

90/04/03 7:9 PM
ofogherah 13 12600 /post-13.aspx حروف ابجد 35=>------------------کامپیوتر------------------

 تاریخ پیدایش«حساب ابجد»یا«حساب جمله‌ها»روشن نیست؛ ولی به احتمالی ازسده‌هاي نخست هجری و به احتمال زیاد، به وسیله ایرانیان درست شده است.

در ایران و به ویژه بین شاعران ایرانيی، نوعی عدد نويسي به ياري حرف‌هاي الفبا معمول است و به آن «حساب جمله‌ها» يا «حساب جمل» مي‌گويند و بيشتر براي بیان تاريخ‌هاي مهم به كار مي‌رود.

همچنین نمادها و قانون های خاصی براي نمایش عددها داشتند. نمادهایی را كه به كار مي‌بردند چنين بودند:

ا     ب      ج      د     ه     و     ز     ح     ط       ي

۱   ۲      ۳      ۴     ۵    ۶    ۷     ۸      ۹     ۱۰ 

 

ك          ل       م        ن      س       ع        ف       ص

20      ۳۰     ۴۰     ۵۰     ۶۰     ۷۰      80      ۹۰

 

  ق        ر          ش        ت           ث        خ          ذ        ض         ظ           غ   

۱۰۰    ۲۰۰     ۳۰۰     ۴۰۰      ۵۰۰    ۶۰۰     ۷۰۰     ۸۰۰     ۹۰۰     ۱۰۰۰

و قانون های دستگاه عدد نويسي آنان به شرح زیر بود:

- هر حرف كه در سمت چپ حرف ديگر نوشته مي‌شود، چنانچه مقدارش از آن حرف کمتر باشد، ارزش آن حرف را زایدتر مي‌كند. مثلاَ:

ید(ي،د) = ۱۰+۴= ۱۴     ؛        مب(م،ب) = ۴۰+۲=۴٢

- هر حرف يا تركيبي از آنها كه در سمت راست علامت هزار نوشته مي‌شود، ارزش آنرا چند برابر مي‌كند.مثلاَََََ:

دغ(د،غ) = 4×1000=4000

همانطور كه مي‌بينيد در اين دستگاه عددنويسي نيز رقم صفر وجود نداشته‌است.

مسلمانان براي آنكه ترتيب حروف و عددي را كه به آنها منسوب است فراموش نكنند، از حروف فوق كلماتي ساخته بودند و به آنها «حروف ابجد» مي‌گفتند:

                                                      

ابجَد    هَوَّز   حُطّي    كِلَمَن  

سَعفَص   قِرَشَت   ثَخِذ   ضَظَغ 

و با حفظ كردن اين كلمه‌ها، عددهاي منسوب به آنها را چنين يادآوري مي‌كردند:

۹حرف اول به ترتيب برابرند با عددهاي از ۱تا ۹

۹حرف دوم به ترتيب برابرند با مضربهاي ۱۰، از ۱۰تا ۹۰

۹حرف سوم به ترتيب برابرند با مضربهاي ۱۰۰، از ۱۰۰تا ۹۰۰

و حرف آخر برابر است با ۱۰۰۰.

به نظر شما عددنويسي با حروف ابجد آسانتر است يا در دستگاه دهدهي؟

 امروزه در نوشته‌هاي فارسي، از اين اعداد چندجور استفاده مي‌شود:

الف- صفحه‌هاي مقدمة بعضي از كتابها را با اين عددها شماره‌گذاري مي‌كنند.

ب- تاريخ وقايع مهم را با تركيب حروف ابجد به صورت يك كلمه يا يك عبارت يا يك جملة معني‌دار يا شعر درمي‌آورند كه به خاطر سپردن آن آسان باشد و بعد با به خاطر آوردن آن كلمه يا عبارت يا جمله يا شعر، تاريخ مزبور را حساب مي‌كنند.

وقتي تاريخ يك رویداد را با يك واژه يا يك جمله بيان كنند، به آن «ماده تاريخ» مي‌گويند.

ج- گاهي در نوشتن، براي جدا كردن مطالب مختلف از يكديگر، آنها را با حروف ابجد، مشخص مي‌كنند. مثلاً در همين‌جا، براي جدا كردن مـطالب مربوط به كاربرد حروف ابـــجد،آنها را با سه حرف، الف، ب، ج مشخص كرده‌ايم.

 تاريخ تولد و تاريخ مرگ كسي را با نمادهاي ابجد چنين نوشته‌اند:

تاريخ تولد: «تابستان رسيد» ؛ تاريخ مرگ: «زمستان رفت». اين شخص در چه سالي متولد شده‌است و در چه سالي زندگي را بدرود گفته؟ چند سال زندگي كرده‌است؟

در گذشته ازاین حساب استفاده های گوناگون به عمل می آورده اند.مثلاً به منظور بـــــــــه خاطر سپردن تاریخ وقوع حوادث مهم کلمه یا عبارتی (بیشتر با معنی) را پیدا مـــی کردند که حاصل جمع اعداد مربوطه به حروف آن با تاریخ مورد نظر مساوی باشد.              

چون فرمان مشروطیت و نخستین قانون اساسی ایران را مظفرالـدین شاه تصویب و امضا و یا به اصطلاح توشیح کرده بود،لذا ابداع کننده ی دوکلمه بالا در عین حال می خـــواسته است که آن را یاد آور عدل آن پادشاه نیز قرار دهد!!

هم چنین استفاده ازاین حساب درکارهای محرمانه و مرموز نیز متداول بوده است.مثـــــلاً شیعیان دوازده امامی در بسیاری از نقاط که دربین اهل تسنن در اقلیت بوده و به طــــــور مخفی و با تقیه زندگی می کرده اند ،گاهی در کاشی کاری ها و تزئینات مربوط بــــــــــــــه مســـاجد خود،به طورنامحسوس وبه صورت نقش ونگارعلامت دو"واو"را به شکــــــــل می گنجانده اند.

زیرا عدد مربوط به "و" 6 است و جمع دو "واو" 12 می شود که حاکی از اعتقادشان به 12 امام بوده است.و در گروه های مخفی گاهی به جای نام اعضای خود ،اعداد مربوط بـه حروف موجود در نام آنان را جدا جدا مینوشته اند.و برخی از افراد نیز همواره جمع اعداد مربوطه به حروف نام خودرا به خاطر داشته و گاهی به جای امضا و یادرکنار امــضا و در روی مهرِ نام خود ،آن را هم به کار می برده اند.مثلن به جای "احمد" عدد 53 و بـه جای "جعفر" عدد 253 را می نوشته اند.

گاهی به جای نام های مقدس مثل "الله،محمد و قرآن" اعدادشان را می نوشته اند تـــا اگر آن کاغذها پاره و دور انداخته شد ،در زیر پا لگد نشود.و برخی از سازمان های درویــشی نیز بر بالای آگهی های ترحیم اعضای خود عدد 110 یا 121 را می نویسند که اولــی بــــه جای "علی" و دومی به جای "یاعلی" می باشد.

به طور نمونه می توان از کلمه "عدل مظفر" نام برد که تاریخ استقرار مشروطیت در ایران را (طبق سال های هجری قمری) دربردارد و جمع اعداد مربوط به حروف آن 1324 می باشد.
برخی عقیده دارند که دراین حروف اسرار و رموزی هم نهفته است .حـــتی بعضی از فرقه های صوفی مسلک (از جمله طایفه حروفیه) پایه اعتقادات خود را کم و بیش بر همین مبنا قرار داده بودند.این قبیل افراد تقریبن معتقدند که انسان ها می توانند به میل خود با ترکیب حروف الفبا کلمات،عبارات و جملاتی با معنی بسازند و آن هارا در تعریف و تمجید و یا در ذمّ و بدگویی ازاقدامات افراد و وقایع زمان به کار ببرند و هرگاه از بین ایـــن سخـــــــــنان وعبارات با معنی،که برله یا علیه شخص یا مطلب یا واقعه ای ساخته یا گفته می شـود،بار عددی یعنی جمع اعداد مربوط به حروف یکی ازآن ها با تاریخ اقدام یا واقعه رخ داده و یا مربوط به شخص مورد نظر مطابفت داشته باشد،آن را "تنزل من السماء" مـــــی دانند! و  درست مانند این می دانند که آن سخن از آسمان و عالم غیب نازل گردیده و معنـــــــای آن مبین حقیقت امر در مورد واقعه مورد نظر خواهد بود.!
ضمنن در پایان باید خاطر نشان نمایم که چون حروف ابجد عربی اســــــــــت و تقویم های اسلامی نیز بر مبنای هجری قمری محاسبه و تنظیم می گردد ،لذا نظر معتقدان به وجـــــود اسرار و رموز در حروف ابجد براین است که سال را باید بر حسب سال اســــــــلامی یعنی هجری قمری محاسبه نمود و سال شمسی یا میلادی نشانگر اسرار غیب نمی باشد!!

                          اینم نرم افزاری برای حساب کردن با حروف ابجد

                                                            حجم:۶۲۰ کیلوبایت

      دانلود نرم افزار                 

 

حروف ابجد,ابجد,حساب کردن نمادها,قانون 89/06/22 0:18 AM
/cat-1.aspx => ------------------مذهبی------------------
/cat-48.aspx => مهدویت و آخرالزمان
/cat-49.aspx => عرفان
/cat-45.aspx => کتب و مقالات مذهبی
/cat-47.aspx => فرقه شناسی
/cat-53.aspx => قرآن
/cat-54.aspx => شرح ادعیه
/cat-55.aspx => تشیع
/cat-56.aspx => زندگی نامه و بیانات شخصيت هاي مذهبي
/cat-57.aspx => احکام
/cat-93.aspx => دفاع مقدس
/cat-95.aspx => نهج البلاغه
/cat-35.aspx => ------------------کامپیوتر------------------
/cat-8.aspx => نرم افزار کامپیوتر
/cat-29.aspx => آپدیت،یوزر و پسورد آنتی ویروس ها
/cat-31.aspx => آموزش و ترفند کامپیوتر
/cat-34.aspx => بازی کامپیوتر
/cat-46.aspx => اخبار کامپیوتر
/cat-2.aspx => -------------------موبایل-------------------
/cat-15.aspx => کتاب مخصوص موبایل
/cat-32.aspx => بازی موبایل
/cat-50.aspx => برنامه موبایل
/cat-65.aspx => بررسی گوشی
/cat-66.aspx => تم موبایل
/cat-67.aspx => زنگ موبایل
/cat-68.aspx => کلیپ موبایل
/cat-37.aspx => ----------------صوت و فیلم---------------
/cat-6.aspx => نوحه،مداحی،مولودی
/cat-16.aspx => سخنرانی
/cat-26.aspx => فیلم و سریال
/cat-28.aspx => مستند
/cat-59.aspx => قرآن کریم
/cat-60.aspx => دعا و مناجات
/cat-61.aspx => امام و رهبری
/cat-62.aspx => دفاع مقدس
/cat-63.aspx => موسیقی،سرود و آواز
/cat-64.aspx => طنز و سرگرمی
/cat-38.aspx => -------------کتابخانه و مقالات-------------
/cat-5.aspx => مقاله
/cat-7.aspx => تاریخ
/cat-14.aspx => رمان
/cat-17.aspx => علمي
/cat-20.aspx => زندگی نامه
/cat-21.aspx => داستان های آموزنده
/cat-33.aspx => پزشكي
/cat-51.aspx => اجتماعی
/cat-52.aspx => اقتصادی
/cat-90.aspx => معرفی اماکن و جاهای دیدنی
/cat-98.aspx => روزنامه ، مجله و نشریه ها
/cat-23.aspx => ---------------گالری عکس----------------
/cat-19.aspx => کاریکاتور
/cat-40.aspx => عکس بازیگران و خوانندگان
/cat-72.aspx => تصاویر شخصیت ها
/cat-73.aspx => نقاشی
/cat-75.aspx => تصاویر دیدنی
/cat-76.aspx => تصاویر مذهبی
/cat-77.aspx => تصاویری از طبیعت
/cat-94.aspx => مناسبت ها
/cat-100.aspx => نقشه ها
/cat-18.aspx => -----------------ورزشي-------------------
/cat-41.aspx => تکواندو
/cat-42.aspx => فوتبال
/cat-43.aspx => کشتی کج
/cat-74.aspx => تصاویر ورزشی
/cat-99.aspx => کتب و مقالات ورزشی
/cat-58.aspx => -----------------سیاسی------------------
/cat-11.aspx => کتب و مقالات سیاسی
/cat-88.aspx => شخصيت هاي سياسي
/cat-89.aspx => دولت و حكومت
/cat-91.aspx => مباحث سياسي
/cat-92.aspx => بیانات رهبری
/cat-9.aspx => --------پیام کوتاه - SMS و احادیث--------
/cat-13.aspx => احادیث
/cat-78.aspx => اعياد
/cat-79.aspx => ايّام خاص
/cat-80.aspx => سخنان زيبا
/cat-81.aspx => جملات بزرگان
/cat-82.aspx => ولادت معصومین(ع)
/cat-83.aspx => شهادت معصومين (ع)
/cat-86.aspx => عاشقانه
/cat-87.aspx => ضرب المثل و طنز
/cat-96.aspx => -------------------ادبی--------------------
/cat-12.aspx => ادبیات ایران
/cat-97.aspx => ادبیات جهان
/cat-44.aspx => -------------------دیگر---------------------
/cat-4.aspx => آزاد
/cat-25.aspx => گاهنامه افق راه
/cat-27.aspx => اخبار سایت
/cat-30.aspx => ویژه نامه ها